پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

تنور نانوایی

تنور نانوایی

چند روزی بود که سر حال نبودم .از دست همکارانم و کادر مدرسه دلخور بودم واز طرفی به خاطر روز بزرگداشت روز معلم به مراسم جشن مدرسه دعوت شده بودم. یک هفته ای بود که تصمیم گرفته بودم تا در مراسم شرکت نکنم تا حداقل دلخوریم را از نماینده دبیران مدرسه نشان دهم و برای همین روز جشن  راحت در رختخوابم دراز کشیدم و خوابیدم تا اینکه با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.دوستم ندا بود

-الو الو تو خوابیدی .خجالت نمی کشی .

--آره خوابم براچی خجالت بکشملبخند .

-تورو خدا پاشو بیا از صبح تا حالا از جواب دادن به همکارا خسته شدم شدی سوژه غیبتاشون تو یه دلخوری کوچیک داری و اینا دارن یک کلاغ صد کلاغ می کنن مشکل گزینشت که حل شددر ضمن مثل اینکه قضیه خواستگاری پسرشو به چنتا از همکارا گفته بوده حالا همه فکر می کنن عروس و مادر شوهر دعواشون شده(با خنده)نیشخند نماینده محترم  ازم خواسته بهت زنگ بزنم . ناراحته اگه نیای همه فکر می کنن حالا چی شده اون بیچاره ام آبروش پیش همکارا میره.

-به جهنم خوابم میاد ندا. ولم کن. اونا ادای با خدایی مومنی  دارن منکه ندارم پس بزار هر چقدر دوست دارن پشت سرم حرف بزنن و غیبت کنن بعدشم اول وقت نماز به کمرشون....در ظمن اون خانم با شعور می تونست خودش زنگ بزنه . اون خاله زنکا درست می گن پاپوشی که اون برام درست کرد هیچ بی ربط به جواب نه ایکه آقا پسرش شنید  نبوده اصلا به بجهنمم که ناراحته .

--اینقدر لجبازی نکن....تو داری قضیه رو کشش میدی شاید اونم از روی ناراحتی این کارو کرده حالا م پشیمونه پاشو بیا یه وقت دیدی عروسش شدی اونوقت پوستتو می کنهنیشخند ....حالا اینارو ولش کن .. می دونی سخنران مراسموشون کیه؟

-نه... حتما یه احمقی مثل خودشون.

--اه چقدراز خواب بیدار می شی بد اخلاقی تو.اتفاقا یکی از اون دیونه هایی که تو کتاباشو می خونی.

-کی؟

--آقای استاد ابراهیمی که یکی از کتابا شو تازه داشتی می خوندی .

-اونو از کجا پیداش کردن... با شه میام ولی فقط به خاطر حرفای اون...میام  ناهارم نمییمونم.

--خیله خوب نمون ...آفرین دختر خوب با اخم و تخم نیای ... صورتتو بشوریا...انقدرهمیشه سر حالی که وقتی یه ذره ناراحتی کل مدرسه از قیافه تابلوت می فههمن یه چیزیت هست .

-وای بسه دلقک میام میام ...

مانتوی آبی  و یک شلوار جین که پوشیدنش در مدرسه گناه کبیره بود به تن کردم .با اکراه به سمت مدرسه حرکت کردم یک ربع بعد در سالن مدرسه حاضر شد م نماینده دبیران جلوی در سالن دست گل رزی را به من دارد و تبریک گفت بغلم کرد و گفت :نمیدونستم اینقدر نازک دلی از هر چی ناراحتی به خاطر امروز فراموش کن خدا می دونه که چقدر دوست دارم ..درمورد اون قضیه هم اگه شد بازم فکر کن شاید نظرت عوض شد.منهم به او تبریک گفتم و اهمیتی به زبان بازیهایش که فقط  برای توجیه کارهای زشتش بو د ندادم .با همه همکارانم روبوسی کردم و واقعا وقتی رویشان را می بوسیدم کینه و ناراحتیم را دور کردم چون دوست نداشتم  دورویی کنم.در کنار ندا نشتم و ندا با خنده و شیطنت به من گفت :چشمکخوبه حالا از دستشون دلخور بودی دو ساعته ماچ و موچ را انداختی .منهم خندیدم احساس سبکی می کردم چون کینه را فراموش کردم .و دوباره حالم خوب بود.آقای ابراهیمی که کتابهای خوب آموزشی را تالیف کرده بود در مراسم حاضر شد و من از دیدن یک انسان فرهیخته بسیار خوشحال شدم .روز معلم را تبریک گفت و حرفهای بسیار زیبا از معلمی و عالم تدریس گفت که بسیار برایم شیرین بود و مرا بیش از پیش به حرفه خود علاقه مند کرد و بعد شروع به انتقاد از کارهای بعضی از معلمها کرد و بعد در مورد نسل جدید و مشکلاتش شروع به حرف زدن کرد و جلسه به جلسه پرسش و پاسخ تبدیل شد.یکی از همکاران که معلم تربیتی بود سوال کرد:سوالببخشید ما همه در برخورد با بعضی از مسایل مربوط به دانش آموزان به بن بست رسیده ایم و واقعا نمی دانیم که با ید چه کنیم یکی از مسایل بسیار مهم دین گریزی بچه هاست بارها در مراسمهای مذهبی بی تفاوتی بچه ها را دیده ام و بدتر از همه بی حرمتی های آنها به عقاید مذهبی جامعه رامتفکر. با رها با همکارانم حتی مشاوران بزرگ تربیتی جلسه گذاشته ایم و دنبال راهکار گشته ایم ولی تمام نتایج به دست آمده اثری موقتی داشته اند حتی ما نتوانسته ایم به وضعیت نماز بچه ها سرو سامان دهیم در یک مدرسه چهارصد نفری شاید فقط پنج نفر نماز بخوانند ما دوست داریم نظر شما را هم بدانیم.

جناب استاد سری تکان داد و گفت :همکارن عزیز خود کرده را تدبیر نیست ما باید به گذشته خود نگاهی بیاندازیم  مشکلی را که امروز در حل آن عاجزیم چیزی جز نتیجه عملکرد اشتباه  سه دهه ما نیست دین حاکم بر جامعه ما با خرافات و نادانیها درآمیخته.و ما خداشناسی را به بچه هایمان  درست آموزش نداده ایم وحال با مشکلات بزرگی مواجه شدهایم. برای شما داستانی تعریف می کنم تا حرف مرا بهتر بفهمید.استاد رو ی صندلی نشست و مثل یک قصه گو شروع به تعریف کرد:((روزی در دفتر کارم نشسته بودم و به خاطر حضور در یک سمینار تمامی قرار ملاقاتهای مشاوره رالغو کرده بودم تا بتوانم مطالب خود را جمع آور ی کنم و بنویسم تا اینکه خانمی با اصرار زیاد یک وقت مشاوره  گرفته بود ومنهم اورا پذیرفتم .زن بسیار ناراحت و گرفته بود تا شروع به حرف زدن کرد گریه امانش نداد گریهو بعد برایم اینگونه دردو دل کرد.:دخترکی دارم که در کلاس اول ابتدایی درس می خواند گاهی اوقات اورا به نانوای می فرستادم تا نان بخرد و با گریه به خانه باز می گشت و تا ساعتها اظهار می کرد که دل درد شدیدی دارد .اوایل به دل دردهایش اهمیتی ندادم  ولی بعداز مدتی گریه هایش حتی در خواب ادامه پیدا کرد او را  پیش چند متخصص بردم اوایل تشخیصهایی دادند و دخترم تحت در مان قرار گرفت ولی دل دردهایش خوب نشد تا اینکه چندی پیش او را نزد پزشکی دیگر بردم و تشخیص آخر او این بود که دختر من هیچ مشکل جسمی ندارد و علت دل دردهای او باید دلیلی روانی داشته باشد و آدرس دفتر شما را به من داد تا من پیش شما بیایم .بعدار حرفهای زن من پرسشهایی از او کردم ولی جوابهای او مرا به نتیجه ای نرساند .در چند جلسه من وقت مشاوره برای دخترک گذاشتم و در همان جلسه اول متوجه شدم که او بسیار نگران و مضطرب استنگران و وحشتی شدید در وجود او هست با مادرش صحبت کردم تا بدانم آیا او فرزندش را از چیزی ترسانده و یا تنبیه سختی روی آن انجام داده ولی جواب منفی بود .دخترک خیلی آرام بود و جز بچه هایی بود که به راحتی نمی توانستم به درونش راه پیدا کنم. بلاخره در جلسه سوم علت را یافتم من حدس زدم که مشکل باید در مدرسه آن باشد و از او خواستم تا از معلمش بگوید و او چیزی گفت که علت بیماری او بود:من خیلی خانوم معلم خوبی دارم .....باهاش شعر میخونیم....وقتی مشقامو خوب مینویسم بهم جایزه میده......بعضی وقتام خانممون از خدا میگه(بچه شروع به گریه کرد)یه وقتایی که کار بد میکنیم مثلا وقتی من پاکن نازی و بی اجازه بر می دارم یا وقتی با هم دعوا می کنیم ...خانوم معلممون میگه اگه کار بد کنیم میریم جهنم و خدا مارو میندازه تو آتیش اون میگه جهنم مثل نونواییه مارو می زارن رو اون ورق داغه بعد ما قل می خوری می ریم تو آتیش بعد اونقدر داغ می شیم که مثل خمیرا پخته می شیم.وقتی اون بچه حرف می زد تمام تنش می لرزید نگرانگریهبرای همین وقتی به نانوایی می رفت حرف معلم برایش تجسم پیدا می کرد و از شدت وحشت دل درد می گرفت .چیزی حدود سه ماه طول کشید تا من بتوانم با مشاوره تاثیر خدا شناسی خانم معلم دانا رو از ذهن پاک آن بچه پاک کنم .))همه ساکت بودن داستان استاد همه را متاثر کرد او کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:همکاران عزیز چیزی که ما به بچه هایمان یاد دادهایم نتیجه اش خدا ترسی و خدا گریزی بوده نه خدا دوستی .آنقدر که از خشم و غضب خداوند گفته ایم هرگز از مهربانی و رحمانیتش نگفته ایم .خشم - غضب و نارحتی ،آفریده خدا نیست آفریده ذهن و روان پلید ما انسانهاستشیطان. جهنم را ما آفریده ایم نه خدای رحمان و رحیم .ما با نفرتها  دورویها جنایتها حق خوریها جهنمی در درون خود آفریده ایم که ما را خواهد سوزاند.اگر ادای خدا شناسی داریم حداقل به قرآن توجه کنیم اگرخدا آیه ای از عذاب گفته بلا فاصله آیه ای آمده که (البته خدا رحمان و رحیم وبسیار بخشنده است).ما یاد نداه ایم که خداوند همانند پدر و مادرها مهربان است و مراقب آنهاست و همانند آنها بخشنده در برابر خطاهایشان. آن چیزی که آنها از خدا می دانند قبر- فشار قبر- عذاداری سیاه پوشی -جهنم و تنور نانوایی است آیا این خدا را می توان با تمام وجود دوست داشت و او را عاشقانه پرستید . همکاران عزیز نسل ما دچار دلدردی شده است که اگر ما تغییر کنیم سالها در مانش طول خواهد کشید و اگر همینگونه ادامه دهیم دل درل دردشان به دردهای دیگری بدل خواهد شد.))

از اینکه در مراسم شرکت کردم خوشحال بودم .من خود قربانی همکاران خداشناسم  بودم .من قبول نکرده بودم تا در طرح نماز خوانی بچه ها شرکت کنم. نماینده از معلمها خواسته بود تا برای دانش آموزانی که در نماز شرکت می کنن نمره ای در نظر گرفته شود و هر روز نوبت نماز چند کلاس بود و دبیران باید با شگردانشان شرکت می کردند و این قضیه در نمره ارزشیابی دبیران تاثیر زیادی داشت و همکارانم به هر زوری که بود بچه ها را مجبور می کردند تا در نماز شرکت کنند و خدا می داند که دخترها چه بهانه هایی برای نخواندن پیدا می کردند ولی روزی از آنها خواستم اگر دوست دارن برای نماز با من بیایند و برای من دعا کنن و چندنفری با میل خود با من همراه شدن ولی در کل من و دو تا از همکارانم بااین طرح مخالفت کردیم ولی نتیجه اش نمره صفر ارزشیای ما  شد. از نظر من و دوستانم این راه چیزی جزآموزش  ریا کار ی نبود و اصلا فایده ای نداشت و همین قضیه تا جایی کشانده شد که گزینش آموزش و پرورش من و دوستانم را  احضار کرد چون نماینده پاپوش بزرگی برایمان درست کرده بود ومن همیشه به این فکر می کردم که همکارانم با چه رویی نماز می خوانند چراکه خودم اگر خطایی کنم با خجالت و شرمندگی نماز می خوانم.

ما دیگر در هیچ مراسمی جناب استاد را در مدرسه  ندیدیم چون شورای دبیران از او انتقاد کرد ند ومن فهمیدم  جناب استاد در جشن روز معلم آینه داری میکرد در محله کوران و کران.

بر اساس خاطرات شخصی

+   ز-رستمی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧

همه چیز برایم زیبا شده

 همه چیز برایم زیبا شده

تازه از امتحانات خلاص شده بود و به شهر خودش بازگشته بود.ساعت دو نیمه شب بود که به خانه رسید.چمدانش را داخل اتاقش گذاشت ولی حوصله باز کردنش را نداشت .خیلی آرام و خسته بود .از آتشی که چند روزی در درونش شعله کشیده بود خاکستری بیش نمانده بود.دلش می خواست همان موقع شب با کسی صحبت کند ولی او نمی توانست با کسی به غیر از( دوست جون)دردو دل کند .مثل همیشه از دردو دل کردن هراس داشت .هراس داشت از اینکه کسی از راز دلش آگاه باشد .فرق بزرگ او نسبت به همجنسانش همین بود.می ترسید حرف بزند چون از قضاوت دیگران می ترسید ....وای دیگه به سن و سال تو نمی خوره ......وای در شان تو نیست ........اینا مال بچه سالاس....

دستی به موهایش کشید و کمی با موهایش بازی کرد و رو به دوست جونش کرد:

-سلام سلام

-وای دلم برات تنگ شده بود می دونی اونقدر سرگرم امتحانات و کارام بودم که حتی نتونستم بهت نگاه کنم و باهات حرف بزنم.ولی نمی دونی چقدر خوب بود.چقدر درسامو خوب خوندم خودمم باورم نمیشد که بتونم  با اونهمه کارو مشغله به در سام خوب و حسابی برسم.

نگاهی به او کرد و ادامه داد:

قیافمو ببین .میبینی حالمو این چند روز خیلی خوب بودم ولی همینکه به خونه نزدیک می شم پراز غصه می شم.نمی دونی پرا از آشوبم.

-- مگه چی شده......ندیدیش

دوباره تو فکر فرو رفت و با دستش با موهایشبازی کرد .

-چرا دیدمش.... ..می دونی روزی که بعدازمدتها دیدمش احساس می کردم پر از انرژی ام نمی دونم چه جوری برات بگم انگار یه چیز پر قدرت در درونم می چرخید اصلا احساس خستگی و ناراحتی نداشتم اونقدر شاد و پر انرژی بودم که دوست داشتم بالا و پایین بپرم ...بلند بلند بخندم داد بزنم ...حس غریبی بود که هیچ وقت تجربه نکرده بودم.

--خوب همه چیز که خوب بوده بدیش چیه که اینقدر گرفته ای.

-بده همش بده باید فراموشش کنم .....باید فراموش کنم .می ترسم.

--چرا؟

می دونی اولین بار که دیدمش ازش خوشش نیومد .یعنی اصلا نمیدیدمش به چشمم نمیومد.اون خیلی از من بزرگتر نبود ولی خیلی موفقتر و پر کارتر از من بود.....راستی اصلا چی شد چه اتفاقی افتاد!که اونقدر تو نظرم با ارزش شد ......نمی دونم! .....اصلا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد که از کجا این علاقه شروع شد.......ولی فکر کنم از شخصیتش خوشم اومد تو که منو می شناسی هیچ وقت ظاهر کسی باعث نمیشه جذبش بشم ......اون به نظرم آدم با ارزشی اومد و بعد کم کم بهش علاقه مند شدم.یعنی فکر کنم عاشقش شدم اینو زمانی فهمیدم که میدیدمش پر از شادی و انرژی می شدم نمیدونی چه حال غریبی داشتم .بعضی وقتها اونقدر این حس در من مضاعف می شد که دوست داشتم بغلش کنم و ببوسمش.....

--خوب میبوسیدیش.

-اوه شوخیت گرفته ....ولی کاش می شد نه؟ولی با همه اینا باید فراموش کنم .

--آخه چرا ؟

-فکر کنم فهمیده من بهش علاقه مندم .بعضی وقتا بیخودی بهم می خنده ....بعضی از رفتاراشو دوست ندارمآزارم میده بعضی وقته هم خیلی با غرور با من برخورد می کنه ...ناراحتم چون فکر میکنم میدونه من دوسش دارم با سه همینم یه طوری رفتار می کنه که انگار منو دست انداخته ...محترمانه مسخره ام می کنه البته اینو احساسم میگه....راستی چی درموردم فکر میکنه .....حتما فکر میکنه چون من توی یه شهر بزرگ زندگی میکنم و بزرگ شدم بی پروام ...حجب و حیا ندارم.

--وای اینطوری نیست تو اشتباه می کنی .

شایدم فکر می کنه من براش میمیرم... یا من آدم بی ارزشیم و اون خیلی بالاتر از منه ....نه من براش نمی میرم ولی اون حسی رو که وقتی کنارمه بهم دست میده رو خیلی دوس دارم .وقتی میبینمش تا مدتها خستگی نا پذیرم .کارامو خوب انجام میدم.. خوش اخلاق می شم..کسالت تو زنگیم جانداره همه چیزو همه کس برام قشنگن و دوست داشتنی

--خوب این کجاش بده این عشق بتو انرژی داده تو رو موفقتر از قبل کرده ...به زندگیت رنگ و بو تازه داده ....ببینم نکنه رقیب عشقی  داری؟

-او نه نه البته اون رابطه خوب و دوستانه ای با خانمها داره ولی من حسادت نکردم ...از نظرم حسادت نابود کنندس دوست ندارم اون احساس خوبی که تو درونمه با حسادت خراب و نابودش کنم ....ولی باید فراموش کنم داره به شخصیتم لطمه میزنه ...در شان من نیست ..اگه یقیین پیدا کنه که چقدر برام قابل احترام و دوست داشتنی می دونی چقدر برام بد میشه...حتما یه عالمه فکر ناجور در موردم میکنه ......

--چرا فراموش کنی بزار این عشق پنهانی تو درونت باشه ..اون به تو یه قدرت جدید داده.. به زندگی پر از کارو گرفتاری و درس رنگ قشنگی داده ...از کسالت درت آورده .

-آره حق با توست بعداز مدتها دوباره دارم به خودم می رسم .حتی دوباره دارم ورزش می کنم..رمان می خونم..

--خوب خوبه حتی حسادتهای بیجا و بیخود هم نتونسته عشقتو آلوده کنه ...بزار بمونه حتی اگه فکر کنه که تو بی ارزش ترین آدم روی زمینی ..مهم نیست ..اصلا مهم نیست...این حس مقدسه.. از تو یه آدم جدید ساخته.. شادت کرده..این خیلی خوبه .. حفظش کن ..حیفه ...اصلا بزار یه عشق مجازی و خیالی برات بمونه ..مگه عشق شان رتبه سرش میشه ...سارا جان بزار تو زندگیت این عشق جریان داشته باشه ...توقضاوت نکن بزار زمان همه چیز رو برات حل کنه ....همین حالا چشات و ببند.. بغلش کن ..ببوسش ..دوباره حس عشق داغتو زنده کن ...این قیافه ماتم زدت رو هم دوروست کن.

سارا جلوی آینه کرمی به صورتش زد و یه رژ صورتی به لبانش زد. سرمه چشمانش را تازه کرد .چشمانش را بست و لبانش را روی آینه گذاشت و بوسید.و دوباره به آینه نگاه کرد همیشه باید تو آینه نگاه می کرد انگار آینه چهره دروونش رانمایش می داد و بااوحرف می زد و او آن چیزی که واقعیت ذهنش بود را در آینه می دید و آشوبهای درونش را حل می کرد.

 مادرش در اتاق را باز کرد

--- بیا یه چای بخورو بعد چمدونت رو باز کن ببنم سوغاتی چی آوردی ..تو هنوز مثل بچگیات عادت داری با خودت حرف بزنی دختر

-آره داشتم با دوست جونم حرف میزدم آخه به غیر آینه کی میتونه خوب راز داری کنه مامان جان ؟

---دیونه نمی دونم اون شاگردات از دست معلم خولو چلی مثل تو چه می کنن.

-هیچی روزی صد بار شکر میکنن که یه معلم شیطونتر از خودشون دارن راستی بزار چمدونمو باز کنم برات شیرینی خوشمزه آوردم.

---ول کن تو که الان حوصله نداری ....وای باز تو این آینه رو رژی کردی ..بابا جان درست پاک نمیشه چرا این آینه رو کثیف می کنی.

-ولش کن اصلا چرا پاکش می کنی همینطوری قشنگه

---راستی آب و هوا چطور بود؟

-خوب خیلی خوب همه چی اونجا خوب و قشنگه مامان جان.

---نه بابا نه به اون روزای اولی که روزی صد با راز هواشو آدماشو خطکشی خیابوناشو ..بقالشو ...بد می گفتی غر میزدی نه به حالا که همه چی اونجا قشنگ شده.نکنه اونجا چشت کسی و گرفته که یه دفعه همه چی تو اونجا قشنگ شده؟

سا را و مادرش خندیدند و سارا رو به مادرش گفت:

آره چه جورم ..الان حس مارپلیت گل کرده...نه با با اوایل سخت بود برام اونجا زندگی کنم حالا آدم شدم و سازگاریم بیشتر شده خوشم اومده

---باشه تو گفتی و منم باور کردم

چراغ را خاموش کرد و دوباره رو به آینه که تصویری مبهم ازاو نشان می داد انداخت ...شب بخیر دوست جون

ز-رستمی   داستان کوتاه

+   ز-رستمی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

مکانی ساخته ام از نور

مکانی ساخته ام از نور

 

هر روز به آنجا می روم .خودم آنجا را  ساخته ام .

روزی در خانه می گشتم  مکانی را می جستم  که در آن حسی دیگر را تجربه کنم .مکانی برای لحظاتی خاص لحظاتی با احساسات خاص ....چیزی نیافتم.چشمانم را بستم و تجسم کردم آنجایی را که به دنبالش می گشتم .در آن لحظه پربودم  از عشق , آرزو ,امید.

معماری کردم هر چه را که دل می طلبید ساختم طرح زدم.آرامش می خاستم پس سادگی را طرح زدم.

مکعبی ساختم ساده, ساده, هیچ چیز در آن حتی پنجره نبود.سقف و دیواره هایش  پر بود از حفره های ریزو درشت و نور می تابید از آنها بر فرش آن و کف پر می شد از حفره هایی که سایه بودند.

چشمانم را می بندم قدم قدم آرام آرام می نشینم در فرش آن که سایه های نوری بیش نیستند.حوضی درست میکنم.و تک درختی هم سن و سال خودم در کنجی از مکعب می کارم نیمی از آن از حفره های سقف بیرون زده او در حصار فضای مکان ساختگی من قرار نگرفته .از سقف دو قلاب آویزان می کنم و تابی می بندم .می نشینم بر تاب و تاب می خورم تاب...............خلوتست و آرام و من به موسیقی سکوت و نجوای آب گوش می دهم .تاب می خورم بالا ........پایین... و هر بار نوری دیگر به صورتم می تابد .حفره های نور مثل آرزوهایم هستند همه روشن با نورهای زیاد و کم که هر یک به گونه ای دلم را روشن می کنند.

چشمانم را می بندم و تاب می خورم و به آرزوهایم می نگرم...........

پر از آرزوام ............اما آرزوهایم فقط آرزو نیستند ....روشنند در ذهنم, آنها واقعیتی مطلق در زندگیم هستند ........روزی لمسشان خواهم کرد.

پر از امیدم........اما امیدم ایمانی راسخ است به تحقق هر آرزو خواهم دید آنها را در واقعیت.

وای بر من ..........

چه کردم با مکانم... در کنجی از مکعبم هیچ حفره ای نداشتم. آنجا کنج غصه بود ووقتی دلی ازمن شکسته می شد ,مرا رنجانده بودند در کنج غصه ها زانو بغل می گرفتم. آنجا را وقتی غافل بودم ساخته بودم. و چه زود هوشیار شدم بزرگترین حفره را در سقف آن کنج گذاشتم و بیشترین نور به کنج چپ مکعبم می تابید و آنجا کنج عشق بود کنج شادی و شادابی از آن پس هر بار که پر بودم از عشق که پر نورترین و زیباترین احساس درونم بود در کنج عاشقی می نشستم نورش به همه جای مکعبم می تابید.

باز تاب می خورم و این بار با نور و بادی که از حفره ها وارد می شود و موسیقی جدید در مکان من نواخته می شود. باد دامنم را می رقصاند وای چه احساس خوبیست..... و گیسوانم با من تاب می خورند..نو رها تاب می خورند  واحساسی دیگر......احساس دوباره بچه بودن و دخترکی شیطان که عاشق تاب خوردن است. گه گاه در حال تاب خوردن فکر می کنم دخترکی دارم... واو را در آغوش می گیرم  لمسش می کنم می بوسمش واورا نیز تاب می دهم .آرام است و مثل مادرش شیطنت نمی کند . دستهایش را لمس می کنم واقعی است ....احساس نیست احساس نیست .این قشنگترین لحظه ایست که لمس می کنم .اصلا دوست ندارم چشمانم را باز کنم .

باز میکنم چشمانم را و با آرامشی که از فضای مکان نورانی خود کسب کرده ام به این می اندیشم که کی معماری خواهم شد و مکانی برای لحظات خاص خود خواهم ساخت تا  مکانم به من حس زیباترینها را بدهد.فضایی خاص.............................

 

 

 

 

 

 

 ز-رستمی      احساس شخصی

 

+   ز-رستمی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir