پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

امروز عروسکم از من جدا شد

امروز عروسکم از من جدا شد

امروز پنجشنبه یازدهم مهر ماه است و ساعت هفت صبح ومن تنها در حال تایپ کردن هستم احساس بدی  دارم... نه احساسی که تا به حال تجربه نکرده ام...دوست دارم گریه کنم. آنقدر بغضم را نگه داشته ام تامسافرم اشکم را نبیند . ناراحتگلو درد امانم را بریده. امروز عروسک بچه گی هایم از من جدا شده ...انگار این رسم بزرگ شدن است که هرچیزی که جز خواستنی ها و دوستداشتنی های بچگیست باید دور شود و جدا شود میدانم به این یک اتفاق هم عادت خواهم کرد بزرگی می گفت بزرگترین ناراحتی ها جداییها  غم ه و غصه هاو...برای انسان سخت نیست چون خدا چیزی به نام عادت به او داده.... بله عادت می کنم .

در خانه قدیمی ما تمامی هم بازیهایم پسران بودند پسر عمو هایم- پسر عمه هایم- برادرانم و عموهای کوچکم و البته دختر عمه ام که خود سر دسته همه پسران بود نیشخندمهین جز پسران به حساب می آمد نه دختران همه پسرها از او کتک می خوردند و بیشتر از همه عموی کوچکم که از مهین کوچکتر بود در بین همه آنها فقط من و دختر عموی حسودم فاطمه بودیم که من به او(( اتی)) می گفتم او یک ماه از من بزرگتر بود.من هفت ساله بودم و عزیز دردانه پدرم و همه مخصوصامادر بزرگم از توجه پدرم به من ناراضی بود چرا که همیشه گوش پسران به خاطر آزار من پیچانده می شد و مادر بزرگ ترک زبان من  که همه زندگیش پسران بودندچشمک بسیار ناراحت و ناراضی بود همه دوست داشتند تا بچه ای بعداز من به دنیا بیاید تا توجه به من کاسته شود ولی این خواسته من هم بود .من دوست داشتم یک عروسک زنده داشته باشم یک خواهر.....قلب وقتی به گذشته فکر می کنم واقعا خنده ام می گیرد هر شب دعا می کردم تا مادرم برایم خواهری به دنیا بیاورددر آن سن و سال این تنها آرزوی من بود .مادرم دوران بارداری سختی داشت و مرتب بیمار بود و نگران ...این نگرانی در منهم بود تا اینکه بچه مادرم بیست روز زودترو نارس  به دنیا آمد و عموی شیطان من برای من شعر درست کرده بود و مرتب به من می گفت :تو دیگه از سور افتادی ...شیطانمادر بزرگم باز دوست داشت پسری به دنیا بیاید چشمکولی من مطمئن بودم خواهرم به دنیا می آید حتی اسمش را هم از روی کارتن مورد علاقه ام انتخاب کرده بودم .زهرا و زهره ..... پدرم مرا زودتر از همه به بیمارستان برد حال مادرم زیاد خوب نبود .خواهرم شبیه قورباغه بودسبز و وقتی گریه می کرد صدای گربه می دادو من خیلی دوستش داشدم زهره سوژه جدید کلافهحسادتهای اتی به من بود حالا او هم دوست داشت خواهری داشته باشد یعنی او هم دوست داشت عروسکی زنده داشته باشد ولی مادر اوبعداز هشت ماه که از تولد زهره گذشته بود پسری به دنیا آورد آن روز روز عروسی مادر بزرگم بود و اتی یک هفته تمام گریه می کردو مادر بزرگم مرتب با او دعوا می کر.د ا و هرگز برادرش را در آغوش نمی گرفت علی پسری بسیار شررو و شیطان بود شیطانو روزی چند ساعت برنامه گریه کردن داشت صدای گریه هایش مثل  صدای  ماشینهای دیزلی بودگریهگریه تمام دهانش را باز می کرد وبا تمام قدرت گریه می کرد. ....یادش بخیر....زهره کم کم بزرگ شد .با پدرم دستش را می گرفتیم و راه می بردیمش و کفشهایش صدا می داد.... .او بسیار زیبا بود لپهای آویزان و معروفی داشت و همه دوست داشتن لپهایش را بکشند برا ی همین او حسابی جیغ می کشید .همیشه با گریه از خواب بیدار می شد و با زی معروفش این بود که روزی چند بار پیشدستی های میوه خوری را دور اتاق پذیرایی می چید و از مهمانهای خیالیش پذیرایی می کرد .وقتی من در دوره راهنمایی بودم او به کلاس اول رفت و من هر روز صبح مصیبتی داشتم او با من به مدرسه می رفت و هر روز صبح گریه می کرد یک باربرای مقنعه.... یک بار برای جورابهایش ....عادت گریه و جیغ زدن در سرش مانده بود .همیشه احساس می کردم باید مراقبش باشم. و قتی جایی می رفت دلشوره داشتم و بیشتر از همه به او علاقه مند بودم .با بزرگتر شدن من مسئولیت کارهای زهره با من شد و کم کم دخالتهای مادرم در کارهای زهره کم شد و من  به همه آنها رسیدگی می کردم .و البته بسیاری از کارهای مرا هم او انجام می داد . با وجود سن کمش بسیار خوب از پس کارها بر می آمد و همیشه در بین دوستانم به دست راست من معروف بود .اما امسال زهره دوره دبیرستان را به پایان رساند ومن نگران کنکور او بودم نگران بودم نگرانکه شکست بخور...دنگران بود شیطنت کن...د نگران بودم عاشق شود...نگران بودم روحیه اش خراب شود ومن نتوانم کاری بکنم.و قتی از خانه دور بودم شبها راحت نمی خوابیدم چون از او دور بودم ونگران ضاییع شدن زحمتاتش...   تااینکه نتایج کنکور آمد و او رتبه جالبی در دانشگاه دولتی کسب نکرده بود حالش خیلی بد بود و بدتر از او من بودم همان شب من مسافرت رفتم در ماشین بودم که به من زنگ زد و حسابی گریه می کرد .سعی کردم دلداریش دهم و او را برای تلاشی دوباره آماده کنم او حاضر نبود در دانشگاه آزاد درس بخواند ولی او در رشته مهندسی برق -الکترونیک قبول شد ومن آرامش پیدا کردم از موفقیتش خوشحال بودم کارهای ثبت نامش را انجام دادم تا اینکه امروز او ازمن جدا شدناراحت و به شهرستان رفت موافق رفتنش بودم لازم بود که دیگر کم کم مستقل شود و خود ساخته تر شود ولی من ....حال بدی دارم دوباره احساس می کردم تنها شدهام. او امروز شش صبح رفت دیشب از او خواستم تا کنار من بخوابد و تمام شب را به گذشته فکر می کردم و به اینکه خانه شلوغ ما چقدرزود خلوت شد عموهایم به خارج رفتند پسر عموهایم ..اتی ازدواج کرد و شاید چند وقت دیگر پیش همسرش به کانادا برود مهین سر دسته اراذل شوهر کرد و حال دخترش اول دبیرستان است وشیطان علی دیزلی پسر شیطان و دختر باز خانه به حکم خانواده اش چندی بعد به خارج پیش برادر بزرگش تبعید خواهد شد و برادران منهم یکی در خارج ویکی ازدواج کرده و حالا امروز نوبت عروسک من بود جدایی هیچ کدامشان به سختی جدا شدن زهره نیست خواهر زیبا و شیطان من..... باز هم نگرانش هستم یک عالمه توصیه برایش داشتم ولی می دانم که دوست ندارد بشنود او رفت تا شروعی دوباره داشته باشد او رفت تا خود همه چیز را تجربه کند دانسته ها و یا ندانسته ها ی مرا...و او رفت تا هر چه زودتر تجربه ها اشتباهات جدید را کسب کند و این بهترین فرصت برای آماده شدن برای زندگی مستقل است... و من فقط دعا می کنم امروز اورا از زیر قرآن رد کردم دوست داشتم گریه کنم ولی او مسافر بود و این کار صحییح نبود بغض کرده بودم آب پشت سرش ریختم تا زود بر گردد.نمازم را خواندم و سر سجاده ام عروسک زیبایم را به خدا سپردم.  حالا خوابم نمی برد و فقط دوست دارم بنویسم گریه می کنمگریه تا کمی آرام شوم می دانم به این جدایی هم عادت خواهم کرد و شاید برای هر دویمان بهتر باشد....نمی دانم متفکراین چه تئوریست که در زندگی حاکم است دوست داشتن... دل بستن ..جدا شدن.. دوباره دلبستگی هایی جدید... دوست داشتنی هایی جدید... و باز جدایی ....و هر چه دلبستگی ها کمتر جدایی ها راحتر....ولی تمام زیبایی زندگی به دوست داشتن هاست ... لبخند  

برگی از یادداشتهای روزانه 

+   ز-رستمی ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir