پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

برداشت سوم-دعوا به خاطر مو های قرمز

 

دعوا به خاطر مو های قرمز

مادر ژورنال لباس را ورق می زد.پدر اخبار سیاسی گوش می داد.خانه آرام وساکت بود .صدای زنگ در سکوت را بر هم می زند.

مادر:رضا پاشو در و باز کن .

پدر:بله .کیه....ا ....بازم تویی باز چی شده؟

پدر در را باز می کند و پرده پنحره حیاط را کنار می زندو با ناراحتی دخترش را می بیند که باز چمدان بدست پیش آنها آمده...نگران است و زیر لب می گوید:بیچاره شهروز......

پدر رو به مادر:پاشو بازم دخترت اومد...معلوم نیست باز سر کدوم لنگه جوراب دعواش شده ...میترسم آخر بااین ندونم کاریاشون کارشون به طلاق بکشه....

مادر:وا...چرا ...مادر از جا بلند می شود ود ر ورودی را باز می کند و دختر خود را در آغوش مادر می اندازد و های خای گریه می کند....مامان من دیگه از دست این شهروز دیوونه خسته شدم ...های های گریه................

مادر و دختر روی مبل کنار شومینه می نشینن و پدر ایستاده در روبروی آنها.

مادر:بیا مامانی اشکاتو پاک کن ...حرف بزن ببینم چی شده..

دختر:هیچی ....روز خواستگاری گفتم از اون زنبق های بنفش دست گلش معلومه بد سلیقس .

پدر:هنوز گیره اون زنبقایی دختر.

پونه کمی آرامتر و نزدیک گوش مادرحرف می زند:رفتم امروز آرایشگاه موهامو شرابی کردم یه چند تا دونه های لایت قرمزم از توش در آوردم6 ساعت تو آرایشگاه علاف شدم .....دوباره گریه می کند...اون وقت این شهروز می گه شبیه گوجه ورامین شدی ...به من می گه تو حق نداشتی پولای منو ببری آرایشگاه خودته قرمز کنی بر گردی .

پدر گوشهایش را تیز می کند و می گوید:الحق که دختر همین مادری....خوب چرا ازش نپرسیدی چه رنگی دوست داره ...من که پدر زنشم میدونم شهروز از رنگ قرمز بدش میاد تو که زنشی نمی دونی؟

پونه:نه خیر بی سلیقه است.چطور اون برای من زنبق آورد من ناراحت نشدم.

پدر:چرا شدی  ..هنوزم یادت نرفته...در ضمن اون تو ساختگاری بود و هنوز نمی دونست که تو از زنبق بنفش بدت میاد..مهم اینه که دیگه وقتی فهمیثد هیچ وقت تکرار نکرد...اونی که تو دوست داشتی و برات خرید ...

پونه:اصلا می دونید چیه اون مشکلش رنگ قرمز نیست...اون برای همه چی نق می زنه..دوروز پیش با مهناز رفته بودیم (میلاد)یه لباس گرفتم دویستومن...میگه تو چرا نرفتی بازار ..نرفتی جمهوری..اونجا می تونستی کمی ارزونتر بخری ...خوب من که نمی تونستم پیش مهناز کم بیارم...به خدا مامان مهناز چند تا تیکه کریستال ((چک)) خرید که پوله کلش از حقوق ماهیانه شوهر من بیشتر شد. منم یه گلدون اصل خریدم هفتاد تومان ...اومدم خونه شهروز گلدون دید دیوونه شد....به  من می گه تو درک نداری ..تو درست تربیت نشدی ..اصلا وقتی دعوامون می شه اون به شما و باباهم توهین می کنه...میگه آخه اون گلدون توی ویترین به چه درد می خوره..مرده دیگه.. نمی فهمه وقتی یکی میاد خونه آدم اول به بوفه پذیرایی نگاه می کنه.

پدرسری تکان می دهد و دوباره زیر لب گفت:بیچاره شهروز...

پونه یه نفس حرف می زد:میگه من چقدر نفس بزنم پول در بیارم و تو همه شو بدی آشغال بخری تا مهناز خانم خوشش بیاد....پونه دوباره شروع به گریه کرد...اصلا خودش فهم نداره نمی فهمه که نباید ناراحتی کارشو بیاره تو خونه به قول مهناز اگه بعضیا  در س نخونده بودن تو طویله ام راشون نمی دادن ...حالا حکایت شهروزه   نمی دونم اگه این مدرک فوق دامپزشکی رم نداشت چی از آب در می اومد.خودش درست کار نمی کنه اخم و تخمشو میاره برای من ...بعضی شبا تا صبح می مونه کشتار گاه..یکی دو ساعتی میاد خونه که ای کاش اونم نیاد ده صبح به بعدم میره دانشکاه درس می ده ..خوابالو بوده یا هواسش پرت بوده ...خلاصه شاگرداش زیرابشو زدن ...حالا مدیر گروه هم بهش اعتراض کرده ..از کارش راضی نیستن...اونوقت میاد خونه می گه اگه من زن درست و حسابی داشتم حال و روزم این نبود..همه چیه و به من ربط می ده...من همش تنهام یه گه گاهی هم با دوستام می رم خرید اونم آقا نق می زنه.

پدر عصبانی تر می شود و شروع می کند به قدم زدن به دور اتاق...سیگاری دیگر روشن می کند و به عمر تلف شده خود فکر می کردبه عمری کار و زندگی بدون لذت برای حرف مردم ...تجملات..و عمری که گذشت و ندانستند که زندگی یعنی چه وبه شهروز که شبیه خودش است...و به همسرش که اوهم زندگی را باخت

مادرپونه را نصیحت می کند:خوب عزیزم کمتر خرج کن درامد شوهرت که بالاست شما باید خیلی راحت زندگی کنید به خدا مردم همچین زنگیشون رو مدیرت می کنن که ماهی دویستومنم بسه شونه..اندازه جیب شوهرت خرج کن ..با این دوستای بلند پروازتم کمتر رفت و آمد کن ..حداقل برای دل خوشی شهروزم که شده یه کم به سلایقش احترام بزار ...زن خوب یعنی تمام دخوشی شوهرش عزیزم.(.پدر با تعجب به مادر نگاه می کرد باور نمیکند زنی که آنقدر قشنگ حرف می زند همسر خودش است )...آدم باید همدم شوهرش باشه بیچاره اونقدرداره  کار می کنه که کیفیت کارش داره میاد پایین باید زخم زبونه همکاراشم  باید بشنوه...یه کم اونجور که اون دوست داره..........فردا که پیر شدید حسرت این روزایی رو میخورید که به تلخی گذروندید...پونه عصبانی شد و رو به مادر:بسه مامان جوونیای خودت یادت رفته که حالا داری من و نصیحت می کنی –بابا اون پالتو ی یادته که مامان یه هفته تمام سرش دعوا را انداخت ..من بیچاررو انداختید پیشه اون مامان بزرگ  حواس پرت که برا ی خودشم یادش می رفت غذا درست کنه ..مامان هیچ وقت اون یه هفته ورو یادم نمیره...مادر:وا کی من که اصلا یادم نیست پونه چرند نگو ..با شهروز دعوات شده اومدی دق و دلیتو سر من خالی کنی ..اا پونه راستی فرزاد کو.....

پونه: ..وا راست می گی مامان رفتم که کیفم و بردارم یادم رفت با خودم بیارمش..الهی قرار بود برای بچم ماکا درست کنم..خدا لعنت کنه این شهروزو.....

پدر با عصبانیت به پونه نگاه کرد:پونه تو رو به خدا حداقل تو شهروز درست زندگی کنید ما که همه چیو باختیم...از ما دیگه گذشت مامانت که فراموشی گرفته ..یادش نیست که چه می کرد..منم اونقدر شیفت شب و روز کار کردم که اصلا فکر می کنم برای همین به دنیا اومدم...چرا باید هر اشتباهی که ما کردیم شما هم تکرار کنید چرا تو داری با بچت همون کاریو می کنی که م ......مادر تحمل شنیدن ندارد حرف پدررا قطع می کند و می گوید:...بسه دیگه حالا توام نمی خواد از آب گل آلود ماهی بگیری برو ظرف غذات و بردار یه ساعت دیگه شیفت شبت شروع میشه .....

 

+   ز-رستمی ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

برداشت دوم

از حال خودم می نویسم...خانم بزرگ

یک سری داستان  قبلا با عنوان برداشتها نوشته بودم که به ترتیب در وبلاگم بگذارم ولی امروز اتفاقی افتاد که ترجیح دادم برداشت دوم رو در مورد اتفاق امروز بنویسم .اتفاق امروز حسابی حالم رو گرفت و تمام تمرکز کاریم رو از بین برد و دوباره درد عصبی معده گرفتم..دیشب تازه از تبریز به تهران رسیدم و فقط سه ساعت خوابیدم .صبح سر کلاسم با کمی تاخیر حاضر شدم.خستگی باعث شده بود که کمی عصبانی و بی حوصله باشم.امروز بچه ها تحویل موقت پروژه کارورزیشون رو داشتند و من باید کارهاشون رو تصیح می کردم .اشکالات دو ماه پیششون  رو هنوزرفع نکرده بودند و این قضیه باعث شد که بیشتر عصبانی بشم .بچه ها تک تک سر میزم می اومدند تا کارهاشون رفع اشکال شه .یکی از شاگردای خوبم غایب بود .کمی بعد در کلاس به صدا در اومد و حمیده وارد شد کمی با عصبانیت تمام بهش نگاه کردم متوجه شدم که حسابی ترسیده اومد جلو و گفت :ببخشید اینم برگه ورود ...

برگه رو نگاه کردم ...از طرف مشاور بود  .کمی گذشت و متوجه شدم کاری انجام نمیده دوباره خیره بهش نگاه کردو....حمیده کارات کو بردار بیار سر میزم

اونم منو خیره نگاه کرد مضطرب بود چشاش باد کرده بود من عادت دارم و  به چهره بچه ها نگاه می کنم تا ببینم ئدر چه حالین...حمیده اومد و گوشه میزم ایستاد ولی چیزی همراش نبود.....

ر:کو کارات

ح:می گم خانم ....خیلی آروم گفت.....خانم بچه ها  بشینن می گم

کارای چند نفرو دیدم و اون همینطور ایستاده بود ..خیلی دوست داشتنی  و بسیار مادب و با شخصیته...و همیشه بسیار مرتب و منظمه هم توظاهرش و هم تو انجام تکالیفش .چنتا از بچه ها از جاشون بلند شدن تا بیان کاراشون رو نشون بدن و من گفتم فعلا بشینین............

ر:خوب حمیده بگو....

کاملا پشت به بچه ها ایستاد کمی خم شد و با خجالت تمام گفت:خانم تمام پوستیامون پاره شده.....

ر:چی .....به صندلیم تکیه دادم ..متوجه شدم اصلا حال خوبی نداره..کمی خودم رو آروم نشون دادم تا اون راحت حرفشو بزنه..و باخنده گفتم :با خواهرت دعوات شده....کی ورقاتو پاره کرده

ح:نه ....با اکراه تمام ادامه داد ....خانم مادرو پدر من از هم جدا شدن و من با پدرم زندگی می کنم اونم معتاده دیشب حالش خوب نبود.و...

دیگه چیزی نگفت من کمی بهش نگاه کردم متوجه شدم اصلا دوست نداره توضیح زیادی بده دو ساله که شاگردمه  و خوب می شناسمش اون دختری با عزت نفس بالاییه می دونم که برای قانع کردن من اسرارشو فاش کرد...

ح:خانم فقط چند روز به ما مهلت بدید همه کرامو از اول بکشم ...میشه من پروژمو عوض کنم ..من خیلی تو خونه کار دارم ..وقت کم میارم...باید به خواهرمم برسم...

سرمو انداختم پایین تا اون ترحم رو تو چشمام نبینه و با مدادم روی کاغذ یکی از بچه ها خط می کشیدم و خودم رو مشغول نشون دادم ...باشه برو کتابمو بیار و یکی رو خودت انتخاب کن ولی خیلی ساده نباشه...بهش نگاه نکردم تا بیشتر خجالت نکشه ...تمام تمرکزم از بین رفت تو تصیح کار بچه ها کلی اشتباه می کردم و بچه ها بهم اعتراض می کردن ...حالم بد بود ...زنگ که خورد تو دفتر داشتم صبحانه می خوردم همکارام متوجه شدن که من بد حالم..از مشاور پرسیدم ..حمیده اول زنگ پیش شما بود....بله خانم رستمی مشکلای این بچه مشکلای یه زن چهل سالس نه یه دختر شانزده ساله...مشاور شروع کرد تا برام توضیح بده که وضعیت حمیده چه جوری ولی من حرفش رو قطع کردم و خودم رو بی میل به شنیدن نشون دادم دوست نداشتم بیشتربدونم از اون چیزی که خودش تمایل داشت من بدونم..می ترسیدم همکارای دیگمم هم بشنوند و آبروش بره....تمام روز به حمیده فکر می کردم و مشکلاتش که حتی مادرسش نتونسته بود تحمل کنه ول کرده بوده رفته بود و اون رو با یک پدر بی کفایت  تنها گذاشته بود و اون حالا باید همه مشکلات رو تحمل می کرد...من که همیشه به پدرم وابسته هستم و همیشه مردای دیگرو بر اساس خصوصیات پدرم ارزیابی می کنم می فهمم که برای یه  دختر نداشتن پشتوتنه ای به نام پدر یعنی چه...می فهمم بد بودن پدر چقدر باعث سر شکستگی یه دختره...و نداشتن محبت پدر چقدر برای ا یه دختر جون خطر ناکه....و چقدر امروز براش نگران شدم نگران  ...به مسایلی که اون تحمل می کنه فکر می کردم و اینکه چقدر اون از من قویتره....به دیشب فکر می کردم که از خدا گله می کردم که چقدر مشکلاتم زیاده  و چرا من باید هر هفته رفت و آمدهای طولانی داشته باشم...و به کم طاقتی خودم...به خیلیا امروز فکر کردم به نادیا که چون  اوضاع بازار خراب شده وشوهر جواهر فروشش موقتا کمی دست و بالش تنگ شده داره دختر سه سالشو ول می کنه...  طلاق می گیره ...چون طاقت شوهر بی پول رو نداره طاقت پوشیدن پالتو پوسته ارزونو نداره...به لیلی که چون پدرکارگرش نمی تونست برای عروسی و رقص هندی اون ساری بخره مثلا خود کشی کرد تا همه رو بترسونه....امروز خجالت کشیدم و خدار و برای همه چیز شکر کردم حتی برای مشکلاتم بیشتر شکر کردم چون اصلا مشکل نیستن و به شاگردم افتخار کردم که تو اون همه دختر لوس ناز نازو اون چه خانمیه و چقدر خود ساخته و محکمه اون همه درد داره ولی دم نمی زنه امروز اسمشو می زارم خانم بزرگ.....خانم بزرگ

 

 

+   ز-رستمی ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

برداشت اول

برداشت اول

 پدر در حال خواندن روزنامه است.پشت میز نشسته .خسته می شود بلند می شود وکمی در اتاق قدم می زند.سیگاری روشن می کند.پنجره اتاق که رو به کوچه است را باز می کند.رنگش می پرد فریاد می کشد وای خدای من سراسیمه و ناراحت:علی چیکار می کنی.تو پسر.............

سراسیمه به سمت کوچه می دود .صدای پدر و پسر در راه پله بلند می شودو مادر در پاگرد ایستاده و گوش میدهد و بعد آنها را صدا می زند:چی شده چه خبرتونه بیاد بالا.

هردو وارد اتاق می شوند .پدر رو به پسر:اون کی بود ....این چه دوستاییه که تو داری

مادر-چی شده      پدر -داشتم از پنجره نگاه می کردم علی با دوستش ایستاده بود دوستش سیگارشو گرفت جلوی لب علی ....سیگار می کشیدند.

علی -ای بابا حالا خوبه خودت دیدی ...اره گرفت جلوی لبم ولی من نکشیدم وبهش گفتم برو کنار نمی کشم.

پدر-نه نه کشیدی خودم دیدم ...اصلا من بوی سیگار میدم بزار مامانت بوت کنه

مادر -ول کن دیگه بوی خودته علی بو نمیده

علی -بابا خودت اونقدر سیگار کشیدی که نمیتونی تشخیص بدی که دهنم بو میده یا نه

علی راست می گفت سیگاری نکشیده بود ودوستش را از خود رانده بود .پدر کمی مکث می کند دیگر نمی نواند حرفی بزند به ناچار تسلیم می شود و در نگرانی پسر سیزده ساله اش می ماند و ناراحت است ازاینکه نمی تواند خیلی قاطع به پسر اعتراض کند.

+   ز-رستمی ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir