پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

دروغ گوی ماهر

دروغ گوی ماهر

اولین سال تدریسم در مدرسه بود. با شاگردانم تفاوت سنی زیادی نداشتم .من بیست ساله بودم و آنها هجده ساله از دانشگاه یکراست آمده بودم و شده بودم معلم و تازه قرار بود دوره های تربیت معلم بگزرانم ولی همیشه مطالعه روانشناسی داشتم و فکر می کردم روانشناسیم قویست .ولی شاگردی داشتم که به من ثابت کرد که من چقدر ضعیفم.مریم دختری سیاه چهره بود قدی کوتاه داشت و چاق بود و صورتی پر مو داشت و حرف زدنش نا مفهوم بود و عینکی با شماره بالا می زد .بسیار کند ذهن بودهمیشه برای من تداعی ((گربه ننه کارتن پینکیو)) بود.همه بچه ها می دانستند که او نامزد کرده و هر روز بعداز اتمام تمرینات کلاسیشان دور مریم حلقه می زدند و او از نامزدش تعریف می کرد .گاهی زیر چشم به آنها نگاه می کردم واز قیافه پر حسرت آنها خنده ام می گرفت. من عکس نامزدش را دیده بودم از نظر ظاهری فوق العاده بود و هیچ سنخیتی با مریم نداشت.ظاهرا اوضاع مالی مساعدی داشت .یکبار که طبق برنامه هر ماه مدرسه من با مادران جلسه داشتم مریم سراسیمه پیش من آمد و کمی عینکش را جا به جا کرد و با خنده گفت :خانم ما یه چیزی بگیم تورو خدا امروز به داده من برسید...

 ا چی شده؟ ..

خانم شما هفته گذشته به ما لیست خرید رنگ های ((پنتل ))داده بودید و ما بابت رنگا سی هزار تومان از مامانمون گرفتیم با خنده به او گفتم :انصافت رو شکرمریم حداقل دو برابر می گرفتی رنگای هشت هزار تو مانیو سی هزار گرفتی ...ببین آدمی که به خانوادش رحم نکنه به هیچ کس رحم نمی کنه ..بیچاره نامزدت با تو چیکار باید بکنه ...

با شه خانم اشتباه کردیم به خدا دیگه از این کارا نمی کنیم اگه امروز مانمون از شما پرسید تو رو خدا لم ندید ....

چیزی نگفتم و فقط در دل دعا می کردم که مادرش از من سئوال نکند ...در جلساتی که با مادران داشتم متوجه شدم او مادر با دقتی دارد.. با وسواس بالا نسبت به تربیت دخترش و مدام یا به مدرسه می آمد و یا تلفن می زد و از نظر مالی هم اصلا برای او کم نمی گذاشتند با این وجود دزدی ها و ترکه کردنهای او برایم عجیب بود.... هدیه هایی که او سر کلاس می آورد و به بچه ها نشان می داد که (بچه ها ببینید نامزدم برام خریده بسیار گران قیمت و نفیس بودند ..حسادتها و حسرتهای بچه ها و کنجکاوی آنهال را به حد اعلا رسانیده بود ..به پایان سال نزدیک می شدیم و بچه ها مسر بودند که مریم انها را در جشن عقد کنانش دعوت کند چراکه به گفته خودش جشن برای اینکه کسی در مدرسه متوجه نشود به آخر سال موکول شده بچه ها مریم را کلافه کرده بودند و او همچنان از مادر شوهر ..پدر شوهر نازنینش ..هدیه ها و نامزدش تعریف می کرد..منهم که از پشت میز کارم حرفهای آنها را که سعی می کردند به آرامی زده شود می شنیدم ...تا اینکه یک روز بحث در کلاس بسیار جدی شد و مریم با چشمان گریان تند و تند تعریف می کرد ..کنجکاو شدم ...مریم یک صندلی آورد و روبروی میز من نشت و شروع به تعریف کرد آنقدر ناراحت کننده بود که حال بدی پیدا کردم او برایم اینگونه تعریف کرد:خانم برای مراسم عقد مون رفتیم آزمایش خون دادیم .حق حق گریه کرد......

اه مریم جان خودتو ناراحت نکن گروه خونیتون نخورد ؟

نه نه تو آزمایش معلوم شد که ایدز داره

گریه مریم تمامی نداشت منهم گریه ام گرفت سرم را بالا بردم و یکی از بچه ها را دیدم که ریز ریز می خندد احساس کردم آنها حسودانی هستند که از بد بختی مریم خوشحال شده اند این قضیه گذشت و بعدا از طریق یکی از شاگردانم که بعداز سال تحصیلی با او رفت و آمد داشتم متوجه شدم که مریم فقط دروغ گوی ماهری بود که هر بار دروغی می گفت و برا ی فاش نشدن دروغها قبلی دروغی دیگر می ساخت شیما شاگردی که بعده ها تبدیل به دوست خوبی برایم شد برایم تعریف کرد که.......خانم ما اون روز از اینکه مریم اشک شما را هم در آورد خنده امون گرفته بود او ن برای اینکه ما دست از سرش برداریم دروغ بزرگی را ساخت. بعداز شنیدن حرفهای شیما فهمیدم که من روانشناسی قوی ندارم و شاید هم او دروغ گوی ماهری بود تازه آن موقع دلیل دزدیهایش را فهمیدم او برا اثبات حرفهایش باید هدایای نامزدش را می آورد و نیاز به پول زیادی داشت .بعدها از اینکه مدتی طولانی برای او متاثر شده بودام حسابی عصبانی شدم

..از آن سال به بعد تصمیم گرفتم تا هرگز وارد مسائل خصوصی شاگر دانم نشوم مگر در مواقع خاص....

 

+   ز-رستمی ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir