پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

خداحافظی تلخ

بلاخره جلسه آخر رسید

می خواستم با آرامش ازشون خداحافظی کنم و لی اشکم سرازیر شد .هم خودم و هم اونا باورشون نمی شد که من از رفتن اونها که به قول همکارارم طاعون مدرسه بودن تا این حد ناراحت باشم.براشون بهترین هارو خواستم .خواستم من رو ببخشش و بدون هیچ کینه ای ازم جدا شن.بهشون گفتم که اگر عصبانی شدم داد زدم ویا حالشون رو گرفتم تو دلم راضی نبودم حتی یه سر سوزن نارحتشون کنم و لی خوب بلاخره منم آدمم و بعض وقتا کنترلم رو از دست میدم. .با تمام وجودم دوسشون دارم .چیزی که تو دلم مونده بود رو گفتم : بچه ها میدونم خیلیهاتون از داشتن خانواد هاتون و مارد و پدری که پر از اختلاف بودن و یا جدا از هم بودن عذاب کشیدید و خیلی چیزارو به خاطر اونها از دست دادید و خیلی روزها رو به تلخی و سختی گذرندود ولی همه اینها رو فراموش کنید و برای تمام چیزهایی که می خواید خودتون تلاش کنید و خیلی چیزارم از خدا بخواین ....ما فقط یکبار زندگی می کنیم پس برای اینکه بهترین چیزهارو داشته باشید تلاش کنید و از زندگی و جوونیتون لذت ببرید...مثل یه خانم واقعی باشید....هیچ وقت نشده بود توی این 8 سال با این همه احساسات از شاگردام خداحافظی کنم نمیدونم چرا این کلاس که همه از دستشون شاکی بودن برای من اینقدر عزیز  بودن....

بعداظهر بعداز برگشتن به خونه بازم حالم بد بود خیلی دلتنگ بودم .همیشه از لحظه های جدایی بیزار بودم .جدایی از دوستام از کساینی که باهاشون عمرم رو گذروندم .اه از تلخی جدایی واه از تلخی فراموشی

+   ز-رستمی ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir