پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

مجسمه

مجسمه

قسمت اول

پاییز نفس نفس زنان از را رسیده بود .در ماه دوم خود بود و لی شهر تازه رنگ عوض کرده - تازه پاییزی شده بود .باد در دل برگ پیچیده ¸برگ سبز رنگ باخته به زردی می رفت ¸گاه امان از دست داده به زمین نقش داه وزیر پای بچه ها موسیقی خش خش سر داده .کسی نمی شنید صدای برگها جز دخترک که آهسته و با اکراه به مدرسه می آمد .نحیف و لاغر از زرد رویی به مانند  برگهایی  که در زیر پایش خرد می شدند می بود. وهمیشه در فکر بود و خیره نگاه می کرد امروز مصمم می آمد محکم گام بر می داشت تا به مدرسه رسید.

 همه مشغول بودند .حرف می زدند و قلمهایشا ن را می رقصاندند بر روی کاغذ های باکره .معلم می چرخید قلم را می گرفت و او نیز نقشی می زد تا شاگرد دوباره بکشد کوزه روی میز را .

معلم-خیلی خوبه عالیه  ولی کاش تئوریهااتم مثل طراحی هات عالی بود .یعنی تو حتی یک کلمه هم نمی تونی تو ورقت بنویسی  .اگه اینطوری ادامه بدی ..دخترفقط سر بلند کرد و خیره خیره به صورت معلم نگاه کرد سعی  می کرد پلک نزند هیچ چیز نمی شنید فقط نگاه می کرد ...صدای معلم بلند شد :چقدر خیره ای تو دختر .

روی تخت دراز کشیده بود مادر دستگیره دررا پایین دا د د در را آهسته باز کرد دید که دختر خوابیده ¸در را آهسته بست .ودخترصدای کلید را شنید که چرخید ودوباره در ب بر روی او قفل شد  .چشمانش را باز کرد از جا بلند شد واز پنجره بیرون را نگاه کرد به برگهایی که زیر پای عابری خش خش می کردن با هر قدم مرد قلب و او هم خش خش خش ....می شکست چیزی در درونش ..پرده همسایه کنار رفته بود خیره بود به در خانه آنها .احساس می کرد همه پرده ها  کنار رفته اند و همه چشم به درب خانه آنها دوخته اند.دوباره سردش شد از سرما به خودپیچید  .

تازه از دانشگاه علوم انسانی در رشته عربی فارغ التحصیل شد.و با فراغ از تحصیل همه چیز برایش در حال تغییر بود .تازه عروسی بود و هر شب رنگین کمان در خواب می دید .چه خوابهای خوشی.پاشو خانم معلم وقتی اومدم خواستگاری پدرت می گفت  در شبانه روز چهار ساعت به زور می خوابی فقط در س می خونی و از صبح تا شب در حال بو دو بودویی والاه  ماکه چیزی ازز رنگی تو شما ندیدیم ...خندید و بیدار شد.

 سلام عزیزم ...اگر زود آمده شی می رسونمت مدرسه تا شب شاگردات نفرینم کنم و اگر دیر کنی بازم می رسونمت مدرسه تا خودم دیر کنم و شاگردام خوشحال شم ..

قوی بود و فعال در مکتب پدر شیر زنی تربیت شده بود زن بود زیبا وبا درایت چون پدر .وقتی عروس شد پدر گفت این آخرین نصیحت منه به تو در س خوندی و میدونم که تو کارات موفق میشی و لی هر

چی  شدی تو خونت یک زن باش تا خونت هیچ وقت از کمی گرمای محبت تو سرد نشه و بیرون از خونت سرد باش و محکم با شرف وبا آبرو...هیچ وقت نخواه که مرد باشی سعی کن فقط یک زن واقعی باشی .

زنگ تفرح بود معلمها خسته و کلافه به طرف دفتر¸ مدیر با جعبه شیرینی وارد دفتر شد خانمها خسته نباشید شیرینی عروسی پسر منوبخورید خستگی از تنتون در می ره .دفتر بهم ریخت تبریک گفتند و پچ پچ ها شروع شد مدیر سعی کرد تا زیاد در دفتر معطل نشود و پچپچ ها را نشنود .مگه پسر داره ..نمیدونم واله میدونم که بچه دار نشده ..پس این شیرینی چیه ..پس همینه که  برای بچه های مدرسه مادری میکنه ..من اون سری شاگردام و انداختم بیرون زنگ تفریح¸ نمی دونی چطوری با من بر خورد کرد وقتی کسیکه  بیست سال معلم عربی باشه نمی تونه در ک کنه منکه معلمهتاریخ هنرم  چی می گم خلاصه نمی دونید اومدم زنگ تفریح به من اخم کرد که خانم ببین شاگردت چشه بعد بندازش بیرون این بچه مشکل داره.. به خدا اون بچه رو باید از مدرسه اخراج کنن نمی دونی چقدر خیرس فقط خوب طرح می زنه  نه در س می خونه نه حرف می زنه مثل مجسمه میمونه ...اخه هر کاری می کنه کسی بهمش چیزی نمی گه ..ای بابا اون که اصلا در س نمی خونه  ..خنثی خنثی

ده روزی بود که سیاه پوش شده بود . سفیدی و زیبایش در لباس سیاه هم خودنمایی می کرد.مهمانها رفته بودند آخرین نفرها دو جاری بزرگتر بودند .خوب ببخشید مهری جون این ده روزه زحمت دادیم بهت خدا صبر بده .عموها روی دو دختر زیبای برادر شان را بوسیدند و از مهری خداحافظی کردند .همه رفتند مهری بیوه بیست و دوساله ماند و دخترانش .چه روز شومی بود همان روز که  علی را راهی کارخانه کرد و جنازه اش برگشت .بچه ها بازی می کردند شاید فقط مادر می دانست که چه شده و آنها فکر تقسیم اسباب بازی ها بودند .در گنجه را باز کرد پول ناچیزی مانده بود پس اندازی که در خانه بود خرج سه و هفت علی شد .فامیل با او در گریه و زاری همدردی کردند .خوردند و رفتند  .روزها به سختی می گذشت چند باری به کارخانه رفته بود ولی نتوانسته بود مدیر را ببیند تا حق شوهرش را  بگیرد .انتظار زیادی نداشت حقوق چند ماه عقب افتاده شوهرش را می خواست . دیگر چیزی در خانه نداشت .به برادر شوهرش تلفن زد

الو سلام مریم جون خوبی

خوبیم نازدونه هات چطورن

خوبا الحمدالله

امیر آقا هست ...امیر ؟ نه کاری داشتی .. چی بگم ..نتونستم چیزی از کارخونه بگیرم ..صدای صاحب خانه در اومده ..آه در بسات ندارم ...

مگه چیزاز کارخونه نگرفتی ..

نه بابا هیچی

چشم می گم به امیر رفته تکیه بزنند هفته دیگه محرمه اومد می گم بهش

کسی را نداشت .از جوابهای سر بالای جاریها فهمید که نباید از آنها انتظاری داشته باشد آنها نگران شوهرشان بودند وبیوه زیبایی که دست به دامن شوهرشان شده بود می ترسیدند و  نگران بودند.

به همه بده کار شده بود نمی دانست چه کند ...

سلام حسن آقا

 سلام مهری خانم امری باشه ..

یکم کالباس و خیار شور ..بزنید به حساب ..پیره مرد سر بلند کرد ..دخترم حسابت پر شد ه ولی هرچی خواستی بیا ببر به پسرمم سپردم اومدی نبودم بگو بهش ببر ...

روم سیاه .

.دخترم کاری برایخودت پیدا کن اینطوری که نمیشه .یکی از خانمهای فامیل مستخدم مدرسه است اتفاقا مدرسه اشونم یه نیرو می خواد ..اگه میری بگم برهش ..

آره می رم کا رکه عار نیست.

سه ماهی بود که د رمدرسه کار می کرد حسابی مشغول شده بود ولی از پول خبر ی نبود رفت آموزش و پرورش ...آقا ببخشید ن جزئ نیروهای خدماتیم سه ما هه کار می کنم ولی حقوق نگرفتم .

رسمی هستی؟

 نه

..خانم قانونه ما نیروهای غیره رسمیمونه هر سه ماه چهار ماهی یکبا رحقوق می دیم ...بلاخره حقوق گرفت آنقدر ناچیز بود که حتی اندازه یک ماه اجاره خانه اش نمی شد .شبها از کمر درد خوابش نمی برد ..خسته به خانه بر می گشت دید توی کوچ غوغاست ای وای حسن آقا ..علی همیشه می گفت یه مرد اگه تو محل باشه اونم این حسن آقاست .گویی  دوباره بیوه شده بود.

برگ ریزان پاییز بود .از خستگی نای حرف زدن نداشت .غذا را کشید در سینی چید و کنار تخت محسن نشست .سعی کرد بخنند و شاداب باشد محسن خیره نگاهش می کرد .می دونی سیما تمام عمر مدیونتم دوست داشتم بمیرم ولی تو رخت خواب نیوفتم  نمیدونم چرا عمرم تموم نمیشه ..سیما بغض کرد خیلی بی انصافی ولی من می خوام تو باشی حتی روی این تخت ولی باشی .نه نه نگو می دونم از ته قلبت می گی ولی من همه جوره شرمندتم حتی تو رو از مادر شدن محروم کردم ..نه تو واقعا امروز تب داری ما بچه داریم درسته این دو تا وروجکو من به دنیا نیا وردم ولی  ما بزرگشون کردیم.من از تو ممنونم محسن که گذاشتی یتیمای برادرم رو بزرگ کنم .خدا بیامرز پدررو وقتی رسول و زنش تصادف کردن پدر که همیشه محکم بود به من گفت سیما کمرم شکست هیچوقت خم شدنش رو ندیده بودم وقتی بهش گفتم بچه های رسول روخودم بزرگ می کنم گفت اگه آقا محسن راضی نباشه  من رضایت نمی دم که این بچه ها رابه خونه تو بیان حاضرم بدمشون پرورشگاه ولی با نارضایتی محسن تو بزرگشون نکنی ...اصلا اگه این بچه هام نبودند بازم ما بچه  داشتیم کلی شاگرد تو داری کلی هم من .پسرهای دو قلو د ه ساله بودند که دوباره یتیم شدند و سیما با محسن عزیز وداعی ابدی کرد تنها شد .

زهرا رستمی

 

+   ز-رستمی ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir