پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

دلتنگی امانم را بریده

مهره های تسبیحم آرام در بین انگشتانم حرکت می کنند .رهایشان می کنم .حسی در انگشتان ندارم و نه حسی در لب برای ذکر .ذکر گفتم تا شاید آرام شوم.. دوای دردم امروز و این احظه ذکر نیست .میدانی دلتنگی امانم را بریده تمام حس و حررات را از من ربوده .خود را شماتت می کنم چرا ؟ چرا دلتنگ تو ؟ چرا دلتنگ تو میشود و دوایی نیست برای این دلتنگی .شاید دوایی باشد .یک دیدار سر د..شاید کلامی کوتاه..سئوالی بیجا .قدم زدن در خیابان خطای دیدی و تپیدن قلب برای دیداری به خطا ..ولی شاید همان تکانی به قلبم دهد شاید گرمایی حرراتی دوباره احساس شود و سرما به تعطیلاتی رود . دلتنگم.. دلتنگی امانم را بریده  .

+   ز-رستمی ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

در کنار تو

در کنار تو بودن خوبست حتی اگر در کنارم نباشی 

دیدنت لذت بخش است حتی اگر خطای دیدی باشد

با تو حرف زدن چه شیرین است حتی اگر مکالمه ای انفرادی باشد

وای که با یاری با تو بودن تمام لذت زندگیست حتی اگر تو نباشی..حتی اگر تو ندانی که یار من هستی 

+   ز-رستمی ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

تو را حفظ کرده ام.........

خسته ام از اینهمه .........

برای حفظش هر کار ی کرده ام .موفق شده ام حتی یک لک هم بر نداشته.

حتی یک خط هم نیافتاده .اما تمام احساس را نابود کرده ام.سالهاست مرده تمام احساس.

تو را حفظ کرده ام ...شده ام ازاحساس تهی وپر شده ام از اضطراب -دلشوره.نمی دانم شاید هم پر شده ام از تنهای .نمیدانم چه جنسی دارد تنهای است ...؟دلشوره است....؟.

تو راحفظ کرده ام ...و چشمانم خالیست از نگاهی عاشقانه ...و پر است  از اشک دوری و حسرت

غرورم ای تنها چیزی که برایم مانده ای .سالهاست که حفظت کرده ام.میدانی  من بهترین بودم .عیارت در من بالاست بالای بالا.صدایم را در گلو کشتم تا ندای احساس را به گوش کسی نرساند ترسیدم که که تو لک بردای.اما امروز خسته ام وتوانی دیگر ندارم .صدای قلم آرام است .خود نیز به سختی می شنوم .می خواهد فریاد زند از جفای من اما میلرزد مثل دلم .دوست دارد بگوید که روزی پر بوده از حس دوستی و امروز با جفای من چیزی جز چشم انتظاری بر جا نمانده.نمی دانم شاید زمانی هم باقی نمانده.

غرورم چه کنم انسی عجیب دارم ای کاش تو  نبودی- کاش هر گز متولد نشده بودی و من فارغ از خیال تو احساسم را به زبان می آوردم و قلم نمی لرزید در نوشتنش.

 

 

+   ز-رستمی ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

دست نوشته ها ی دوستان

دست نوشته ها ی دوستان

وقتی چترت خداست .بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد.

خوشبختی یعنی خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختم.دانستم صبور بودن ایمان است و خویشتن داری یک نوع عبادت .فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست...وخندیدن یک نیایش است و مئودبانه ترین پاسخ من به خالقم.

زهرا رستمی

+   ز-رستمی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠

سال نو مبارک

سال نو مبارک

با آرزوی سالی سر شار از

عشق

محبت

امید

سلامتی

موفقیت

برکت

سر زندگی

 

+   ز-رستمی ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

زیبایی

کلاغ هم زیباست

آری

به شرط آن که زیبایی طاووس را در آن جستجو نکنیم.

+   ز-رستمی ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩

برای پارسای عزیز

 

برای پارسای عزیز

یادداشتهای روزانه

امشب برای همه اهل خانه یک شب خاصه. نگاه مادرو پدرم از سره شب معنی دار شده.یاده 32 سال پیش کردن تولد برادرم .((یادته چه برفی اومده بود حکومت نظامی بود بابات به هزار زحمت تونست یه آمبولانس پیدا کنه تا منو برسونه بیمارستان آمبولانس تا بیمارستان فره رفت هر کاریش کردیم تا بیمارستان اقبال نرفت .وای خدای من انگار هرچی زنه زائو بود آورده بودن اونجا )).اینها خاطرات مادرم از تولد پسر دومش بود.و پدرم میگفت که اون روز چه مصیبتی کشیده. مادرم خیلی خوشحاله نمیدونم احساس قلبیشون چیه همه فردا کارو زندگی رو تعطیل کردیم .زهره درس و امتحان دانشگاه رو ول کرده و امشب تو راهه تا به تهران برسه.احساس من چیه؟ .نمیدونم فکر می کنم یه اتفاق خیلی جالبه .تمام بچگی من با برادرشیطانم گذشت.همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شم می کشمش .ولی حالا تمام اون ناراحتی ها واذیت ها برامون خاطرات شیرین وخنده دارشده.حالا برادر شیطان من فردا پسر دار میشه.اسمش از همون ماه اول مشخص شد.حتی دوستانمون هم حالش رو با اسمش می پرسن.پارسا چطوره؟

پارسا ی عزیز

عمه جانم

میدونی خیلی همه از تولدت خوشحال هستیم. چه شکلی هستی ؟فردا چه صورتی از تو میبینم.

چشات آبی مثله مامانت .یا چشم و ابرو مشکی مثل بابات.حتما خیلی شیطون خواهی بود

هر شکلی هستی در جسم پاک تو روح خدا دمیده شده.عزیزم آرزو میکن ذات پاکت تا آخر 

 عمرت مثل زمان تولدت پاک و انسانی بمونه. و همیشه برای ما و همه موجودی دوست

داشتنی باشی .از فرداعقربه های ساعت زندگیت شروع به چرخیدن می کنن و لحظه ها

برات شروع میشن..پارسا امیدوارم مثل اسمت انسانی پارسا و شایسته باشی.

دوست دارم زودتر فردا برسه و تو رو صحیح و سالم توآغوش ماما ن و بابات ببینم.

راستی عمه جون هر وقت بابات زیادی نصیحتت کرد و خیلی بهت تذکر داد بهم بگو تا برات

تعریف کنم خودش چی بود. و جوابش رو بدی .

پارسای عزیز

 الان شب چهارشنبه و ساعت یک نیمه شبه .ومن مشغول تایپ یادداشتی برای تو هستم که

 تازه از فردا به جمع خانواده اضافه میشی .وبارون قشنگی  هم میباره .برکت همراه تو .

 

+   ز-رستمی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

خلا

چیزی که باعث جذب می شود فقط خلا است

.هرچه خلا بیشتر باشد –هرچه خالی بیشتر باشد جذب بیشتر است....تصور کنید الان اتاق بسیار شلوغی پر از وسایل داریم و داخل آن جای سوزن انداختن نیست – حالا ما سفارش دو دست مبلمان را برای این اتاق داده ایم.همین الان مبل ها را آورده و کارگرها جلوی در منتظرند ومبل ها روی دوششان است.ما مدام فشار می آوریم :بیاورید تو.کارگرها هم واقعا می خواهند مبل ها را بیاورند اما جایی وجود ندارد-فضای خالی نیست که بتوانند مبل ها را در ان جای بدهند .حالا هر چقدر ما فشار بیاوریم –داد بزنیم امکان پذیر نیست.اما اگر ما ببیاییم اتاق را خلوت کنیم بعضی وسایل را بیرون ببریم برخی را جایی دیگر بگذاریم به نسبت فضای خالی که ایجاد می کنیم می توانیم مبل ها را داخل بیاوریم .اگر یک سوم اتاق را خالی کنیم شاید یک دست مبلمان جا بگیرد و اگر نصف اتاق را خالی کنیم ممکن است هر دو دست مبل جاشود.

زندگی هم همین طور است .اگر من می خواهم موهبت های الهی را جذب کنم ابتدا باید جایی خالی باز کنم .درستی قانونمندی طبیعت نگاه عمیق به طبیعت و الهام گرفتن از آن است .یکی از معلمان بزرگ ما در طبیعت ((گرد باد)) است.شما مسلما می دانید که قدرت گرد باد خیلی بیشتر از باد است.گرد باد مجموعه ای از بادهای بسیار شدید و قدرتمند است که همه چیز را به داخل خود می کشد اما گرد باد این قدرت جذب فوق العاده را از کجا دارد؟

 

...علت جذب فوقالعاده گرد باد خلا درون آن است.گرد باد حرکتی دارد اما داخلش خالی است و همه این جذب ها و کشششها را از ((درون خالی )) دارد.اگر در خیابان و پارک ها دقت کنید گرد بادهای کوچکی را می بینید که چند عدد برگ را به داخل خود می کشند.چون خلا درون انها کم است یک مقدار برگ و مقداری گردو غبار.اما اگر گرد بادهایی هم هست که شعاع خالی آنها زیاد است. خالی درونشان بزرگتر و قدرت کشش و جذبشان بیشتر است.

انسان هم باید مانند گرد باد باشد .اگر بخواهید موهبت های الهی را جذب کنید و برنامه ریزیها –تلاشها ی جسمی –تلقین ها –تجسمات و تلاشهای ذهنی تان نتیجه دهد –اگر می خواهید نیایشها و دعا هایتان اجابت شود-اول باید جا باز کنید و درون را خالی کنید .این خالی درون در همه ابعاد انسانی قابل بررسی است.خلا ذهنی و خلا دل اولین خلا است که باید ایجاد کنید -–ول باید ذهن ودلتان را خالی کنید .از چه؟ از هر آنچه بیهوده در ان جای دارد –هر آنچه وجودش زیانبار است یا سودی ندارد –از کینه ها –نفرتها –انتقام ها حسادتها  –یاس و نا امیدی –سو ظن –بدخواهی و کج اندیشی و خلاصه همه ان چیز هایی که ذهن و دل خالی ما را بی سبب پر کر ده اند.ذهن و دلی که از این چیز ها آکنده است دیگر جای خالی برای پذیرش و جذب موهبتهای الهی ندارد.امکان جذب چنین موهبتهایی برای ذهن و دل بسیار کم است.اما چگونه می توان این خالی را ایجاد کرد –ذهن ودل را از این چیزها ی جاگیر رها کرد و جا برای پذیرش نعمتهای و موهبتهی الهی باز کرد؟

برای این پست قسمتهایی از کتاب استاد مجتبی حورایی را انتخاب کردم که وقتی در جستجوی چند کتاب معماری بودم بعداز سالها تصویرش را در کتاب فروشی روی جلد کتابهای جدیدش دیدم .گویی دوستی قدیم را ملا قات کردم.در اوایل نو جوانی کتاب اعتماد به نفسش برایم مثل کتابی مقدس بود هر روز آیه هایش را می خواندم .شاید این پست تقدیری باشد از نویسنده ای که تاثیر قلمش در لحظه لحظه های زندگیم احساس می کنم. تقدریر از قلم مجتبی حورایی

 منبع:

حورایی مجتبی-((همه چیز با خدا ممکن است-قانون مندی طبیعت))-انتشارات جیحون-1389-تهران

 

+   ز-رستمی ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

برای کدامین علی اکبرشهر باید گریست

 برای کدامین علی اکبرشهر باید گریست

یاددشت روزانه

التماسهای مرد جوان توجه همه را جلب کرد.دو مرد جوان و یک تماشاچی .((آقا ولش کن چیکارش داری نمیخواد بیاد)).((آقا به تو ربطی نداره من می خوام دو کلام با برادرم صحبت کنم.ببین اصلا تو نگران هیچی نباش گریه های مامانو ببین یه باره دیگه امتحان کن با یه دکتر خوب صحبت کردم آخه )).برادر اصلا گوش نمیداد .یقه لباسش را از دست یرادرش رها کرد.((بابا ولم کن نمی خوام. اصلا فکر کنید من مردم.سیلی محکمی به صورتش خورد(( آخه بی غیرت بمیری که راحت میشیم یه بار وایتو می زنیم اینجوری هر روز تو خونه عذارداری داریم )).زنی داخل ماشین پارک شده کنار خیابان شیون می کرد می خواست از ماشین پیاده شود که پسرش دوید .((مامان خواهش می کنم سکته میکنی تو بشین من با کتکم شده میارمش .در همین هی برادر که تازه متوجه حضور مادرش شد پا به فرار گذاشت .صحنه ناراحت کننده ای بود وارد کوچه شدم همان کوچه ای که بانام یک جوان زینت داده شده بود.کوچه شهید...چند روز بعد از اجتماع مردم کنار خیابان متوجه شدم یکی از معتادها کنار خیابان مرده .خدای من این صحنه های تکراری ایست که هرروز در گوشه های این شهر دیده می شود.محرم بود و هروز به نام یک شهید کربلا روضه ها خوانده می شد.شب به حسینیه آذربایجانیها رفتم.التماس دعا ها شنیده می شد. روضه علی اکبر جگر سوز است مرگ جوان رشید کربلا .روضه روقیه و تنهای زینب داغی دیگر است در دل تاریخ .

مداح التماس دعای مادرانی که  برای پسرهای معتاد دعا می کنند .مداح جگرش می سوزد.خدایا چند مادر امشب برای علی اکبر هایشان دعا می گویند.آنها حسین را به علی اکبرش قسم می دهند تا نظری به جوانشان کند.التماس دعای مادرها برای پسرهای معتاد.مدتهاست فراموش شده یادی از شهدا کردند.مرگشان زیبا بود اصلا داغشان فراموش شده .پدرها آرزوی دامادی پسر ندارند. آرزوی بعضی پدر ها اینست که حداقل درختم پسرشان بتوانند علت مرگ را بگویند .و عده ای نگویند خوب شد راحت شدند.تو کوچه ها ولو بود.خدایا امشب برای علی اکبرهایی می گریم که نامشان در کوچه ها و خیابانهای این شهر در تابلوها حک شده .نه نه آنها فراموش شده اند.داغ تازهای در این شهر مدتهاست که جگرها را می سوزاند .نمیدانیم یزید زمانه مان کیست که لعنتش کنیم. نمیدانیم ابن زیاد این شهر مدرن کیست .اصلا علی اکبری باقی خواهد ماند .آیا ما کوفیانی شده ایم بی تفاوت می ایستیم و نگاه می کنیم تا همه را سر ببرند .خدایا جگرم میسوز د از دوستان تازه عروسی که دگر جان به  لب شده اند .از بچه هایی که پدرشان نفس می کشد ولی یتیم شده اند حتی مادر هم ندارند چون باید شبو روز کار کنند تا آنها گرسنه نمانند.روزنامه های این شهر صفحه ای دارد به نام حوادث داغ بودن خبر هایش در روز فورشش تاثیر دارد.تیتر خبر(( جوان معتاد به شیشه شب مادر بزرگش را کشت.شوهر کراکی خانه را آتش زد ..پدی دخترش را فروخت تا مواد بخرد.)).وقتی دانش آموز بودم دوستی داشتم که همه فکر می کردیم پدرش را از دست داده او همیشه از مرگ پدرش می گفت. مادرش آشپز بود بعدها متوجه شدم پدرش از قافله زندگی عقب مانده  او هم در گوشه کوچه و خیابان این شهر مانده ...خدایا این شهر که ای آرام می شود .یا حسین اگر تو نتوانستی بدن تکه تکه علی اکبرت را به تنهایی  جمع کنی و به خیمه ات ببری امروز شهر  ماجوانهایی با بدنهای تکه تکه از مواد شیمیایی داردکه در گوشه های این شهر جان می دهند نایلونی دور جنازه شان کشیده می شود قابل غسل دادن نیستد.یا حسین دشمن تو از دشمن شهر ما مردتر است رو در و می جنگید و ما نمیدانیم دشمنمان کیست .یا حسین کاش دشمن ما هم به مردی دشمن تو بود روی سینه می نشست و سر میبرید و مختار می آمد و انتقام میگرفت.یا حسین به کدامین شمر- یزید-به کدامین آل امیه لعنت بفرستیم. یا حسین در شهر ما زنها بسیارند که تنها می جنگد حالی در مردهایشان نمانده تا به میدان زندگی روانیشان کنند.یا حسین بسیارند دختر بچه هایی که یتیمهایی با پدر هستند.در محرم تو -تو بگو برای کدامین علی اکبر این شهرباید گریست ..برای کدامین زینب بی برادر گریست.برای کدامین دختر بچه یتیم.

+   ز-رستمی ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩

توله سگ

توله سگ

 یک صبح دیگر .خدایا به امید تو.مدیر منتظرآژانس بود پانزده سالی هست که همیشه با علی آقا صبها به مدرسه می رفت .این روزها کمی پیر تر  به نظر می رسید دوماهی بود که زنش مرده بود.

صدای جیغ دختر ها کوچه مدرسه رابر داشت .بمیری ایشا اله با اون سگت.دختر ها فحش می دادند و پسرک موتور سوار باز هم زنجیرتوله سگش را محکم می گرفت و سگ را به طرف دختر ها پرت می کرد.ساناز رفت جلو ببین سامان من از سگ نمی ترسم خیلی تولت خوشگله میدیش بغلم ؟.سامان ایستاد و(( پتی)) را در بغل ساناز گذاشت دوستان ساناز عقبتر ایستادن .مواظبش باش بابام تازه از ایتالیا برام آورده فکر نکنی از این توله الکیاس نژادش تکه همین بچه محلا چند میلیونم خواستن ندادم .ساناز آرا م سگ را نوازش می کرد و سامان هم غرق قیافه گرفتن برای ساناز بود.یکدفعه ساناز گفت :سامان این موتورتو بکش بیار بغل جوب با هم حرف بزنیم.راست میگیه .خداییش تولت تکه .یکدفعه ساناز زنجره پتی را محکم در دست گرفت و توله را طوری روی صورت سامان پرت کرد که سامان از رو موتور افتاد داخل جوب .ساناز و دوستانش هم قهقهه زنان پا به فرار گذاشتند.(توله سگ... ولی سامان تواز تولت خوشگلتری ....راستی خیلی شبیه خودته داداشته؟).اینها رو گفتند و سریع پریدند داخل حیاط مدرسه.سامان فریاد کشان: (:معرفت این توله از تو بیشتره.. خدمتون میرسم.... از فردا جرات دارین از این کوچه رد بشین.   ساناز جلوی دفتر ایستاده بود تا مدیر را دید زد زیره گریه.سلام خانم .خانم ما امنیت نداریم یه پسره هست هر روز با سگش میاد......آنقدر ساناز گریه کرد که مدیر آنطور متوجه شد که هروز یک فاجعه اتفاق می افتد و جان دخترانه مظلومه مدرسه اش در خطر است .با کلانتری صحبت کرد خواست تا فقط به پسرک یک تذکری داده شود.

مددیر در دفترش نشسته بود علی آقا راننده آژانس گریه کنان وارد شد .((دست شما درد نکنه ما یک عمر در خدمت شما بودیم حال چرا با بچه من این کارو کردید چرا به خودم نگفتید .من هنوز دوماه نیست که زنم مرده این بچه تنها مونده از وقتی مادرش مرده کارای عجیب غریب می کنه تازه فهمیدم صبها سگ دوستشو می گرفته می اومده سره کوچه مدرسه دخترا رو میترسونده ولی به خدا اون روز زخمی زیلی اومده بود خونه تازه امروز تو کلانتری راستشو گفت که کاره دخترای شما بوده)).گریه مرد را امان نمیدا مدیر تازه فهمید که در دام حیله دختر ها افتاده .عیبی نداره خودم خراب کردم خودم درستش می کنم شاکی منم شکایت رو پس می گیرم.مدیر و مرد راهی شدند .کلانتری گفت فرستادیمش دادسرا دیروز روز دستگیری اراذل و اوباش بود. اونم دستگیر شده پروندش با اونا فرستاده شده .مدیر در دادسرا پسرک را دید که در کنار ه چند نفر خلافکار دستبند زده نشسته.رفت داخل اتاق قاضی. قضیه را تعریف کرد. قاضی فریاد کشید خانم هنوز پرونده مطالعه نشده شما هم بیخود کردید اومدید تو.. اینجا قاضی منم یا شما .کاری از پیش نرفت دوباره برگشتند کلانتری مدیر حسابی به رئیس کلانتری التماس کرد .ببین خانم پروندش رفته دادسرا یه چند روزی باید دادگاه باشه آخه من نمیدونم شما با امنیت کوچه و خیابون چیکار دارید که هی شکایت می کنید شما برین اون چهارصد تا گرگ مدرسه تون رو جمع کنید ما هم میدونیم با اراذل و اوباش چه کنیم .مدیر نا امید و شرمنده از کلانتری بیرون آمد و فقط به این فکر می کرد که اگر اون پسرک چند روز با اون خلافکارا تو بازداشت بمونه چه اتفاقی می افته  و دفعه بعد تو کوچه مدرسه چه اتفاقی می افته.علی آقا همچنان اشک می ریخت و به رئیس کلانتری التماس می کرد..........  

زهرا رستمی                                                                     

 

 

+   ز-رستمی ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir