پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

برای دل خودمان کم مرثیه بخوانیم

برای دل خودمان کم مرثیه بخوانیم

امشب شب وفات بزرگ زن تاریخ اسلام فاطمه مرضیه است .شهر پر از اندوه و مراسمهای مختلف است .چند روزیست که به هر جایی که می روم آثاری از عزاداری را میبینم.تلویزیون راکه روشن می کنم پر است از برنامه های سخنرانی در مورد زن و فاطمه (ص)و یک جمله معروف را مرتبا می شنوم .((زنهای ما باید از فاطمه (ص)الگو بگیرند)) اما برنامه های این روزها همیشه فکر مرا به خود مشغول می کند .ما مراسم می گیریم از مصیبتهای حضرت زهرا می گوییم .حسابی اشک می ریزیم و نظرمان هم اینست که ما یاد آنها را زنده نگه می داریم .اما واقعا چقدر از اشکهای ما مربوط به مصیبتهای آنهاست –اکثر ما برای دردهای خودمان وسبک شدن دلمان اشک می ریزیم .ولی واقعا زن بزرگی چون زهرا چه نیازی به اشکهای ما دارد او که در برترین جایگاه قرار دارد چه نیازی به یا د آوری و مراسمهای یادبود ما دارد –هیچ...در این مراسمها چه چیزی از زن و مقام آن یاد می گیریم چرا از پهلوی شکسته آن می گوییم ولی از جسارتها وشجاعتها هیچ – زهرا زنیست که در زمانی میزیسته که به زور اسلا م به وجود زن اهمیت دادند و بعداز مرگ پیامبر بزرگ دوباره به سمت سرکوبی زن ولی این باربه نام اسلام و با مجوز خداگونه پیش رفتن .بعداز مرگ پیامبر زهرا زنیست که برای دفاع از همسر خود وحق خود به جمع مردان می رود و چنان سخنرانی می کند که هیچ مرد عربی با آنهمه هیبت و وحشیگری که در آنها بود جرات جوابگویی به زهرا را نداشتند. زهرا کاری کرد که حتی علی شیر مرد تاریخ اسلام صلاح انجام آنرا ندید.این نشان دهنده تربیت والای اوست –شجاعت اجتماعی و سیاسی بودن آن و اعتماد به نفس آن وقدرت آن زن .کاش در مجالسی که به نام زهرا (ص) برگزار می شود از بهترینها بگویند مرثیه برای دلشان نخوانند کاش در مجالسها آن به جای حرص نذری حتی برای یک بار در سال هم شده به زنها یمان بیداری را یاد اوری کنیم به آنها نگوییم فقط نجابت زهرا حجاب زهرا و....حجاب و نجابت خاصه همه انسانهاست نه فقط زنان .از زندگی اجتماعی آن بگوییم-اعتماد به نفسش شجاعت و ادبش . من به عنوا ن یک زن ایمان دارم که بسیاری از مشکلات ما در جامعه به خاطر جهل زنهایمان است .منظور من این نیست که مردها بهتر از زنها هستند نه اصلا این طور نیست مردان نیز مشکلات خاص خودشان را دارنداما زنها تواناییهای دارند که اگر به درستی رشد کنند می تواتنند مشکلات مردها راهم حل کنند و باعث رشد مردها هم شوند –متاسفانه نه قشر تحصیل کرده و روشن فکر ما و نه زنان عامی ما به درستی رشد نکرده اند بارها در دانشگاه- مدرسه محل کارم و..... برخوردهایی از زنان می بینم که واقعا شرمنده می شوم من می بینم که حتی حرف زدن درست به دختران و زنان ما آموزش داده نشده –خانواده های ما پر است ازمشکل چون زنان نمی دانند چگونه شوهر داری کنند بچه داری کننند چگونه درست در اجتماع ظاهر شوند خیلی از زنهای ما در طول عمرشان حتی یک کتاب در مورد مردان و بچه هاو جامعه نخوانده اند.درست است در جامه ما به نام اسلام و حفظ خانواده برای زنها در طول تاریخ محدودیتهایی ایجاد کردند و حال نیز که به ظاهر زنها آزادند با ز در مقایسه با مردهابرای آنها محدودیت وجود دارد البته اینهم باز تقسیرخود زنهاست ولی چه محدودیتی در مطالعه کردن وجود دارد حداقل با مطالعه خود را رشد دهند .بچه ها را ما به دنیا می آوریم در آغوش مازنها آنها رشد می کنند ما حرف زدن به آنها می آموزیم ما سنگ صبور بچه ها هستیم مردها از ما آرامش می خواهند از ما همسری و همیاری می خواهند انجام همه اینها به درستی اموزش و یادگیری می خواهد مطالعه کنیم یاد بگیریم به جای مرثیه خوانی و نذری دادن برای زهرا از آن رسم زندگی بیاموزیم او نیازی به نذری ها و گریه ها و عذاراداریها ندارد او رسم درست زندگی کردن را به درستی یاد گرفته بود و الگوی ما قررا گرفته و یاد او به عنوان یک زن بزرگ هنوز زنده است .زن بودن را از فاطمه بیاموزیم زن باشیم یک زن فهیم دانا یک مادر واقعی یک همسر نمونه همچون زهرا.

ز-رستمی

+   ز-رستمی ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧

یه دروغ راست

یه دروغ راست

نزدیکی های خوابگاه دانشگاه یک در یاچه کوچک هست مخصوص زمان دلتنگی ها امروز کنار دریاچه تنها بودم .کمی دراز کشیدم و به آسمان خیره بودم حسابی دلتنگ بودم.به خاطر شرایط خاص  تحصیلی مجبور شده ام مدتت ۴ روز در هفته در یک شهر دیگه و3روز در شهر خودم زندگی کنم .به خاطر مشغله زیاد کاریم حتی در شهر خودم هم کمتر کنار خوانواده ام هستم واین باعث شده تا دوری از اونها خیلی برام سخت نباشه اما بعضی اوقات حسابی دلتنگ همشون می شم هر وقت که این احساس رو دارم چهره یکی از شاگردام مثل نوار ویدئو جلو چشمام میاد.نه نه من دلتنگ شاگردم نیستم ولی خاطره اون دراین لحظات برام زنده می شه .دلیلش رو خواهم گفت:

در سال تحصیلی که گذشت شاگردی داشتم به نام ناصری یک دختر سفید رو و با گونه وبینی که همیشه سرخ رنگ می شد چماهایی طوسی -صورتی پهن و تقریبا چاق با قدی متوسط -و دوست داشتنی -در کلاس دقیقا جلوی میز من می نشت و لبه میز نقشه کشیش چسبیده به میز من بود.اوایل سال تا آبان ماه مرتب در کلاس حضور داشت و شاگردی در حد متوسط خوب بود.ارتباط من با اون بیشتر بود چراکه مشرف به من بود و با من زیاد صحبت می کرد .یکبار به من گفت:خانم پدر من کار ساخت و ساز می کنه و این با رقراره خونه قدیمی خودمونو بکوبه و از نو بسازه .شما کار تهیه نقشه انجام میدید؟.و من راهنماییش کردم و گفتم اگه پدرت خواست من می تونم به یکی از شرکتهایی که با هاشون کار می کنم معرفیشون کنم .جلسه بعد تا من وارد کلاس شدم  یه شیت نقشه رو روی میز من پهن کرد .با معلومات کم خودش یه چیزایی کشیده بود  و بعد با ذوق شروع به تعریف کرد که دوست دارم آشپز خونش اینجوری باشه .....اتاق خوابش...........من کمی بهش کمک کردم و نخواستم تو ذوقش بزنم بلاخره پدرش متوجه می شد که اون نقشه به دردش نمی خوره .

تقریبا بعداز آبان ماه بود که ناصری یک خط در میون مدرسه می اومد و هر وقت که بعداز مدتها در کلاس حاضر می شد من با عصبانیت بهش میگفتم:( را ه گم کردید وقت کردید یه سر به مدرسه ام بزنید)و هر چقدر ازش می پرسیدم که چرا اینقدر غیبت می کنی فقط یه جواب می داد: خانم یه مشکلی داریم. و بعداز فرو کش کردن عصبانیت من میومد سر میزم و در مورد ساخت  خونشون با من صحبت می کرد.غیبتهای بیش از اندازه اون حسابی منو عصبانی و نگران کرده بود چون میدونستم حسابی از کلاس عقب افتاده .تا اینکه سه هفته به مدرسه نیومد ومن دیگه سر کلاس نپذیرفتمش به خیال خودم باید تنبیه می شد وبه  دفتر مدرسه رفتم و به خانم انصاری معاون مدرسه گفتم :خانم انصاری اگه ناصری آخر سال از درس من افتاد از من گله نکنید که وضعیت شاگردمو گزارش ندادم من هر جلسه یه مبحث جدید درس میدم ناصری کلی عقبه با خانوادش صحبت کنید .فکر کنم پدر و مادرش در گیرساخت و ساز خونه ان ولی  این دلیل نمیشه که و ضعیت تحصیلی   بچشونو فراموش کنن.خانم انصاری با لبخنی به حرفای من گوش داد و بعد گفت خانم رستمی جون این بچه نه مادر داره و نه پدر توی این مدت هم خواهر و برادراش خونه پدریشو فرو ختن و  سر سرپرتی این بچه با هم در گیرن هر روز خونه یکیشونه یه روز کرجه -یه روز ورامینه ....من به کی بگم که فکر اون باشن .وضعیت این بچه اینه که هست فشار آوردن و پیگیری ما هم هیچ فایده ای نداره خودتون ببینید چی کار میتونید بکنید .با تعجب گفتم راست می گید!.فقط خدا میدونه که توی اون لحظه چه حالی داشتم انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریخته بودن .به دفتر دبیران رفتم و روی صندلی خودم نشستم و فقط به کلمات و گفته های ناصری فکر می کردم مثل یک فیلم کلماتش توی ذهن من عقب و جلو می رفت .من معمولا دروغ بچه ها رو تشخیص میدم ولی کلمات اون دروغ نبود .یک رویا بود و اونقدر اون رویا براش زنده و شیرین بود که همه با ور می کردن .آرزوی اون بچه داشتن یک خونه با پدر و مادرش بود -یه خونه قدیمی که حالا پدر میخواد دوباره بسازتش شاید حالا که پدر نبود و نا مهربونیهای خواهر و برادراش رو میدید واقعا دلش می خواسته تا پدر و مادرش باشن و دوبا ره همه باهم توی یه خونه نوساز دور هم جمع شن .اونقدر رویاش براش زنده بود که هر هفته برای خونه جدید یه نقشه جدید طراحی می کردو با ذوق برای من که حسابی بهش غضب کرده بودم تعریف می کرد .دقیقا حس کردم توی وجود اون بچه چی میگزره و چقدر آرزویی کوچیکی داشت .اون چیزی رو می خواست که اکثر ما ازون بهره مندیم خوانواده ولی تا وقتی که داریمش قدرشو نمیدونیم .یکیش خوده من که فقط مشغول کارو درسم فقط گاهی دلم براشون تنگ میشه . به همین علته که وقتی احساس تنهایی میکنم و دوست دارم کنار خانوادم با شم چهره ناصری جلو چشممه انگار اونم کنارم نشسته و با من هم درد ی می کنه .

نزدیک امتحانات تقریبا کمی مرتبتر به مدرسه اومد و هر روز توی راهرو مدرسه در حال التماس کردن برای نمره گرفتن بود و من سعی می کردم به یه بهانه ای بهش نمره بدم بعداز امتحانات دیگه ندیدمش و خانم انصاری به من اطلاع داد که کار فروش اموال پدرش تموم شد و سر پرستی ناصری رو  یکی از برادراش به عهده گرفته و ما کارهای نقل و انتقالش به شهریار و انجام دادیم دیگه . به مدرسه ما نمیاد . یه رو ز برای گرفتن پروندش به مدرسه اومد و از من خداحافظی کرد و بابت غیبتهاش از من عذز خواهی کرد و به من گفت خانم ما میریم شهریار تا کار ساخت خونمون تموم بشه بر می گردیم و من با یه انشا الله ازش خداحافظی کردم و از ته دلم براش آرزو کردم که یه روزی خودش صاحب یه خانواده گرم و صمییمی بشه و با عشق و محبت خودش یه خونه سبز برای خودش بسازه .

 ز-رستمی       خاطرت شخصی

 

  

+   ز-رستمی ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir