پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

برای کدامین علی اکبرشهر باید گریست

 برای کدامین علی اکبرشهر باید گریست

یاددشت روزانه

التماسهای مرد جوان توجه همه را جلب کرد.دو مرد جوان و یک تماشاچی .((آقا ولش کن چیکارش داری نمیخواد بیاد)).((آقا به تو ربطی نداره من می خوام دو کلام با برادرم صحبت کنم.ببین اصلا تو نگران هیچی نباش گریه های مامانو ببین یه باره دیگه امتحان کن با یه دکتر خوب صحبت کردم آخه )).برادر اصلا گوش نمیداد .یقه لباسش را از دست یرادرش رها کرد.((بابا ولم کن نمی خوام. اصلا فکر کنید من مردم.سیلی محکمی به صورتش خورد(( آخه بی غیرت بمیری که راحت میشیم یه بار وایتو می زنیم اینجوری هر روز تو خونه عذارداری داریم )).زنی داخل ماشین پارک شده کنار خیابان شیون می کرد می خواست از ماشین پیاده شود که پسرش دوید .((مامان خواهش می کنم سکته میکنی تو بشین من با کتکم شده میارمش .در همین هی برادر که تازه متوجه حضور مادرش شد پا به فرار گذاشت .صحنه ناراحت کننده ای بود وارد کوچه شدم همان کوچه ای که بانام یک جوان زینت داده شده بود.کوچه شهید...چند روز بعد از اجتماع مردم کنار خیابان متوجه شدم یکی از معتادها کنار خیابان مرده .خدای من این صحنه های تکراری ایست که هرروز در گوشه های این شهر دیده می شود.محرم بود و هروز به نام یک شهید کربلا روضه ها خوانده می شد.شب به حسینیه آذربایجانیها رفتم.التماس دعا ها شنیده می شد. روضه علی اکبر جگر سوز است مرگ جوان رشید کربلا .روضه روقیه و تنهای زینب داغی دیگر است در دل تاریخ .

مداح التماس دعای مادرانی که  برای پسرهای معتاد دعا می کنند .مداح جگرش می سوزد.خدایا چند مادر امشب برای علی اکبر هایشان دعا می گویند.آنها حسین را به علی اکبرش قسم می دهند تا نظری به جوانشان کند.التماس دعای مادرها برای پسرهای معتاد.مدتهاست فراموش شده یادی از شهدا کردند.مرگشان زیبا بود اصلا داغشان فراموش شده .پدرها آرزوی دامادی پسر ندارند. آرزوی بعضی پدر ها اینست که حداقل درختم پسرشان بتوانند علت مرگ را بگویند .و عده ای نگویند خوب شد راحت شدند.تو کوچه ها ولو بود.خدایا امشب برای علی اکبرهایی می گریم که نامشان در کوچه ها و خیابانهای این شهر در تابلوها حک شده .نه نه آنها فراموش شده اند.داغ تازهای در این شهر مدتهاست که جگرها را می سوزاند .نمیدانیم یزید زمانه مان کیست که لعنتش کنیم. نمیدانیم ابن زیاد این شهر مدرن کیست .اصلا علی اکبری باقی خواهد ماند .آیا ما کوفیانی شده ایم بی تفاوت می ایستیم و نگاه می کنیم تا همه را سر ببرند .خدایا جگرم میسوز د از دوستان تازه عروسی که دگر جان به  لب شده اند .از بچه هایی که پدرشان نفس می کشد ولی یتیم شده اند حتی مادر هم ندارند چون باید شبو روز کار کنند تا آنها گرسنه نمانند.روزنامه های این شهر صفحه ای دارد به نام حوادث داغ بودن خبر هایش در روز فورشش تاثیر دارد.تیتر خبر(( جوان معتاد به شیشه شب مادر بزرگش را کشت.شوهر کراکی خانه را آتش زد ..پدی دخترش را فروخت تا مواد بخرد.)).وقتی دانش آموز بودم دوستی داشتم که همه فکر می کردیم پدرش را از دست داده او همیشه از مرگ پدرش می گفت. مادرش آشپز بود بعدها متوجه شدم پدرش از قافله زندگی عقب مانده  او هم در گوشه کوچه و خیابان این شهر مانده ...خدایا این شهر که ای آرام می شود .یا حسین اگر تو نتوانستی بدن تکه تکه علی اکبرت را به تنهایی  جمع کنی و به خیمه ات ببری امروز شهر  ماجوانهایی با بدنهای تکه تکه از مواد شیمیایی داردکه در گوشه های این شهر جان می دهند نایلونی دور جنازه شان کشیده می شود قابل غسل دادن نیستد.یا حسین دشمن تو از دشمن شهر ما مردتر است رو در و می جنگید و ما نمیدانیم دشمنمان کیست .یا حسین کاش دشمن ما هم به مردی دشمن تو بود روی سینه می نشست و سر میبرید و مختار می آمد و انتقام میگرفت.یا حسین به کدامین شمر- یزید-به کدامین آل امیه لعنت بفرستیم. یا حسین در شهر ما زنها بسیارند که تنها می جنگد حالی در مردهایشان نمانده تا به میدان زندگی روانیشان کنند.یا حسین بسیارند دختر بچه هایی که یتیمهایی با پدر هستند.در محرم تو -تو بگو برای کدامین علی اکبر این شهرباید گریست ..برای کدامین زینب بی برادر گریست.برای کدامین دختر بچه یتیم.

+   ز-رستمی ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩

توله سگ

توله سگ

 یک صبح دیگر .خدایا به امید تو.مدیر منتظرآژانس بود پانزده سالی هست که همیشه با علی آقا صبها به مدرسه می رفت .این روزها کمی پیر تر  به نظر می رسید دوماهی بود که زنش مرده بود.

صدای جیغ دختر ها کوچه مدرسه رابر داشت .بمیری ایشا اله با اون سگت.دختر ها فحش می دادند و پسرک موتور سوار باز هم زنجیرتوله سگش را محکم می گرفت و سگ را به طرف دختر ها پرت می کرد.ساناز رفت جلو ببین سامان من از سگ نمی ترسم خیلی تولت خوشگله میدیش بغلم ؟.سامان ایستاد و(( پتی)) را در بغل ساناز گذاشت دوستان ساناز عقبتر ایستادن .مواظبش باش بابام تازه از ایتالیا برام آورده فکر نکنی از این توله الکیاس نژادش تکه همین بچه محلا چند میلیونم خواستن ندادم .ساناز آرا م سگ را نوازش می کرد و سامان هم غرق قیافه گرفتن برای ساناز بود.یکدفعه ساناز گفت :سامان این موتورتو بکش بیار بغل جوب با هم حرف بزنیم.راست میگیه .خداییش تولت تکه .یکدفعه ساناز زنجره پتی را محکم در دست گرفت و توله را طوری روی صورت سامان پرت کرد که سامان از رو موتور افتاد داخل جوب .ساناز و دوستانش هم قهقهه زنان پا به فرار گذاشتند.(توله سگ... ولی سامان تواز تولت خوشگلتری ....راستی خیلی شبیه خودته داداشته؟).اینها رو گفتند و سریع پریدند داخل حیاط مدرسه.سامان فریاد کشان: (:معرفت این توله از تو بیشتره.. خدمتون میرسم.... از فردا جرات دارین از این کوچه رد بشین.   ساناز جلوی دفتر ایستاده بود تا مدیر را دید زد زیره گریه.سلام خانم .خانم ما امنیت نداریم یه پسره هست هر روز با سگش میاد......آنقدر ساناز گریه کرد که مدیر آنطور متوجه شد که هروز یک فاجعه اتفاق می افتد و جان دخترانه مظلومه مدرسه اش در خطر است .با کلانتری صحبت کرد خواست تا فقط به پسرک یک تذکری داده شود.

مددیر در دفترش نشسته بود علی آقا راننده آژانس گریه کنان وارد شد .((دست شما درد نکنه ما یک عمر در خدمت شما بودیم حال چرا با بچه من این کارو کردید چرا به خودم نگفتید .من هنوز دوماه نیست که زنم مرده این بچه تنها مونده از وقتی مادرش مرده کارای عجیب غریب می کنه تازه فهمیدم صبها سگ دوستشو می گرفته می اومده سره کوچه مدرسه دخترا رو میترسونده ولی به خدا اون روز زخمی زیلی اومده بود خونه تازه امروز تو کلانتری راستشو گفت که کاره دخترای شما بوده)).گریه مرد را امان نمیدا مدیر تازه فهمید که در دام حیله دختر ها افتاده .عیبی نداره خودم خراب کردم خودم درستش می کنم شاکی منم شکایت رو پس می گیرم.مدیر و مرد راهی شدند .کلانتری گفت فرستادیمش دادسرا دیروز روز دستگیری اراذل و اوباش بود. اونم دستگیر شده پروندش با اونا فرستاده شده .مدیر در دادسرا پسرک را دید که در کنار ه چند نفر خلافکار دستبند زده نشسته.رفت داخل اتاق قاضی. قضیه را تعریف کرد. قاضی فریاد کشید خانم هنوز پرونده مطالعه نشده شما هم بیخود کردید اومدید تو.. اینجا قاضی منم یا شما .کاری از پیش نرفت دوباره برگشتند کلانتری مدیر حسابی به رئیس کلانتری التماس کرد .ببین خانم پروندش رفته دادسرا یه چند روزی باید دادگاه باشه آخه من نمیدونم شما با امنیت کوچه و خیابون چیکار دارید که هی شکایت می کنید شما برین اون چهارصد تا گرگ مدرسه تون رو جمع کنید ما هم میدونیم با اراذل و اوباش چه کنیم .مدیر نا امید و شرمنده از کلانتری بیرون آمد و فقط به این فکر می کرد که اگر اون پسرک چند روز با اون خلافکارا تو بازداشت بمونه چه اتفاقی می افته  و دفعه بعد تو کوچه مدرسه چه اتفاقی می افته.علی آقا همچنان اشک می ریخت و به رئیس کلانتری التماس می کرد..........  

زهرا رستمی                                                                     

 

 

+   ز-رستمی ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩

یاداشتهای روزانه-احساسات لحظه ای

دست تو

بدن تب کرده ام را علاجی نبود

خالی خالی بودم

هیچ حسی در من نبود و من باز مثل همیشه به دست تو نیاز داشتم

نیاز به تو تنها حسی بود که در من می جوشید

وقتی پر بودم از بی مهر ی های این حیوانهای آدم نما .می سوختم از حرارت آتشی که بر جانم افتاده بود بود.

آه می کشیدم با دل تکه تکه شده ام .حس می کردم دستتت سرد بود. احساسش می کردم.

چشمانم را می بستم وگویی ا زکودکی تا به حا ل از زبان مادریم چند کلمه ای بیش نیاموخته ام که بر زبان آورم و آنها همین چند کلمه بودند :کمکم کن.باز اشتباه کردم.آرامشم را نمیدانم کجا جا گذاشته ام .گمش کردم.آرامش همیشه گیم را می خواهم.کمکم کن .و احساس می کردم دستت را .دستی که یاریش را می خواستم دستی که احساس را در من زنده می کرد .خنکی که بدن تب کرده ام را آرام می کرد.آتشفشان چشمانم فوران می کرد .گریه می کردم و می خواستم نفرین کنم ولی بازاحساس ناشناسی در من روشن می شد .پشیمان می شدم و می گفتم که تو بهتر می دانی.

 تب کم می شد و آرام می خوابیدم با آرامشی وصف ناپذیر .

و گاه اتفاقی دیگر بود
آدمها به یکباره رنگ عوض می کردند همانهایی که د ریک رنگی رفقات می کردن.چشمانم طاقت دیدن نداشت و از تعجب یخ می کرد ند.باورکردنش سخترین بود.می مردم .راست می گویم بارها مرده ام.تو خود شاهدبودی .می دانم مرگ چه رنگی دارد.
وقتی سردی .وقتی احساس را گم می کنی .و فارغ فارغ از هرچیزی .باز خالی بودم حتی حس گرم گریه هم در من مرده بود باز یاریت را می خواستم .و تو میدانستی که هیچ چیز جز  آرامش برایم طلاگونه نبود.زنده ام کن آرامش می خواهم .به خودت قسم که گرمای دستت را حس می کردم.

 من خوب صدایت می کردم   یا تو همیشه خوب می شنوی .نمی دانم چرا هنوز عاشقت نشده ام

آه عزیز ترینم .چشمانم گرم می شد.دوباره  دوباره از مرگ احساس نجات پیدا می کردم    

 خدایا اگر تو را نداشتم اگر تو صدایم را در اوج در ماندگی و تنهایی نمی  شنیدی واگر تو به صدایم آشنا نبودی و اگر حس دستی که تمام دنیا بود را نداشتم چه می کردم با مرگ احساسم.و اگر دسست نبود که دوباره زنده ام کند ......

+   ز-رستمی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩

 

رنگ و بوی مهر

نمیدونم امسال مهر برام چه بویی داره .شاید بعداز هفت سال از رنگ و بو افتاده .ولی نه پیش بینی همکارام درست از آب در نیومد.تو سالهای اول با وجود اینکه هنوز رسمی نبودم وحقوق خیلی کمی هم دریافت می کردم ولی  تقریبا تمام ساعاتی که تو مدرسه بودم  در حال سره کله زدن با بچه ها بودم.تمامی پستر ها بر گذاری جشن های مدرسه و..به عهده من و شاگردام بود.و نظر همکارانم این بود که من اینطور نمی یمونم و آموزش و پرورش من را هم از ذوق می ندازه.قبول دارم مثل قبل نیستم ولی هنوز عشق تدریس و مدرسه حتی یک  کم هم در دلم کم رنگ نشده .

باز یه مهر دیگه بخور بخواب تابستان تمام شد البته اول مهره و من هنوز در مسافرت هستم آخرین روزهایی که در تبریز بودم .خیلی دلتنگ  شدم. رفت و آمد های هفتگی عذاب آور بود ولی شیرین .آخرین گشت  هام رو به همراه مادرم تو تبریززدم و با ناراحتی از شهری که  پر بود از خاطرات خوش  خداحافظی کردم .امسال مهر با خداحافظی از تبریز شروع شد.با پایان یک تجربه .

شنبه تازه برام اول مهر بود ..دوباره از کمد لبا سهام ما نتو های گلو گشادم را وارسی کردم ویکی رو انتخاب کردم .با یه شلوار تیره ست کردم می خواستم یه کتانی سفید پام کنم ولی از ترس اینکه یه وقت نیان تو برد دفتر مدرسه مثل موقعی که شلوار لی پام کردم بزنن ((لطفا از پا کردن کتانی سفید خود داری شود))هنوز نفهمیدم چرا هر چی تیره است در شان معلمه.جلوی آینه حساب صورتم را برانداز کردم تا آثاری از آرایش تو صورتم نباشه.

مادرم هم هنوز از ذوق نیافتاده و من رو مثل دوران محصلیم بدرقه کرد چادرم را سر کردم و راهی شدم. و توی راه خوشحال بودم .و باز ذوق مدرسه داشتم. دوباره شلوغی تهران. تجربه زندگی موقت تویه شهر دیگه به من فهموند که ما تهرانیها خیلی بچاره ایم وتو وضعیت بعدی زندگی می کنیم ولی اینقدر به این زندگی نا آروم و پر استرس عادت کردیم که اصلا بدیش رو نمی بنیم.

.راهرو مدرسه حسابی شلوغ بود هنوز برنامه روزام مشخص نبود و مدیر دلگیر از اینکه  چرا درتابستان سراغ مدرسه را نگرفتم  تا ببینم برنامم چیه حالا بگذریم که مهر شروع شده ولی باز برنامه  من و همکارام معلوم نیست.شلوغی راهرو مدرسه غیر عادی بود تازه فهمیدم که بله دوباره از دختر ها  استقبال گرم کردند مخصوصا سال دومی ها که تازه وارد هنرستان شدن .ناظم داشت گربه رو دم حجله می کشت .بچه ها صف کشیده بودند تا به خونه هاشون زنگ بزنن  و بیچاره والدین بیان مدرسه ببینن چرا دخترشون ابروشه برداشته.فکر کنم نصف مدرسه تو راهرو  جلو دفتر بودن .بعض هام والدینشون اومده بود و ناظم با رفتار خیلی زنند ه باهاشون صحبت می کرد .بیچاره ها خبر نداشتند  طبق قانون و بخشنانه های آموزش و پرورش مدارس حق برخورد در مورد صورت بچه ها ندارن. جالبه در سالهای پیش دبیران حق نداشتند برای وضعیت نا مناسب تحصیلی دانش آموزان را به دفتر مدرسه بفرستند و یا اونها رو اخراج کنند ولی برای ابرو... چرا حتما . به هر حال همه دست به دست هم داده بودند تا خاطره ای خوش در اول مهر برای بچه ها به جاببمونه. و باز مثل همشه جز امید و آرزو چیزه دیگهای ندارم .امید به اینکه همیشه مهر پراز رنگ و بو ی تازه برای بچه ها و معلمها باشه .امید به اینکه روزی مدرسه واقعا مدرسه باشه .ومن مثل همیشه بدون دیدن   کم و کاستی  ها به این فکر میکنم تا اونجایی که کاری به من مربوطه درست انجامش بدم.

 

+   ز-رستمی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

مجسمه-2

 

مجسمه

قسمت دوم

 

سلام ...یه ماکارانی می خواستم ..

--مغزه دار:مهر ی خانم پولش ؟

 پدر خدا بیامرزتون به من گفته بود هرچی می خوام بیام ببرم ..

--پدرم دیگه نیست مغازه ام دیگه مال منه¸ پدرم داشت می داد ¸ من ندارم¸ نمیدم ¸زن وبچه ام خرج دارن خانم .

مردی بلند قد وارد مغازه شد .مهری سلام دا دصاحب خانه اش  بود.

رو به مغازه دار کرد و گفت:پسر حاجی یه  سه کیسه از این برنجا بکش برامون افطاری داریم ارزون حساب کن نذر امام حسنه .

--بفرمایید  چه قابلی داره اصلا  نصفش ما هم شریک .مرد رفت مهری نگاه می کرد.

- حالا یه ماکارانی بده بزن به حساب .مرد کج ایستاد و خیره به زن نگاه کرد .

نگا ه ناپاکی کرد وگفت:باشه آبجی  ولی حساب کتاب ما با بابون فرق داره جوره

 دیگه ام از خجالتمون درای ما قبول داریم نیشخندی به مهری زد .داخل نایلون

 علاوه بر ماکارانی برنج و کلی خرت و پرت دیگر هم ریخت .بفرما خانم خانما.

بوی چلو ی نظری خانه را برداشته بود پریسا در آغوش مادرش بازی

 می کرد .مامان من  پلو می خوام .میارن برامون مامان نذریه میارن برامون.

از نذری  خبری نشد فردا زن صاحب خانه عذر خواهی کرد که مهمانها زیاد بودند وغذا کم بود.

بازهم به کار خانه می رفت .خانم بزار من یه دقیقه رئیستو ببینم .نمیشه جلسه دارن .شروع به دادو بیداد کرد .رئیس از اتاق بیرون امد چه خبره صداتون نمیزاره من به کارام برسم .مهری خودش را جم و جور کرد. رئیس کمی به اوخیره شد منشی توضیح داد که این خانم سمج هستند که شما را ببینند هرچ....رئیس اجازه ندا د تا منشی حرفش را تمام کند رو به مهری کردو گفت: خانم بفرمایید داخل....مهری نشست و شروع به تعریف اتفاقاتی کرد که در کارخانه آنها افتاد از مشکلاتش دردش بی پولیش و حق و حقوق شوهرش کرد و رئیس محترمانه رو برویش نشسته بود و با حالتی دلسوز گوش می داد ...مهری شروع به  گریه کرد.رئیس با عصابانیت گوشی تلفن را برداشت .خانم منشی وصل کنید مدیر داخلی .وشروع به بد و بیراه گفتن کرد .اخراجت میکنم اکبری چرا من نباید بدونم چند ماهه یکی از کارگرام مرده شما ها انسانیت ندارید ما نباید به زنو بچه .....کلی به مدیر داخلیش توهین کرد و گوشی را گذاشت و رو به مهری گفت :خانم من از هیچی خبر نداشتم وگر نه دور از مردانگی ...اصلا نمی تونم خودم رو ببخشم از شما شرمنده ام .تورو خدا گریه نکنید چشما یشما آنقدر زیباست که وقتی ازش اشک میاد حالم خراب میشه. مهری کمی مکث کرد به رئیس خیره شد و اشکهایش را پاک کرد تا به حال کسی با او آنقدر با محبت صحبت  نکرده بود حتی شوهرش هم نگفته بود چشمانش آنقدر زیباست رئیس از پشت میزش بلند شد دستمالی از رو ی میز بر داشت روی دسته کاناپه نشت.با لحنی پر از محبت گفت: اشکاتون رو پاک کنید بیشتر از این من رو ناراحت نکنید پنج شنبه منتظرتون هستم بیایید باهم صحبت می کنیم من حتما مشکلات شما رو حل می کنم شما نیاز دارید تا یه مرد به شما کمک کنه وگرنه این مشکلات شمارو خورد می کنه دوباره به مهری خیره شد و.. این زیبایی شما..... حرفش را ادامه نداد..بسته پولی از کشوی میزش در آورد و در دست مهری گذاشت.  مهری محو حرفهای زیبای رئیس شده بود .در راه وقتی به خانه باز می گشت حرفهای رئیس در ذهنش مرتب تکرار می شد هیچ وقت کسی به او این حرفها را نزده بود حتی شوهرش¸ فکر می کرد¸ پدر هم ¸هرگز̨ یادش می آمد که همیشه از او می ترسید حتی وقتی به او گفت باید زن فلانی بشوی حرفی برای گفتن نداشت .در دل رئیس را دوست داشت او خیلی با محبت بود در همان چند دقیقه به اندازه تمام عمرمهری به او محبت کرده بود تا به حال به زیبایش فکر نکرده بود .پنجشنبه های زیادی رفت و آمد ومهری فارغ از هر شرمی  شده بود رئیس همدمش بود و به قول خودش مردی که می توانست برای او همه کار کند و هر باری که خجالت و شرم به سراغش می آمد پریا و پریسا و گرسنگی ها و بد بختی ها چشمانش را می بست .

 پارچه ای یشمی  روی میز انداخت کوزهای گلی روی میز خواباند سیبی سرخ در کنارش گذاشت خوب بچه ها دقت کنید به چینهای پارچه دقت بیشتری کنید.قلمها در دست بود و می کشیدند .معلم هم در کلاس می چرخید قلم از بچه ها می گرفت و خطی بر کاغذ ها می کشید وقتی مشغول کشیدن بود کنترل کلاس ازدستش خارج می شد .مشغول کشیدن بود که شاگرد خیره کلاس اجازه گرفت تا  بیرون برود.باشه برو ولی زود بر گرد .دقایقی گذشت .معلم بالای سر مریم بود .چرا چیزی نکشیدی چته چرا رنگ و رو نداری .خانم پریا خیلی وقته ازشما اجازه گرفته رفته بیرون ولی برنگشته .خوب عیبی نداره میاد دیگه .نه آخه می دونید خیلی وقته می گه می خواد خود کشی کنه می ترسیم کاری کرده باشه. معلم سراسیمه از کلاس خارج شد پله ها را دوتا یکی طی کرد از وسط راه رو مدیر را صدا کرد نایستاد تا به مدیر توضیح دهد مدیر بدون اینکه دقیقا بداند چه شده همپای معلم به حیاط دویدند و با پا در های دستشویی را باز کردند اما دیر رسیدند پریا رگش را زده بود .مدیر او را در آغوش گرفت اینچه کاری دیگه دختر .هنوز نفس داشت ...خسته شدم خانم از دست مامانم دیگه خسته شدم .چند روزی از آن روز گذشت .وپریا بار دیگر زنده ماند. مدیر نگران بود در آ ن چند روزحرفها و حدیث های زیادی در مدرسه به گوش می رسید اما آن چیزی که پریا در بیمارستان به مدیر گفته بود حرفی دیگر بود .مدیر تصمیم گرفت بعداز مرخص شدن پریا حتما خصوصی با مادر پریا صحبت کند .

زنی بسیار زیبا وارد دفتر شد سلام من مادر پریا علیرضایی هستم مدیر خواسته

 بود بیام.مدیر مادر را به اتاق خودش دعوت کرد .حال پریا چطوره ؟

بد نیست داره بهتر میشه؟

ببخشید من وقتتون رو گرفت .این روزا جو مدرسه من به خاطر کاری که پریا کرده کاملا بهم ریخته است .می دونید من بیست و پنج ساله که دارم خدمت می کنم .زندگی تک تک این بچه ها برای من اهمیت دارن .من یه عمره یتیم داری کردم می دونم که پریا پدر نداره من یه جورایی با شما همدردم میدونم چه مشکلاتی کشیدید .مسائل پریا برای من اهمیت ویژهای دارن .توی مدرسه به مجسمه معروفه تا جایی که امکان داره سعی میکنه حرف نزنه خیلی خوب طرح میزنه عاشق رنگه ولی با درسهای تئوری مشکل داره .حالا اصلا بحث من مشکلات درسیش نیست مشکل من وضعیت روحیشه من تو مدرسه ام بچه پدر مرده و مارد مرده کم ندارم امروزه خانواده بی مشکال هم کم پیدا می شه در نتیجه مشکلات بچه هاهم زیاد می شه من می دونم پریا افسردگی شدید داره ولی کاری که اون روز کرد یه چیز دیگه است وقتی بیمارستان رسوندیمش اون برای من از مشکلاتش گفت .عجیب بود شاید چون مطمئن بود که میمیره همه چیز رو گفت .

چیو گفته ؟

نمیدونم اصلا چطوری باید بگم.

 مادر خیره خیره به مدیر نگاه می کرد.

کدیر کمی من و من کرد و ادامه داد:منبع درامد شما بعداز شوهر خدا بیامرزتون از کجا بوده ؟

مادر:فکر نمی کنم اینا به شما مربوط باشه ؟

بله به من مربوط نیست ولی من می خوام از حرفهای پریا مطمئن باشم .

مادر:ببینید خانم دختر من تو حال خوبی نبوده من نمدونم چه اراجیفی به شما گفته

مدیر پر از شرم بود .ببینید خانم من نمی خوام یکباره دیگه این اتفاق بیافته ما باید باهم یه فکری به حال دختر شما بکنیم .

نادر:من میدونم اصلا شما چی می گید دختر من افسرده است پیش بهترین 

متخصصها و مشاورها بردمش ولی خوب نمی شه آخه من چی کار کنم همو ن

طور که تو مدرسه حرف نمی زنه تو خونه ام همین طوره .من همه چیز براشون

مهیا می کنم همه جور امکاناتی دراختیارشه ولی بازنمیدونم چشه چی

 می خواد؟ .

مدیر:خام اون از شما آبرو می خواد .من روببخشید اون به من گفته شما برای

گذران زندگی خود فروشی می کنید .

مادروری صندلیش جا به جا شد .

مدیر ادامه اد:من نمیدنم راسته یا دروغ ولی حرفهایی که یکنفر  تو لحظه مر گ می زنه نمیتونه دروغ باشه.

اون از نا سالمی شما ناراحته اون از شهره بودن شما تو محل ناراحته از

 اینکه ...از رفت و آمد مردهای جور واجور به خونه شما ناراحته .خانم شما

مادر دو تا دختر نو جوانید .بچه شما پور از ناراحتی های روحی و روانی .

منم سالهاست شوهرم و از دست دادم می دونم تو جامعه ما بیوه شدن یعنی چی

 میدونم یتیم داری یعنی چی ولی منم دوتا یتیم بزرگ کردم تازه بچه های خودم هم

نبودن بچه های برادرم بودند .خانم ما مسلمونیم تا زه اصلا مسلمونی به کنار خانم

جان همه ما به رعایت  اخلاقیات معتقدیم .وقتی شرف و حیثیت یک زن به باد بره

دیگه چزی براش نمیمونه .مردای ما پر از غیرت و شرف هستند .هر چقدر یه

 دختر خانم باشه ولی با داشتن یه مادر بی آبرو مردها براش ارزشی قائل

 نیستند .اینا درده دختر شماست.بازهم من تو حرفهای دختر شما تردید دارم آیا واقعا درسته؟

مهری همچنان خیره به مدیر نگاه می کرد و با بی پروایی گفت :بله دخترم راست

 می گه در مورد کار و منبع درآمدمون دروغی به شما نگفته .حرفهای قشنگی

 زدید که من از شما بهتربلدم .یتیم داری من با شما خیلی فرق داره .شم

ا فکرکردید من امروز شوهرم مرد من از فرداش شروع کردم .نخیر خانم من یه

زن جون بودم بدون هیچ تخصص و سوادی .بدون هیچ حامی.آره مردهای ما

غیرت دارن ولی برای زن و بچه های خودشون برای زنهای دیگران گرگ های

 گرسنه ان .آره شرف دارن ولی نه در برابر یه زن ضعیف . آره من خودفروشی

 می کنم ولی به خدا سرم گرم خونه و زندگیم بود برای  سیر کردن بچه هام به

هر دری میزدم .تا مردهای محله زنده بودن منم زن خونه و زندگیم بودم وقتی

 آخرین مرده محله که نمی زاشت من و بچه هام لنگ  بمونیم و به حرمت اون

کسی جرات نداشت بهم نگاه چپ بندازه مرد من به این روز افتادم .آره راست

می گید ما مسلمون .مسلمونیه نصف این آدمهای شهر تو نذری پزی و افطاری

 دادن تو محرم و رمضون گل میکنه .پای عمل ازهر کافری کافر ترند .خانم رفتم

حق و حقوق شوهرمو بگیرند رئیس تا چمش به بر وروم افتاد حاضر شد دستی به

 سر یتیمام بکشه .بعدشم گفت اخی .و فلان  وبسالی .صاحب خونه در ازای این

قبول کرد اساسم رو نریزه تو کوچه  که اجازه بدم وقتی زنش نیست بیاد بالا. پسر

 همون مرده محله وقی باباش مرد د رقبال مراوده با من حاضر می شد تا به من

 جنس نسیه بده .به خدا بچه هام گرسنه بودم تو فقر و نکبت بودم دیگه کم کم تسلیم

 همو نایی شدم که شما اسمشو ن رو میزارید مرد .هیچ وقت نزاشتم بچم ببینه من

 چی کارمیکن هر وقت مهمون دارم دراتاقشون رو قفل  می کن. من تو شرایط بدی بودم...

مدیر مات ومبهوت بود در تمام این بیست چند سال با یه همچون چیزی مواجه نشده بود.

مدیر:ولی خانم بچه شما می دونه شما چی کار می کنید .به خاطر کارهای شما به این روز افتاده از گوشه و کنایه مردم محله خسته شده

مردم محله غلت کردن .پدر سوخته ها .فکر کردید اونا از من بهترن

بعداز کلی کلنجاررفتن مدیر با مهری .مهری از جایش بلند شد

ببینید خانم من کاره دیگه ای بلد نیستم بچه من هر چی می خواد براش فراهم

 می کنم اگر خیلی ناراحت بچه منید تا ساعت چهار بعداظهر تو مدرسه نگه اش

دارید منم قول می دم بعداز ساعت چهار دیگه مهمونی توخونم نداشته باشم.خداحافظ خانم

تا ساعتها حالش خراب بود مات بود نمی دانست چه باید بکند به جمله ای که

 سالها پیش شنیده بود فکر می کرد بعضی گناههای بزرگ عواطف و غرایز

 انسانی رو از بین می بره .به مهری فکر می کرد شاید او سالهاست که دیگر

 شبیه مادر ها نیست .نمی توانست قضاوت کند او در همان شرایطی قرار گرفته

بود که مهری رو زی با او مواجه بود .ولی او سالها تلاش کرده بود و حیثیت و

شرفش برایش مهمتر از هر چیزه دیگری بود .نمی دانست باید به مهری حق بدهد

 یا او را محکوم کند .آیا او حق با او بود ؟

 

 

زهرا رستمی

 

+   ز-رستمی ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

مجسمه

مجسمه

قسمت اول

پاییز نفس نفس زنان از را رسیده بود .در ماه دوم خود بود و لی شهر تازه رنگ عوض کرده - تازه پاییزی شده بود .باد در دل برگ پیچیده ¸برگ سبز رنگ باخته به زردی می رفت ¸گاه امان از دست داده به زمین نقش داه وزیر پای بچه ها موسیقی خش خش سر داده .کسی نمی شنید صدای برگها جز دخترک که آهسته و با اکراه به مدرسه می آمد .نحیف و لاغر از زرد رویی به مانند  برگهایی  که در زیر پایش خرد می شدند می بود. وهمیشه در فکر بود و خیره نگاه می کرد امروز مصمم می آمد محکم گام بر می داشت تا به مدرسه رسید.

 همه مشغول بودند .حرف می زدند و قلمهایشا ن را می رقصاندند بر روی کاغذ های باکره .معلم می چرخید قلم را می گرفت و او نیز نقشی می زد تا شاگرد دوباره بکشد کوزه روی میز را .

معلم-خیلی خوبه عالیه  ولی کاش تئوریهااتم مثل طراحی هات عالی بود .یعنی تو حتی یک کلمه هم نمی تونی تو ورقت بنویسی  .اگه اینطوری ادامه بدی ..دخترفقط سر بلند کرد و خیره خیره به صورت معلم نگاه کرد سعی  می کرد پلک نزند هیچ چیز نمی شنید فقط نگاه می کرد ...صدای معلم بلند شد :چقدر خیره ای تو دختر .

روی تخت دراز کشیده بود مادر دستگیره دررا پایین دا د د در را آهسته باز کرد دید که دختر خوابیده ¸در را آهسته بست .ودخترصدای کلید را شنید که چرخید ودوباره در ب بر روی او قفل شد  .چشمانش را باز کرد از جا بلند شد واز پنجره بیرون را نگاه کرد به برگهایی که زیر پای عابری خش خش می کردن با هر قدم مرد قلب و او هم خش خش خش ....می شکست چیزی در درونش ..پرده همسایه کنار رفته بود خیره بود به در خانه آنها .احساس می کرد همه پرده ها  کنار رفته اند و همه چشم به درب خانه آنها دوخته اند.دوباره سردش شد از سرما به خودپیچید  .

تازه از دانشگاه علوم انسانی در رشته عربی فارغ التحصیل شد.و با فراغ از تحصیل همه چیز برایش در حال تغییر بود .تازه عروسی بود و هر شب رنگین کمان در خواب می دید .چه خوابهای خوشی.پاشو خانم معلم وقتی اومدم خواستگاری پدرت می گفت  در شبانه روز چهار ساعت به زور می خوابی فقط در س می خونی و از صبح تا شب در حال بو دو بودویی والاه  ماکه چیزی ازز رنگی تو شما ندیدیم ...خندید و بیدار شد.

 سلام عزیزم ...اگر زود آمده شی می رسونمت مدرسه تا شب شاگردات نفرینم کنم و اگر دیر کنی بازم می رسونمت مدرسه تا خودم دیر کنم و شاگردام خوشحال شم ..

قوی بود و فعال در مکتب پدر شیر زنی تربیت شده بود زن بود زیبا وبا درایت چون پدر .وقتی عروس شد پدر گفت این آخرین نصیحت منه به تو در س خوندی و میدونم که تو کارات موفق میشی و لی هر

چی  شدی تو خونت یک زن باش تا خونت هیچ وقت از کمی گرمای محبت تو سرد نشه و بیرون از خونت سرد باش و محکم با شرف وبا آبرو...هیچ وقت نخواه که مرد باشی سعی کن فقط یک زن واقعی باشی .

زنگ تفرح بود معلمها خسته و کلافه به طرف دفتر¸ مدیر با جعبه شیرینی وارد دفتر شد خانمها خسته نباشید شیرینی عروسی پسر منوبخورید خستگی از تنتون در می ره .دفتر بهم ریخت تبریک گفتند و پچ پچ ها شروع شد مدیر سعی کرد تا زیاد در دفتر معطل نشود و پچپچ ها را نشنود .مگه پسر داره ..نمیدونم واله میدونم که بچه دار نشده ..پس این شیرینی چیه ..پس همینه که  برای بچه های مدرسه مادری میکنه ..من اون سری شاگردام و انداختم بیرون زنگ تفریح¸ نمی دونی چطوری با من بر خورد کرد وقتی کسیکه  بیست سال معلم عربی باشه نمی تونه در ک کنه منکه معلمهتاریخ هنرم  چی می گم خلاصه نمی دونید اومدم زنگ تفریح به من اخم کرد که خانم ببین شاگردت چشه بعد بندازش بیرون این بچه مشکل داره.. به خدا اون بچه رو باید از مدرسه اخراج کنن نمی دونی چقدر خیرس فقط خوب طرح می زنه  نه در س می خونه نه حرف می زنه مثل مجسمه میمونه ...اخه هر کاری می کنه کسی بهمش چیزی نمی گه ..ای بابا اون که اصلا در س نمی خونه  ..خنثی خنثی

ده روزی بود که سیاه پوش شده بود . سفیدی و زیبایش در لباس سیاه هم خودنمایی می کرد.مهمانها رفته بودند آخرین نفرها دو جاری بزرگتر بودند .خوب ببخشید مهری جون این ده روزه زحمت دادیم بهت خدا صبر بده .عموها روی دو دختر زیبای برادر شان را بوسیدند و از مهری خداحافظی کردند .همه رفتند مهری بیوه بیست و دوساله ماند و دخترانش .چه روز شومی بود همان روز که  علی را راهی کارخانه کرد و جنازه اش برگشت .بچه ها بازی می کردند شاید فقط مادر می دانست که چه شده و آنها فکر تقسیم اسباب بازی ها بودند .در گنجه را باز کرد پول ناچیزی مانده بود پس اندازی که در خانه بود خرج سه و هفت علی شد .فامیل با او در گریه و زاری همدردی کردند .خوردند و رفتند  .روزها به سختی می گذشت چند باری به کارخانه رفته بود ولی نتوانسته بود مدیر را ببیند تا حق شوهرش را  بگیرد .انتظار زیادی نداشت حقوق چند ماه عقب افتاده شوهرش را می خواست . دیگر چیزی در خانه نداشت .به برادر شوهرش تلفن زد

الو سلام مریم جون خوبی

خوبیم نازدونه هات چطورن

خوبا الحمدالله

امیر آقا هست ...امیر ؟ نه کاری داشتی .. چی بگم ..نتونستم چیزی از کارخونه بگیرم ..صدای صاحب خانه در اومده ..آه در بسات ندارم ...

مگه چیزاز کارخونه نگرفتی ..

نه بابا هیچی

چشم می گم به امیر رفته تکیه بزنند هفته دیگه محرمه اومد می گم بهش

کسی را نداشت .از جوابهای سر بالای جاریها فهمید که نباید از آنها انتظاری داشته باشد آنها نگران شوهرشان بودند وبیوه زیبایی که دست به دامن شوهرشان شده بود می ترسیدند و  نگران بودند.

به همه بده کار شده بود نمی دانست چه کند ...

سلام حسن آقا

 سلام مهری خانم امری باشه ..

یکم کالباس و خیار شور ..بزنید به حساب ..پیره مرد سر بلند کرد ..دخترم حسابت پر شد ه ولی هرچی خواستی بیا ببر به پسرمم سپردم اومدی نبودم بگو بهش ببر ...

روم سیاه .

.دخترم کاری برایخودت پیدا کن اینطوری که نمیشه .یکی از خانمهای فامیل مستخدم مدرسه است اتفاقا مدرسه اشونم یه نیرو می خواد ..اگه میری بگم برهش ..

آره می رم کا رکه عار نیست.

سه ماهی بود که د رمدرسه کار می کرد حسابی مشغول شده بود ولی از پول خبر ی نبود رفت آموزش و پرورش ...آقا ببخشید ن جزئ نیروهای خدماتیم سه ما هه کار می کنم ولی حقوق نگرفتم .

رسمی هستی؟

 نه

..خانم قانونه ما نیروهای غیره رسمیمونه هر سه ماه چهار ماهی یکبا رحقوق می دیم ...بلاخره حقوق گرفت آنقدر ناچیز بود که حتی اندازه یک ماه اجاره خانه اش نمی شد .شبها از کمر درد خوابش نمی برد ..خسته به خانه بر می گشت دید توی کوچ غوغاست ای وای حسن آقا ..علی همیشه می گفت یه مرد اگه تو محل باشه اونم این حسن آقاست .گویی  دوباره بیوه شده بود.

برگ ریزان پاییز بود .از خستگی نای حرف زدن نداشت .غذا را کشید در سینی چید و کنار تخت محسن نشست .سعی کرد بخنند و شاداب باشد محسن خیره نگاهش می کرد .می دونی سیما تمام عمر مدیونتم دوست داشتم بمیرم ولی تو رخت خواب نیوفتم  نمیدونم چرا عمرم تموم نمیشه ..سیما بغض کرد خیلی بی انصافی ولی من می خوام تو باشی حتی روی این تخت ولی باشی .نه نه نگو می دونم از ته قلبت می گی ولی من همه جوره شرمندتم حتی تو رو از مادر شدن محروم کردم ..نه تو واقعا امروز تب داری ما بچه داریم درسته این دو تا وروجکو من به دنیا نیا وردم ولی  ما بزرگشون کردیم.من از تو ممنونم محسن که گذاشتی یتیمای برادرم رو بزرگ کنم .خدا بیامرز پدررو وقتی رسول و زنش تصادف کردن پدر که همیشه محکم بود به من گفت سیما کمرم شکست هیچوقت خم شدنش رو ندیده بودم وقتی بهش گفتم بچه های رسول روخودم بزرگ می کنم گفت اگه آقا محسن راضی نباشه  من رضایت نمی دم که این بچه ها رابه خونه تو بیان حاضرم بدمشون پرورشگاه ولی با نارضایتی محسن تو بزرگشون نکنی ...اصلا اگه این بچه هام نبودند بازم ما بچه  داشتیم کلی شاگرد تو داری کلی هم من .پسرهای دو قلو د ه ساله بودند که دوباره یتیم شدند و سیما با محسن عزیز وداعی ابدی کرد تنها شد .

زهرا رستمی

 

+   ز-رستمی ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

جملاتی که دوستشان دارم

جملاتی که دوستشان دارم

ذوق پرورش نمی یابد مگر با تماشای زیبایی

                                                                              ((شکسپیر))

 

اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم.

                                                                                 ((مادر ترازا))

 

به هم رسیدن آغاز است ....باهم ماندن پیشرفت و با هم کار کردن کامیابی .

                                                                            ((تولستوی))

 

لحظه ای که خود را در مهر و دلبستگی خویش رها می سازیم زمان

دگردیسی زمین است. 

                                                                                   ((امرسون))

 

نگذارید روابط صمیمانه شما به صورت رابطه عادتی در آید .شور و هیجان داشته باشیدو از اینکه فرد بی همتایی را در زندگی خود دارید سپاس گذار باشید.

                                                                             ((رابینز))

با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید ....فصل های خسته کننده را اصلا نخوانید.

                                                                ((سونی اسمارت))

و در آخر

زن ها عاشق چیز های ساده می شوند چه چیزی ساده تر از مردها.

                                                                         ((فاینیچر))

+   ز-رستمی ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

همیشه به یادت هستم

آنگاه که دوست داری  همواره کسی به یادت باشد ..به یاد من باش که من همیشه به یاد تو هستم .

از طرف بهترین دوستت ...خدا

سوره بقره آیه 152

+   ز-رستمی ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

سال نو مبارک

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خنندد به ناز .....

فریدون مشیری

 

+   ز-رستمی ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩

دلجویی از عزیز دلم

سلام عزیزم

اگر می بخشی منو دلجویی کنم می د ونم می بخشی تو که از من جدا نیستی تو خود منی ...تو مثل خونمی مثل جایی که می شینم با دوستام گپ می زنم سروصد ا راه می اندازم  ...همون جایی که خودمو برای نزدیکانم  لوس می کنم یادم میره چند سالمه رو پاشون می شینم و چرندو پرند می گم تا بخندونمشون شادشون کنم دردو دل کنم  ..تو مثل همون جایی هستی که  شیطنت می کنم داد میزنم ...می رقصم وای نه عزیز دلم تو برام بالاتر از این حرفایی  دنیایی هستی که خودم ساختمت تو گاه نزدیکتر از دوستانمی. تو اون دوست نداشته ای هستی باید می بودی ..تو ثبت احساسمی احسای که گاه منو می خندونه و گاه اشکمو در میاره ...تو رد پای لحظه هایی هستی که برام ثانیه به ثانیه مقدسند ..پراز درسندو پند برام ...چی بگم ؟که چرا بهت سر نزدم...بگم گرفتار بودم کنکور داشتم طرح داشتم ...نه عزیزم وقتی تورو فراموش می کنم یعنی فاجعه یعنی خودم رو فراموش کردم یعنی تمام پروازهای خافظه ام پرواز کردند و من ثبتشون نکردم ...وبلاگ عزیزم ..دنیای مجازی من... من رو ببخشش ..می بخشی ..می بوسمت

+   ز-رستمی ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸

← صفحه بعد صفحه قبل →
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir