پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

مجسمه-2

 

مجسمه

قسمت دوم

 

سلام ...یه ماکارانی می خواستم ..

--مغزه دار:مهر ی خانم پولش ؟

 پدر خدا بیامرزتون به من گفته بود هرچی می خوام بیام ببرم ..

--پدرم دیگه نیست مغازه ام دیگه مال منه¸ پدرم داشت می داد ¸ من ندارم¸ نمیدم ¸زن وبچه ام خرج دارن خانم .

مردی بلند قد وارد مغازه شد .مهری سلام دا دصاحب خانه اش  بود.

رو به مغازه دار کرد و گفت:پسر حاجی یه  سه کیسه از این برنجا بکش برامون افطاری داریم ارزون حساب کن نذر امام حسنه .

--بفرمایید  چه قابلی داره اصلا  نصفش ما هم شریک .مرد رفت مهری نگاه می کرد.

- حالا یه ماکارانی بده بزن به حساب .مرد کج ایستاد و خیره به زن نگاه کرد .

نگا ه ناپاکی کرد وگفت:باشه آبجی  ولی حساب کتاب ما با بابون فرق داره جوره

 دیگه ام از خجالتمون درای ما قبول داریم نیشخندی به مهری زد .داخل نایلون

 علاوه بر ماکارانی برنج و کلی خرت و پرت دیگر هم ریخت .بفرما خانم خانما.

بوی چلو ی نظری خانه را برداشته بود پریسا در آغوش مادرش بازی

 می کرد .مامان من  پلو می خوام .میارن برامون مامان نذریه میارن برامون.

از نذری  خبری نشد فردا زن صاحب خانه عذر خواهی کرد که مهمانها زیاد بودند وغذا کم بود.

بازهم به کار خانه می رفت .خانم بزار من یه دقیقه رئیستو ببینم .نمیشه جلسه دارن .شروع به دادو بیداد کرد .رئیس از اتاق بیرون امد چه خبره صداتون نمیزاره من به کارام برسم .مهری خودش را جم و جور کرد. رئیس کمی به اوخیره شد منشی توضیح داد که این خانم سمج هستند که شما را ببینند هرچ....رئیس اجازه ندا د تا منشی حرفش را تمام کند رو به مهری کردو گفت: خانم بفرمایید داخل....مهری نشست و شروع به تعریف اتفاقاتی کرد که در کارخانه آنها افتاد از مشکلاتش دردش بی پولیش و حق و حقوق شوهرش کرد و رئیس محترمانه رو برویش نشسته بود و با حالتی دلسوز گوش می داد ...مهری شروع به  گریه کرد.رئیس با عصابانیت گوشی تلفن را برداشت .خانم منشی وصل کنید مدیر داخلی .وشروع به بد و بیراه گفتن کرد .اخراجت میکنم اکبری چرا من نباید بدونم چند ماهه یکی از کارگرام مرده شما ها انسانیت ندارید ما نباید به زنو بچه .....کلی به مدیر داخلیش توهین کرد و گوشی را گذاشت و رو به مهری گفت :خانم من از هیچی خبر نداشتم وگر نه دور از مردانگی ...اصلا نمی تونم خودم رو ببخشم از شما شرمنده ام .تورو خدا گریه نکنید چشما یشما آنقدر زیباست که وقتی ازش اشک میاد حالم خراب میشه. مهری کمی مکث کرد به رئیس خیره شد و اشکهایش را پاک کرد تا به حال کسی با او آنقدر با محبت صحبت  نکرده بود حتی شوهرش هم نگفته بود چشمانش آنقدر زیباست رئیس از پشت میزش بلند شد دستمالی از رو ی میز بر داشت روی دسته کاناپه نشت.با لحنی پر از محبت گفت: اشکاتون رو پاک کنید بیشتر از این من رو ناراحت نکنید پنج شنبه منتظرتون هستم بیایید باهم صحبت می کنیم من حتما مشکلات شما رو حل می کنم شما نیاز دارید تا یه مرد به شما کمک کنه وگرنه این مشکلات شمارو خورد می کنه دوباره به مهری خیره شد و.. این زیبایی شما..... حرفش را ادامه نداد..بسته پولی از کشوی میزش در آورد و در دست مهری گذاشت.  مهری محو حرفهای زیبای رئیس شده بود .در راه وقتی به خانه باز می گشت حرفهای رئیس در ذهنش مرتب تکرار می شد هیچ وقت کسی به او این حرفها را نزده بود حتی شوهرش¸ فکر می کرد¸ پدر هم ¸هرگز̨ یادش می آمد که همیشه از او می ترسید حتی وقتی به او گفت باید زن فلانی بشوی حرفی برای گفتن نداشت .در دل رئیس را دوست داشت او خیلی با محبت بود در همان چند دقیقه به اندازه تمام عمرمهری به او محبت کرده بود تا به حال به زیبایش فکر نکرده بود .پنجشنبه های زیادی رفت و آمد ومهری فارغ از هر شرمی  شده بود رئیس همدمش بود و به قول خودش مردی که می توانست برای او همه کار کند و هر باری که خجالت و شرم به سراغش می آمد پریا و پریسا و گرسنگی ها و بد بختی ها چشمانش را می بست .

 پارچه ای یشمی  روی میز انداخت کوزهای گلی روی میز خواباند سیبی سرخ در کنارش گذاشت خوب بچه ها دقت کنید به چینهای پارچه دقت بیشتری کنید.قلمها در دست بود و می کشیدند .معلم هم در کلاس می چرخید قلم از بچه ها می گرفت و خطی بر کاغذ ها می کشید وقتی مشغول کشیدن بود کنترل کلاس ازدستش خارج می شد .مشغول کشیدن بود که شاگرد خیره کلاس اجازه گرفت تا  بیرون برود.باشه برو ولی زود بر گرد .دقایقی گذشت .معلم بالای سر مریم بود .چرا چیزی نکشیدی چته چرا رنگ و رو نداری .خانم پریا خیلی وقته ازشما اجازه گرفته رفته بیرون ولی برنگشته .خوب عیبی نداره میاد دیگه .نه آخه می دونید خیلی وقته می گه می خواد خود کشی کنه می ترسیم کاری کرده باشه. معلم سراسیمه از کلاس خارج شد پله ها را دوتا یکی طی کرد از وسط راه رو مدیر را صدا کرد نایستاد تا به مدیر توضیح دهد مدیر بدون اینکه دقیقا بداند چه شده همپای معلم به حیاط دویدند و با پا در های دستشویی را باز کردند اما دیر رسیدند پریا رگش را زده بود .مدیر او را در آغوش گرفت اینچه کاری دیگه دختر .هنوز نفس داشت ...خسته شدم خانم از دست مامانم دیگه خسته شدم .چند روزی از آن روز گذشت .وپریا بار دیگر زنده ماند. مدیر نگران بود در آ ن چند روزحرفها و حدیث های زیادی در مدرسه به گوش می رسید اما آن چیزی که پریا در بیمارستان به مدیر گفته بود حرفی دیگر بود .مدیر تصمیم گرفت بعداز مرخص شدن پریا حتما خصوصی با مادر پریا صحبت کند .

زنی بسیار زیبا وارد دفتر شد سلام من مادر پریا علیرضایی هستم مدیر خواسته

 بود بیام.مدیر مادر را به اتاق خودش دعوت کرد .حال پریا چطوره ؟

بد نیست داره بهتر میشه؟

ببخشید من وقتتون رو گرفت .این روزا جو مدرسه من به خاطر کاری که پریا کرده کاملا بهم ریخته است .می دونید من بیست و پنج ساله که دارم خدمت می کنم .زندگی تک تک این بچه ها برای من اهمیت دارن .من یه عمره یتیم داری کردم می دونم که پریا پدر نداره من یه جورایی با شما همدردم میدونم چه مشکلاتی کشیدید .مسائل پریا برای من اهمیت ویژهای دارن .توی مدرسه به مجسمه معروفه تا جایی که امکان داره سعی میکنه حرف نزنه خیلی خوب طرح میزنه عاشق رنگه ولی با درسهای تئوری مشکل داره .حالا اصلا بحث من مشکلات درسیش نیست مشکل من وضعیت روحیشه من تو مدرسه ام بچه پدر مرده و مارد مرده کم ندارم امروزه خانواده بی مشکال هم کم پیدا می شه در نتیجه مشکلات بچه هاهم زیاد می شه من می دونم پریا افسردگی شدید داره ولی کاری که اون روز کرد یه چیز دیگه است وقتی بیمارستان رسوندیمش اون برای من از مشکلاتش گفت .عجیب بود شاید چون مطمئن بود که میمیره همه چیز رو گفت .

چیو گفته ؟

نمیدونم اصلا چطوری باید بگم.

 مادر خیره خیره به مدیر نگاه می کرد.

کدیر کمی من و من کرد و ادامه داد:منبع درامد شما بعداز شوهر خدا بیامرزتون از کجا بوده ؟

مادر:فکر نمی کنم اینا به شما مربوط باشه ؟

بله به من مربوط نیست ولی من می خوام از حرفهای پریا مطمئن باشم .

مادر:ببینید خانم دختر من تو حال خوبی نبوده من نمدونم چه اراجیفی به شما گفته

مدیر پر از شرم بود .ببینید خانم من نمی خوام یکباره دیگه این اتفاق بیافته ما باید باهم یه فکری به حال دختر شما بکنیم .

نادر:من میدونم اصلا شما چی می گید دختر من افسرده است پیش بهترین 

متخصصها و مشاورها بردمش ولی خوب نمی شه آخه من چی کار کنم همو ن

طور که تو مدرسه حرف نمی زنه تو خونه ام همین طوره .من همه چیز براشون

مهیا می کنم همه جور امکاناتی دراختیارشه ولی بازنمیدونم چشه چی

 می خواد؟ .

مدیر:خام اون از شما آبرو می خواد .من روببخشید اون به من گفته شما برای

گذران زندگی خود فروشی می کنید .

مادروری صندلیش جا به جا شد .

مدیر ادامه اد:من نمیدنم راسته یا دروغ ولی حرفهایی که یکنفر  تو لحظه مر گ می زنه نمیتونه دروغ باشه.

اون از نا سالمی شما ناراحته اون از شهره بودن شما تو محل ناراحته از

 اینکه ...از رفت و آمد مردهای جور واجور به خونه شما ناراحته .خانم شما

مادر دو تا دختر نو جوانید .بچه شما پور از ناراحتی های روحی و روانی .

منم سالهاست شوهرم و از دست دادم می دونم تو جامعه ما بیوه شدن یعنی چی

 میدونم یتیم داری یعنی چی ولی منم دوتا یتیم بزرگ کردم تازه بچه های خودم هم

نبودن بچه های برادرم بودند .خانم ما مسلمونیم تا زه اصلا مسلمونی به کنار خانم

جان همه ما به رعایت  اخلاقیات معتقدیم .وقتی شرف و حیثیت یک زن به باد بره

دیگه چزی براش نمیمونه .مردای ما پر از غیرت و شرف هستند .هر چقدر یه

 دختر خانم باشه ولی با داشتن یه مادر بی آبرو مردها براش ارزشی قائل

 نیستند .اینا درده دختر شماست.بازهم من تو حرفهای دختر شما تردید دارم آیا واقعا درسته؟

مهری همچنان خیره به مدیر نگاه می کرد و با بی پروایی گفت :بله دخترم راست

 می گه در مورد کار و منبع درآمدمون دروغی به شما نگفته .حرفهای قشنگی

 زدید که من از شما بهتربلدم .یتیم داری من با شما خیلی فرق داره .شم

ا فکرکردید من امروز شوهرم مرد من از فرداش شروع کردم .نخیر خانم من یه

زن جون بودم بدون هیچ تخصص و سوادی .بدون هیچ حامی.آره مردهای ما

غیرت دارن ولی برای زن و بچه های خودشون برای زنهای دیگران گرگ های

 گرسنه ان .آره شرف دارن ولی نه در برابر یه زن ضعیف . آره من خودفروشی

 می کنم ولی به خدا سرم گرم خونه و زندگیم بود برای  سیر کردن بچه هام به

هر دری میزدم .تا مردهای محله زنده بودن منم زن خونه و زندگیم بودم وقتی

 آخرین مرده محله که نمی زاشت من و بچه هام لنگ  بمونیم و به حرمت اون

کسی جرات نداشت بهم نگاه چپ بندازه مرد من به این روز افتادم .آره راست

می گید ما مسلمون .مسلمونیه نصف این آدمهای شهر تو نذری پزی و افطاری

 دادن تو محرم و رمضون گل میکنه .پای عمل ازهر کافری کافر ترند .خانم رفتم

حق و حقوق شوهرمو بگیرند رئیس تا چمش به بر وروم افتاد حاضر شد دستی به

 سر یتیمام بکشه .بعدشم گفت اخی .و فلان  وبسالی .صاحب خونه در ازای این

قبول کرد اساسم رو نریزه تو کوچه  که اجازه بدم وقتی زنش نیست بیاد بالا. پسر

 همون مرده محله وقی باباش مرد د رقبال مراوده با من حاضر می شد تا به من

 جنس نسیه بده .به خدا بچه هام گرسنه بودم تو فقر و نکبت بودم دیگه کم کم تسلیم

 همو نایی شدم که شما اسمشو ن رو میزارید مرد .هیچ وقت نزاشتم بچم ببینه من

 چی کارمیکن هر وقت مهمون دارم دراتاقشون رو قفل  می کن. من تو شرایط بدی بودم...

مدیر مات ومبهوت بود در تمام این بیست چند سال با یه همچون چیزی مواجه نشده بود.

مدیر:ولی خانم بچه شما می دونه شما چی کار می کنید .به خاطر کارهای شما به این روز افتاده از گوشه و کنایه مردم محله خسته شده

مردم محله غلت کردن .پدر سوخته ها .فکر کردید اونا از من بهترن

بعداز کلی کلنجاررفتن مدیر با مهری .مهری از جایش بلند شد

ببینید خانم من کاره دیگه ای بلد نیستم بچه من هر چی می خواد براش فراهم

 می کنم اگر خیلی ناراحت بچه منید تا ساعت چهار بعداظهر تو مدرسه نگه اش

دارید منم قول می دم بعداز ساعت چهار دیگه مهمونی توخونم نداشته باشم.خداحافظ خانم

تا ساعتها حالش خراب بود مات بود نمی دانست چه باید بکند به جمله ای که

 سالها پیش شنیده بود فکر می کرد بعضی گناههای بزرگ عواطف و غرایز

 انسانی رو از بین می بره .به مهری فکر می کرد شاید او سالهاست که دیگر

 شبیه مادر ها نیست .نمی توانست قضاوت کند او در همان شرایطی قرار گرفته

بود که مهری رو زی با او مواجه بود .ولی او سالها تلاش کرده بود و حیثیت و

شرفش برایش مهمتر از هر چیزه دیگری بود .نمی دانست باید به مهری حق بدهد

 یا او را محکوم کند .آیا او حق با او بود ؟

 

 

زهرا رستمی

 

+   ز-رستمی ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir