پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

شهر من گم شده است...........

شهر من گم شده است..................

پرسیدم: شهر یعنی چه؟

گفت:شهر یعنی عشق ,هیاهو ,زندگی ,سکوت ,مردم

نگاهش کردم لبخندی زد و گفت:شهر یعنی خانه, مردم یعنی خانواده فضایی برای فعالیت و گفتگو

گفتم:بازار, میدان ,خیابان و...هیاهو.

گفت:فضایی برای سرگرمی گذران اوقات فراغت تبادل نظر و...

گفتم :پارک سینما مرکز محله ...عشق.

گفت:محل استراحت و آرامش ...پارک کوچک محله سایه درختی در در کنار جوی آب کوچه ای خلوت در شب مهتابی ...سکوت.

گفت:جایی برای رفع نیازهای روزانه....

اندیشیدم:رستوران,کافه, تریا, کوه...مردم.

نگاهم کرد. نگاهش کردم                               خندید.نخندیدم.اندیشیدم.اندیشیدم.گریستم.اشکهایم را پاک کرد و علت را پرسید.

گفتم:اگر شهر یعنی عشق هیاهو زندگی سکوت مردم,شهر من گم شده است.تو به من می گفتی که خدایت در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی قانون گیاه قبله ات یک گل سرخ جانمازت چشمه دشت سجاده تو...تو نبودی که ببینی خدایت قبله ات جانمازت...همگی گم شده اند.کدام شب بوها؟کدامین چشمه؟پس کجاست آن کاج بلند؟تو نمی دانستی که تمام شب بوها گلها چشمه ها در زمانی به کوتاهی یک خواب...اسیر چنگال ابر ماشینها می گردند.

سکوت؟کلامی فراموش شده است.زیبایی؟گلی پرپر شده است.مردمانی که زمانی در کنار جوبها میان چمنها زیر سایه آن کاج بلند خلوت می کردند در در خیابانهای تنگ در میان ساختمانهای بلند به بلندای همان کاج بلند محبوس شده اند.

باغ تو جای گره خوردن احساس و گیاه باغ تو نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود.زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود.تو قطاری دیدی روشنایی می برد و هواپیمایی که در ان اوج هزار پایی خاک از شیشه ان پیدا بود.تو بگو که امروز باغ چه معنایی دارد؟زندگی چیست به جز سرعت و نفرین و هراس؟همه جا تاریک همه جا غرق مه و دود و غبار تو خودت می دانی تو همان روز خوب می دانستی که چه داریم در پیش. چه زیبا گفتی:

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان  آهن سنگ

 سقف بی کفتر صدها اتوبوس

گل فروشی گلهایش را می کرد حراج

و بزی از "خزر"نقشه جغرافی اب می خورد.

تو می دانستی که چگونه جنون سرعت همه را می گیرد.تو می دانستی که هر کس در آرزوی لحظه ای آرامش حتی مرگ می ماند.

آن هنگام گفتی:

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاری چی در حسرت مرگ

باز می اندیشم.همه جا غرق سکوت.باید راهی جست.باید رفت.آری می روم.با نگاهی سرشار از عطوفت و غرور تو به من می خندی.

خنده ات در فضای خالی اتاق می پیچد و به من می گویی:

رختها را بکنیم

آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم

شب یک دهکده را وزن کنیم

و نگوییم که شب چیز بدی است

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ این همه سبز

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر خستگی تاریخ است

پرده را برداریم

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم

هیجانها را پرواز دهیم

روی ادراک فضا رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

وبه من می خندی.حرفهایت زیباست.سخنانت همچون معجزه ای جسم بی جان مرا جان بخشید و مرا که می اندیشیدم این ترنم حزن تا به ابد شنیده خواهد شد.از هجوم خالی اطراف رهاند وبه من شوقی داد تا برخیزم و فریاد زنم که بیایید شهری سازیم سرشار از لطف و صفا و همانگونه که گفت خانه عشق هیاهو زندگی و سکوت که در آن هر کوچه هر خانه متعلق به همه است.

خانه ها را در کنار گلهای سرخ و شب بوها روی موسیقی آب برپا سازیم و به آواز قناری دل افسرده مان را شاد کنیم.

 

+   ز-رستمی ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧

صاحبان سنگهای بیرنگ

 صاحبان سنگهای بیرنگ

سیاره ای  در نزدیکی ماه... متفاوت با همه......چیزی جز زیبایی دیده نمی شد تند بادی وزیده نمی شد هر چه بود نوازش نسیم بود رودخانه یشان همیشه آرام بود و گاه آب به سنگهای ریز رنگی تلنگری می زد ..خورشیدشان درخشان و زمینشان گویی پوشیده بود از مخمل سبز با گلهای شقایق ...ونوسها و ارانوسها کنار رودخانه شان با سنگهای رنگی زندگی می کردند...وقتی به دنیا می آمدند سنگی رنگی در دسشان بود که آنرا مشت کرده بودند کسی سنگشان را نمی دید تا وقتی که بزرگ می شدند و ارانوسها به دنبال ونوسی می گشتند که سنگشان در موقع تولد هم رنگ سنگ آنها بود وقتی یکدیگر را می یافتند همه جشن می گرفتند و آنها در کنار رودخانه دستشان را در دست هم می گذاشتند ...سنگهایشان به هم می خورد و آن لحظه زیبای سرزمینشان بود چون سنگها می درخشیدند و در خششان در آب رودخانه منعکس می شد و تمام سیاره روشن می شد آن وقت دوباره تولدی صورت می گرفت ..نور پخش می شد و ارانوس با ونوس تبدیل به یک موجود دیگر می شدند موجودی زیباتر از ونوس و ارانوس ...انها نیمه های گم شده ا ی بودند که سنگهای رنگی آنهارا به هم وصل می کرد ...سالها گذشت و ارانوسها و ونوسها ی زیادی به دنیا آمدند و دوباره یکی می شدند..  تااینکه چند ارانوس و ونوس دیگر به دنیا آمدند آنها در دستشان به جای یک سنگ چند سنگ داشتند این عجیب بود سنگی به غیر از سنگ وصل و دوستی....تا اینکه بزرگ شدند تلاش برای پیدا کردند نیمه دیگرشان سختر شد وبعضی سنگها دستشان را قفل کرده بود گاهی باید چند سنگ را به رودخانه می انداختند و یک سنگ می ماند تا بتوانند راحتر هم رنگ سنگشان را بیابند و گاها در پیدا کردن هم اشتباه می کردند و در هنگام وصل نور کمتری از رودخانه منعکس می شد.... تا یکدیگر نمی یافتند از آرامش خبری نبود..در بین آنها ونوسی بود که همه ارانوسها آرزو می کردند سنگشان هم رنگ سنگ آن باشد و ارانوسی بود که ونوسها آرزویش را می کردند و لی هیچ یک مثل آنها هم  سنگ آنها نبودند . انها سنگی اضا فه تر از دیگران داشتند.. بی رنگ بد شکل و عجییب.....

کم کم سنگهای رنگ و وارنگ بین ارانوسها کدورت ایجاد کرد چشم به ونوس یکدیگر داشتندو گاه حسادت می کردند و گاه تهمت می زدند و ونوسها آتش بیار معرکه بودند واینها حسهای بود که سنگهای بی رنگ ایجاد می کردند... سرزمین آرامش و زیبای سابق را نداشت بلاخره کم کم هم سنگها یکدیگر را یافتند و همه منتظر و صل ونوس و رانوس زیبا بودند ..ارانوس اوایل عاشقانه به ونوس نگاه می کرد و نوس عاشق نیم نگاهها ی او بود نگاه ارانوس تمام وجودش را گرم می کرد.. اما بعداز مدتی  به  تلخی به ونوس لبخند می زد  و با غرور به ونوس می نگریست ..سنگ بی رنگ آن بزرگتر ازسنگ  ونوس بود.. ارانوس از عشق ارانوسهای دیگر به ونوسش دلتنگ بود و ناراحت ..ونوس ناراحت از نگاههای تلخ ارانوس... دوست داشت سنگش را به او نشان دهد دوست داشت از او دلجویی کند ...دوست داشت که به ارانوس بگوید که می داند سنگش هم رنگ سنگ اوست ..دوست داشت به اوبگوید که او فقط ارانوس خود را دوست دارد و خوش زبانی های ارانوسهای دیگر در قلب آن اثری ندارد ...ولی اوهم سنگی بیرنگ در دست داشت که دست و زبانش را بسته بود....زمان می گذشت و همه ارانوسها ونوسها یکی می شدند الا سنگ داران بی رنگ روزی ونوس سنگ بی رنگش را به رودخانه انداخت تا شاید اوضاع بهتر شودولی ارانوسش هنوز سنگ  بیرنگ غرور را محکم در دستش نگه داشته بود.....ونوس باراها در چشمان ارانوس خیره می شد شاید بفهمد دلخوری او از چیست؟ و شاید او بفهمد که چقدر ونوس اورا دوست دارد دوست داشت به او بگوید تا او هم سنگ بی رنگش را به داخل رودخانه بیاندازد ...سنگ غرور و دلتنگی های بیجایش را ...همه نگاهای  آنها را می دیدند و بعضی ناراحت می شدند و بعضی از ارانوسها و نوسها از جدایی انها خوشحال...بعضی از آنها هر روز با کوله باری از حرفهای رنگ و وارنگ به کنارشان می رفتند ونوس هیچ یک را نمی شنید ولی ارانوس همه رابا دل و  جان می شنید وناراحتر و بد بین تر به ونوس می شد....ونوس خسته شد به کنار رودخانه رفت و سنگ رنگی وصلش را برای همیشه به رودخانه انداخت واول  آرزو کرد تا ارانوسش   تا آخر عمر با سنگ بی رنگش دل خوش باشد........... و بعد آرزو کرد ونوسی پیدا شود هم سنگ ارانوس تا او تنها نماند و تنهایی از آن او باشد و بس.

 

+   ز-رستمی ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir