پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

خدا را شکر

خدارا شکر

همین هفته پیش بود .شنبه صبح .فصل جدید کتاب رو  تازه شروع کرده بودم که غر غرو ی کلاسم که اسمش را گذاشتم پیر زن شروع کرد به غرغر جدید... ناله کردن هایش ویروس داشت چون یکی دیگه پشت سرش شروع می کرد ..وای خوابمون می یاد...اصلا این درسا یعنی چی ...وای چقدر هوای کلاس بده ...وکم کم کل کلاس شروع می کردن ...نگاهشون کردم و پای تخته نوشتم غرغر کردن مساویه با؟...مساویه با چی بچه ها ..خواب از سرشون پرید هرکسی کلمه ای گفت برگشتم و نوشتم مساویه با نا شکری.. با نا سپاسی... یکی از ته کلاس لباشو آویزون کرد و از قیافش فهمیدم که تو دلش می گه چه بی معنی و مسخره ...ادامه دادم ...ببینید نمی خوام اول صبحی شعار بدم  می خوام از چیزی که خودم بهش معتقدم حرف بزنم ..بچه ها واقعا غرغر کردن یعنی نا شکری می دونید خیلی ها آرزو می کنن بتونن راه برن بتونن راحت نفس بکشن ..بتونن با پای خودشون به کلاس بیان ..و بعد داستان دختر دوست مامانمو براشون تعریف کردم که بخاطر نرمی استخوان و فلجی تدریجی بدنش با وجود استعداد فوق العادش از درس خوندن منصرف شد...خلا صه فکم گرم شدو در س دادن یادم رفت...بچه ها از چیزایی که حسرتشو می خوردند گفتند ...از چیزایی که ندارن و ..چرا اون ایجوری و چرا ما بد بختیم مو چرا خدا با ما... و حرفم به جایی رسید که سپاسگزاری و قدر دان بودن تک تک و ریزترین چیزها می تونه برای ما شانس و خوشبختی و برکت بیاره ...بچه ها اگه شما به یکی از دوستاتون محبت داشته باشید براش هدیه بخرید محبت کنید و دوست شما از شما تشکر نکنه آیا بازهم به محبت کردنتون ادامه می دین؟ شاید ادامه بدین ولی نه با علاقه و عشق ولی شاکر بودن دوستتون می تونه باعث بشه که از شما هدیه بیشتر و محبت بیشتری و دریافت کنه. پس شما با ناشکری شانستون رو تو زندگی از بین می برید...بچه ها خیره به من نگاه می کردند سکوت مطلق توی کلاس حاکم بود و فقط یک نفر از ته دلش آه کشید ...سمیرا دختر مستخدم مدرسه که امسال تو کلاس من بود...زنگ خورد و به دفتر رفتم دور میز صبحانه جا نبود مادر سمیرا زود برای من صندلی آورد به خاطر اینکه دخترش تو کلاسم بود حسابی بهم می رسید ...بعد صبحانه با مادر سمیرا هم صحبت شدیم..او ن با لحجه رشتیش می گفت:((خانوم بوخودا دیشب تازه ساعت نه شب میگه خانوم گوفته باید حجم دوروست کونیم من و با این کمر درد فیریستاده رفتم براش خرید کردم اون روزی عینکشو هواس نداشته گذاشته زیر پاش شیکسته رفتم چیل تومن دادم براش عینک گرفتم بوخدا نمی دونم بااین بچه ها چی کونم)) کمی صداش رو آرومتر کردو بغل گوشم گفت:((بچه اند نمی فهمن دیگه ده ساله شوهرم تو خونسو من کار می کنم آخه این دوختررم تازه دادمش به یه اصفهانی ..چی کنم ..میگم بچه می بینی که خرج خونه بدم کیرایه بدم ..یا جهاز بدم آخه آدم دردوشو که نمی تونه جار بکشه..راستی دوختر خوب سوراغ داشتی بوگوا برای پسرم می خوام زن بگیرم..با خنده ادامه داد : عروسم می خوام به دردام اضافه کنم.)) عیب نداره تنت سلامت باشه یکم دیگه بگذره درکشون بلاتر میره درست می شه خدا رو شکر بچه های مثل گل داری تنشون سالمه کار می کنن.......

پنجشنبه صبح بود که همکارم بهم زنگ زد.

-الو سلام.... خانم رستمی شورا نمی یای؟

-شورا نه .مگه امروز شورا بود؟کسی به من چیزی نگفته بود.

-آره رو برد زده بودن.

-من که ندیدم اصلا می دونستمم نمی تونستم بیام دانشگاه کلاس دارم ...کاری داشتید با من؟

-نه.. می خواستم ببینم اگه تو راه هستید بر گردید و نیایید مدرسه چون شورا بهم خورد.

-چرا چی شده؟

- دیروز خانم فتحی.. مامان سمیرا ..با دخترش و دامادش وپسرش تو راه رشت تصادف کردن و ...

-خوب چی؟مرده خانم فتحی؟

-نه خودش سالمه ولی بچه هاش و دامادش و پسرش فوت کردن

وای خدای من ..انگار سطل آب سرد ریختن رو سرم نمی د ونم چه طوری از همکارم خداحا فظی کردم .حالم خراب بود و به پای لنگ و  سنگ فکر می کردم ..یاده حرفهای چند روزه پیشش افتادم ..اصلا نمی تونستم تصور کنم که اون چه طور می تونه این مصیبت رو تحمل کنه ..نمی دونم از این به بعد غصه چه چیز هایی رو خواهد خورد ..

خدای من میدونم کاره سختی درست نگاه کردن و قدر دان بودن کاره سختیه ...خدای من چرا ما چیزهایی رو که داریم نبینیم حتما باید از دست بدیم تا درک کنیم و بفهمیی که خیلی چیزها هست که اگر شبانه روز براشون شکر کنیم زمان برامون کم می یاد  ...

با مدیر مدرسه تماس گرفتم و اون خبر رو اصلاح شده به من داد خوشبختانه پسرش زنده بود ولی امیدی بهش نبود و من با تمام وجود برای سلامتیش دعا کردم تا شاید زنده بودنش مرحمی به دل داغداره مادرش باشه....می دونم سمیرا این بار به خاطر عینک و لباس شیک نداشتن و مادر مستخدم آه نمی کشه برای اون چیزهایی آه می کشه که ندیدشون..همه ما فتحی هستیم همه ما سمیرا هستیم و بیشتر از همه خود من ..همیشه فکر می کنیم دیگران خوشبخت هستند و ما بدخت های روی زمین ..همیشه چشممون دنبال چیزایی که نداریم ...و کاش شاکر بودیم ..خدایا تو توان و دانایی شاکر بودن رو بده.....خدایا شکر.

زهرا رستمی

+   ز-رستمی ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir