پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

یاداشتهای روزانه-احساسات لحظه ای

دست تو

بدن تب کرده ام را علاجی نبود

خالی خالی بودم

هیچ حسی در من نبود و من باز مثل همیشه به دست تو نیاز داشتم

نیاز به تو تنها حسی بود که در من می جوشید

وقتی پر بودم از بی مهر ی های این حیوانهای آدم نما .می سوختم از حرارت آتشی که بر جانم افتاده بود بود.

آه می کشیدم با دل تکه تکه شده ام .حس می کردم دستتت سرد بود. احساسش می کردم.

چشمانم را می بستم وگویی ا زکودکی تا به حا ل از زبان مادریم چند کلمه ای بیش نیاموخته ام که بر زبان آورم و آنها همین چند کلمه بودند :کمکم کن.باز اشتباه کردم.آرامشم را نمیدانم کجا جا گذاشته ام .گمش کردم.آرامش همیشه گیم را می خواهم.کمکم کن .و احساس می کردم دستت را .دستی که یاریش را می خواستم دستی که احساس را در من زنده می کرد .خنکی که بدن تب کرده ام را آرام می کرد.آتشفشان چشمانم فوران می کرد .گریه می کردم و می خواستم نفرین کنم ولی بازاحساس ناشناسی در من روشن می شد .پشیمان می شدم و می گفتم که تو بهتر می دانی.

 تب کم می شد و آرام می خوابیدم با آرامشی وصف ناپذیر .

و گاه اتفاقی دیگر بود
آدمها به یکباره رنگ عوض می کردند همانهایی که د ریک رنگی رفقات می کردن.چشمانم طاقت دیدن نداشت و از تعجب یخ می کرد ند.باورکردنش سخترین بود.می مردم .راست می گویم بارها مرده ام.تو خود شاهدبودی .می دانم مرگ چه رنگی دارد.
وقتی سردی .وقتی احساس را گم می کنی .و فارغ فارغ از هرچیزی .باز خالی بودم حتی حس گرم گریه هم در من مرده بود باز یاریت را می خواستم .و تو میدانستی که هیچ چیز جز  آرامش برایم طلاگونه نبود.زنده ام کن آرامش می خواهم .به خودت قسم که گرمای دستت را حس می کردم.

 من خوب صدایت می کردم   یا تو همیشه خوب می شنوی .نمی دانم چرا هنوز عاشقت نشده ام

آه عزیز ترینم .چشمانم گرم می شد.دوباره  دوباره از مرگ احساس نجات پیدا می کردم    

 خدایا اگر تو را نداشتم اگر تو صدایم را در اوج در ماندگی و تنهایی نمی  شنیدی واگر تو به صدایم آشنا نبودی و اگر حس دستی که تمام دنیا بود را نداشتم چه می کردم با مرگ احساسم.و اگر دسست نبود که دوباره زنده ام کند ......

+   ز-رستمی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

 

رنگ و بوی مهر

نمیدونم امسال مهر برام چه بویی داره .شاید بعداز هفت سال از رنگ و بو افتاده .ولی نه پیش بینی همکارام درست از آب در نیومد.تو سالهای اول با وجود اینکه هنوز رسمی نبودم وحقوق خیلی کمی هم دریافت می کردم ولی  تقریبا تمام ساعاتی که تو مدرسه بودم  در حال سره کله زدن با بچه ها بودم.تمامی پستر ها بر گذاری جشن های مدرسه و..به عهده من و شاگردام بود.و نظر همکارانم این بود که من اینطور نمی یمونم و آموزش و پرورش من را هم از ذوق می ندازه.قبول دارم مثل قبل نیستم ولی هنوز عشق تدریس و مدرسه حتی یک  کم هم در دلم کم رنگ نشده .

باز یه مهر دیگه بخور بخواب تابستان تمام شد البته اول مهره و من هنوز در مسافرت هستم آخرین روزهایی که در تبریز بودم .خیلی دلتنگ  شدم. رفت و آمد های هفتگی عذاب آور بود ولی شیرین .آخرین گشت  هام رو به همراه مادرم تو تبریززدم و با ناراحتی از شهری که  پر بود از خاطرات خوش  خداحافظی کردم .امسال مهر با خداحافظی از تبریز شروع شد.با پایان یک تجربه .

شنبه تازه برام اول مهر بود ..دوباره از کمد لبا سهام ما نتو های گلو گشادم را وارسی کردم ویکی رو انتخاب کردم .با یه شلوار تیره ست کردم می خواستم یه کتانی سفید پام کنم ولی از ترس اینکه یه وقت نیان تو برد دفتر مدرسه مثل موقعی که شلوار لی پام کردم بزنن ((لطفا از پا کردن کتانی سفید خود داری شود))هنوز نفهمیدم چرا هر چی تیره است در شان معلمه.جلوی آینه حساب صورتم را برانداز کردم تا آثاری از آرایش تو صورتم نباشه.

مادرم هم هنوز از ذوق نیافتاده و من رو مثل دوران محصلیم بدرقه کرد چادرم را سر کردم و راهی شدم. و توی راه خوشحال بودم .و باز ذوق مدرسه داشتم. دوباره شلوغی تهران. تجربه زندگی موقت تویه شهر دیگه به من فهموند که ما تهرانیها خیلی بچاره ایم وتو وضعیت بعدی زندگی می کنیم ولی اینقدر به این زندگی نا آروم و پر استرس عادت کردیم که اصلا بدیش رو نمی بنیم.

.راهرو مدرسه حسابی شلوغ بود هنوز برنامه روزام مشخص نبود و مدیر دلگیر از اینکه  چرا درتابستان سراغ مدرسه را نگرفتم  تا ببینم برنامم چیه حالا بگذریم که مهر شروع شده ولی باز برنامه  من و همکارام معلوم نیست.شلوغی راهرو مدرسه غیر عادی بود تازه فهمیدم که بله دوباره از دختر ها  استقبال گرم کردند مخصوصا سال دومی ها که تازه وارد هنرستان شدن .ناظم داشت گربه رو دم حجله می کشت .بچه ها صف کشیده بودند تا به خونه هاشون زنگ بزنن  و بیچاره والدین بیان مدرسه ببینن چرا دخترشون ابروشه برداشته.فکر کنم نصف مدرسه تو راهرو  جلو دفتر بودن .بعض هام والدینشون اومده بود و ناظم با رفتار خیلی زنند ه باهاشون صحبت می کرد .بیچاره ها خبر نداشتند  طبق قانون و بخشنانه های آموزش و پرورش مدارس حق برخورد در مورد صورت بچه ها ندارن. جالبه در سالهای پیش دبیران حق نداشتند برای وضعیت نا مناسب تحصیلی دانش آموزان را به دفتر مدرسه بفرستند و یا اونها رو اخراج کنند ولی برای ابرو... چرا حتما . به هر حال همه دست به دست هم داده بودند تا خاطره ای خوش در اول مهر برای بچه ها به جاببمونه. و باز مثل همشه جز امید و آرزو چیزه دیگهای ندارم .امید به اینکه همیشه مهر پراز رنگ و بو ی تازه برای بچه ها و معلمها باشه .امید به اینکه روزی مدرسه واقعا مدرسه باشه .ومن مثل همیشه بدون دیدن   کم و کاستی  ها به این فکر میکنم تا اونجایی که کاری به من مربوطه درست انجامش بدم.

 

+   ز-رستمی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir