پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

خانم B

خانمB

در یادداشت امشبم میخوام تا در مورد دو زن و یک مرد بنویسم که هر سه رو می شناسم.ماجرا از این قرار ه که در شرکتی که کار می کنم یه منشی بسیار متین و با شخصیتی داریم به نام خانم B .اوایل که تازه وارد ه هئیت مدیره شرکت شده بودم بسیاری از همکاران اشتباهات کوچک اون رو بسیار بزرگ جلوه می دادند وسعی داشتند تا اون اخراج بشه. ولی مدیر عامل به سختی مقابله می کرد و سعی می کرد به گونه ای برای جمع بهانه بیاره که ایشون نیروی بسیار خوبی هستند و ....کما اینکه بعد ها من هم به این نتیجه رسیدم ولی دلیل اصلی این نبود.  این قضیه برای من عجیب بود و دوست داشتم دلیل حمایت مدیر رو از یک منشی بدونم. بعداز مدتی از جناب مدیر سئوال کردم و اون از وضعیت بسیار بد زندگی خانم B برای من سر بسته صحبت کرد. بعداز مدتی خانم B  برای در خواست وام از شرکت پیش من اومد و اونکه ظاهرا اصلا آدم خونگرم و صمیمی به نظر نمی اومد کم کم با من دوست شد و رابطه صمیمی رو با من شروع کرد اون بسیار فهمیده -منظم و با شخصیت بود و با وجود اینکه جز پرسنل حساب می شد ولی برای من یک الگوی اخلاقی به شمار می اومد تااینکه بعداز مدتی داستان زندگیشو برام اینگونه تعریف کرد:

15 سال پیش با وحید ازدواج کردم من کارمند قرا ردادی بانک مرکزی بودم و اون یک راننده ساده تاکسی ,اون بسیار مرد ساده و ظاهرا با ایمان و البته  جذاب و زیبایی بود که من از ازدواج با اون به خودم می بالیدم  .تا ینکه دو سال از ازدواجمون می گذشت که اون با سارای که برای اولین بار از یکی از شهرستانهای کوچیک آذز بایجان به تهران اومده بود آشنا شداون سوار ماشین وحید میشه و این سوار شدن 7 سال طول می کشه.کم کم بی تفاوتی های وحید مشکوکم کرد و اینکه گاهی مادرش به بهانه های جور واجور سعی می کرد تا من از خونم دور باشم .حسابی من به مادرو پسر شدم.تا اینک یه روز از وحید سوال کردم که چه خبره و تو داری چی کار می کنی واز اون جایی که اون هرگز نمی تونست  دروغ بگه در کمال وقاحت به من گفت که 7 ساله با یک زن دوسته و باهم رابطه دارن و تصمیم دارن تا باهم ازدواج کنن.بعد ها متوجه شدم که سارای یه زن شوهر داره و چندین سال از من بزرگتره سه تا بچه داره و یه دخترش و پسرش هم ازدواج کردن  یه دختره هفت هشت ساله هم داره و همسرش یه مرد فرهنگی بسیار شریف و سرشناس در شهر خودشونه ولی سارای یه زن سر کش و نا آرامی بود. چندین سال معلم بودم بعد کارمند بانک و شبانه روز برای زندگیم تلاش کرده بودم تا زدگیم خوب باشه ولی وقتی دیدم وحید عاشق شده و به مادرش باج میده تا منو بفرسته دنبال نخود سیاه تا وحید وسارای تو اتاق خواب من خوش باشن , دیدم فایده ای نداره و تسلیم شدم و به وحید رضایت دادم تا با سارای ازدواج کنه .سارای بهانه ای جور کرد و شوهرش رو به دادگاه کشوند و آبروی شوهرش و بچه هاشو تو یه شهرستان کوچیک برد . تا بلاخره طلاق گرفت .مشکلاتم رو سر بسته با پدرم در میون گذاشتم و وقتی به خونم برگشتم تلفنم زنگ خورد و خبر مرگ پدرم رو شنیدم و برای اینکه بقیه خانواده از مشکل من غصه دار نشن صدامو در نیاوردم .بلاخره وحید و سارای دنیارو به هم ریخت و با هم ازدواج کردن و دیگه رسما صاحب آپارتمان من و اتاق خواب من شدن.مادر شوهرم کلی به من لطف کرد و یه اتاق که تو پشت بوم بود رو به من اجاره داد.از ناچاری و بی پولی با وحید وسارای ساختم و تبدیل به یک تماشاچی شدم که از تعجب حتی پلک هم نمی زنه .هیچ چیز به اندازه شبها برام عذاب آور نبود از شبها متنفر بودم چون وحید پیش سارای بود و من تنها شده بودم .بعداز اون من هرگز وحید رو به اتاقم راه ندادم  و من هم با اونها  یه جا زندگی کردم.یک احساس تنهایی داشتم ولی متنفر نبودم چون کاملا بی تفاوت شده بودم.کم کم سارا ی به من نزدیک شد و من از تنهایی با اون انس گرفتم .چند ماهی سارای و وحید زندگیشون با عشق و خوشی گذشت  و حید که از من بچه دار نشده بود و امید وار بود تا زن جدید این آرزوشو براورده کنه دوباره نا امید شد و این اتفاق هرگز نیفتاد .بعداز مدتی هر دو متوجه شدن که حسابی سرشون کلا رفته وحید به غیر از ظاهر زیبا چیز دیگه ای نداشت و سارای که از یه شهرستان محروم اومده بود تهران تا حسابی با مرد جذابش خوش بگذرونه بی پولی این اجازرو بهش نداد و وحید هم متوجه شده بود که چرا سارای همه چیز حتی بچه هایی که خودش به دنیا آورده بود رو فدا کرده بود البته حس پشیمونی تو سارای بیشتر بود چون وحید فقط از پول دوستی سارای خبر داشت از هوسرانی و کاسبیاش برای پول بیشتر داشتن کاملا بی خبر بود.و از اونجایی که اون کاملا یه زن حقه باز و زبون بازی بود نمی تونست بهش شک کنه .سارای کاملا یک زن تنوع طلب بود و دوباره دلش مردای جدید با پول و موقیت های جدید می خواست.البته تقریبا هر روز دلش یه مرد جدید می خواست بزرگی و بی بندوباری که تو تهران بود به اون کمک زیادی کرد .کم کم دعواهاشون شروع شد ولی هردو راه پس نداشتند و مجبور بودن همدیگرو تحمل کنن البته وحید اعتماد کامل به سارای داشت.سارای کاملا متوجه شده بود که من چه خصوصیاتی دارم و برای همین راحت در مورد کاراش -قراراش و پول در اوردناش با من صحبت می کرد گاهی من بهش کمکم می کرد و یا رو کاراش سرپوش می زاشتم.و من از درد اینکه وحید و خانوادش که بسیار خانواده با آبرویی بودن با خبر نشن و این وسط خون سارای ریخته نشه صدامو در نیاوردم.هوی من در سال چندین بار عمل زیبایی میکرد و به وحید با عشوه نازو منت می گفت که همه این کارا برای اینه که اون لذت بیشتری ببره و وحید از همه جا بیخبر مشغول نماز خوندنش و مسافرکشیش بود.وقتی اینارو از خانم B میشنیدم برام قابل قبول نبود من همیشه زنای محترمی رو دیده بودم که حتی یه دروغ کوچیکم نمیتونستن به همسرشون بگن .چه طور میشه وقتی اون در آغوش همسرشه , در حین عشق بازیش و نوازش همسرش به اون دروغ بگه.....که هدفش از جراحی ها -آرایشها -لباسهای انچنانی فقط لذت اونه .مگه چقدر آدم میتونه تظاهر کنه مگر اینکه خود شیطان باشه. برای من شنونده غیر قابل تصوره -داشتن یه همسر, مرد یا زن که وفادار و صادق باشه چقدر میتونه تو ی شبهایی که خسته از کار روزانه ایم برای آدم لذت بخش باشه و چقدر میتونن به همدیگهآرامش بدن.سارای از بقال محل گرفته تا دکتر دندانپزشک محل رو از دست نمی دادو حسابی برای خودش درامد داشت البته اونقدر بی برکت که بازم همیشه بی پول بود.یه شب مادر وحید به اون گفت :اگر یه روز سارای رو تو ماشین یه مرد قریبه ببینی چی کار میکنی و وحید گفت:من از نگاهی که بینشونه حدس میزنم که چه خبره  اگه بهم خیانت کنه می کشمش چون من دیگه چیزی ندارم که از دست بدم و بعد از شدت عصبانیت لیوان چایشو پرت کرد وسط آشپزخونه و سر مادرش فریاد کشید و گفت که چرا فکر منو خراب کردی .کلی با خانم B در مورد سارای و وحید حرف زدیم که خیلی اشو نمی تونم بنویسم. وقتی حرفاش تموم شد فقط به یه چیز فکر می کردم من به خیانت و هوسرانی های سارای فکر نکردم به سکوت خانم B فکرمی کردمئ اون می تونست با لو دادن زنی که زندگیش -مردش و عشقشو ازش گرفته دوباره زندگیشو بدست بیاره و همینکه از اون انتقام بگیره اول فکر کردم که اون آدم بزرگواری و لی وقتی بیشتر فکر کردم یه نتیجه دیگه گرفتم و اونم اینکه وحید یه زن پاک -پر تلاش و دلسوز رو کنار گذاشت و عشقشو به زنی داد که اصلا معنی عشقومحبت و وفاداریو  نمی فهمه از نظر من خانم B از کارهای سارای لذت می بره اون هر روز توی دلش به وحید می گه زنی که به خاطرش همه کار کردی ببین چطور ماهرانه به تو خیانت می کنه خانم B دوست داره اونقدر سارای پیش بره که وقتی وحید یه روزی فهمید خودشو به خاطر اینهمه غفلت وساده لوحی بکشه حتی به سارای در انجام کاراش کمک میکنه ,من دقیقا اینرو از خانم B شنیدم.وقتی به وحید فکر میکنم اون رو یه مرد کاملا ساده لوح می بینم .

یه دوست دانشگاهی داشتم که متاهل بود گاهی برای شرکت تو مهمونیها و یا رفتن به جاهایی نمیتونست بیاد و همسرش اجازه نمی داد و من بهش می گفتم چرا تو نمی تونی یکم زبون بریزی سرشو کلا بزاری و راضیش کنی و اون میگفت باید خودتو بکشی تا بتونی سر شوهر منوکلا بزاری و من میگفتم چقدر بده آدم یه همسر زبل داشته باشه و نتونه راحت راضیش کنه اون حرف قشنگی به من زد .گفت اشتباه نکن آدم ساده ای که تو بتونی به راحتی حریفش بشی حالا چه مرد چه زن مطمئن باش از تو زرنگ ترو حقه بازترم تو این دنیا هست که بتونه سرشونو کلا بزاره او ن ادم اصلا قابل اعتماد نیست و هرگز با ادمای زود باور و ساده لوح نه کار کن و نه زندگی . 

ز-رستمی    برگرفته از خاطرات شخصی م-ه

+   ز-رستمی ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir