پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

در نوروز در دیروز مانده ام

 

 

در نوروز در دیروز مانده ام

 

می نویسم در نوروز روزها نو شده اند ودلم در دیروز مانده است; در آن دیروزی که تو را می دیدم ود لم تاپ تاپی می کرد .همه دوری راه همه سختی... با نگاهی به فراموشی می رفت به دلم می گفتم تو چرا وروجک شده ای چرا ساکن نیستی در قفس سینه ام .نیشخندی می زد می گفت: ای بیخبراز حال خودعاشق شده ای... بی خبری ...رنگ رخساره ببین سر درونت را فاش کرده.. می ترسیدم..وای می ترسیدم تو ببینی... راستی چه رنگی شده بودم؟..رنگ بی رنگی؟وحشتی داشتم از دیده خود چشمانم برق می زد نه؟... و نفسم به شمارش می ا فتاد و تو آرام می رفتی از کنارم و من جرات نیم نگاهی را  نداشتم ...دلتنگم دراین نوروز قانع بدوم  به نگاهی گذرا ...دل خوش بودم به دیداری سرد و وای که دریغ کردم از خود..چه بگویم چه نویسم آشکار است همه چیز ...سعی در پنهان کردن دارد هاله غرور...سالها دیده می دید تلنگر به دلم می زد ... دلکم تاپ تاپی می کرد ...اخم می کردم دلکم بی کار نیستی, کار داری, در س داری کتابها مانده ..عاقل باش دلکم ...سر کوبش می کردم ..دلکم تب می کرد چون بیماران افسرده می شد تا فراموش کند... دلکم می شکست هر چه در راهش بود ونمی شنید  صدای شکستن هیچ کس را ...عادت کرد به شکستن و شکسته شدن  ..اما اینبار نرفت زیر بار هر چه کردم نشد ...نه ساکن شد نه آرم ...با تبی هم به جایی نرسید درد بی درمان گرفت دلکم ...پناه برد به دنیایی دیگر...  در دنیای رویاهایم زیباست همه چیز عاشقند همه و اقرار می کنند بی غرور  در محضر دوست دیدگان فریاد می زنند ودلها راز دار نیستند . کسر شان نیست دوست داشتن  ...راستی خانه تو کجاست ؟ می دانم که دیار من با دیار تو فرسنگها فاصله دارد اما دلم همسایه توست... گه گاه  می شوم مسافر دیار تو و گاه سفر به تاخیر می افتد من دلتنگ می شوم و پر از آشوب دل را با دلداری نگه می دارم در سینه  در دیار تو جز تو چیز دیگری در نظرم زیبا نیست.. برایم زیباست حضور سرد تو و نگاه پر غرور تو...خانه تو کجاست کاش صبحی از نوروز بیدار کنم تورا با آب لیوانی به شیطنت از خواب و تو به تلافی خیس کنی روی مرا... شاید شسته می شد چشمانمان و جور دیگر می دیدیم کاش در تراس خانه ای قدیمی مثل خانه پدر بزرگ پهن می کردم سفره ای از مهر و تورامی کردم  دعوت به صبحانه ای .. می ریختم چای گرم و تو می نوشیدی ودوباره نگاه می کردی با غرور... خیره می شدم با چشمانم سکوت بود بینمان نمی زدم حرفی... چشمانم می شدند زبان ناطقم ... می گفتند که نشان می دهد رنگ رخساره تو سر درون و چشمانت پر غرور فریاد می زنند و من تواضع می کردم هیچ نمی گفتم تا شکسته نشود غروری از تو..اما شاید جور دیگر بشود... آخر من صبح چشمانت را شسته بودم...  نمیدانم...چایت را می نوشی و می روی چشمانم بدرقه ات می کنند ..ومن به دیداری دوباره انتظار می کشم...اما دلکم...............

+   ز-رستمی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir