پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

صبحانه با یه بوس اضافه

صبحانه با یه بوس اضافه

صبح شده بود .شب را راحت نخوابیده بود پر از تشویش و نگرانی بود تمام شب را خیره به سقف اتاق بود آهی کشید سرش را برگرداند و به علی نگاه کرد که مدتهاست سخت نفس می کشید و گرما و حرارت بدندش غیر عادی شده بود .دوباره ترس رادرتمام وجودش احساس کرد .ترس از پایان تمام خوشی ها ترس از دست دادن. ناهید  از جا بلند شد نمازش را خواند .سری به اتاق پسرها زد که راحت خوابیده بودند .مثل هر صبح مشغول درست کردن صبحانه شد .به سراغ علی رفت کنار تخت نشست صورتش را نزدیک صورت علی برد :علی جان بیدار شو... بیدار شو گرسنه ام پاشو باهم صبحانه بخوریم .علی تکانی خورد ولی جوابی نداد...بیدار شوببین چه صبحانه ای برات  درست کردم .

-وای ناهید اصلا حال بیدار شدن ندارم نمیدونم چرا اینقدر بد حالم سر درد امانم رو بریده.

--هیچید نیست وچون چشماتو باز نمی کنی منو نگاه کنی هنوز حالت بده عزیزم.

-علی خندید و باز با چشمهای بسته ادامه داد:زبون باز حالا چی درست کردی اینقدر سر صدا را انداختی

--عرضم به حضور علی آقا که دو نوع مربا.. پنیر و گردو.. شیر گرم و..منوی امروزمونه شما چی میل دارید ؟

--همین دیگه چی.. دیگه صبحانه چی داری ؟

--ناهید می خندید و گفت :خوب صبحانه امروز .....با یه بوس اضافه .علی بیدار شد و با ناهید به سر میز صبحانه رفتند گاهی به علی خیره می شد که تمام تلاش ش را می کرد که دردش را تحمل کند و مثل همیشه صبحانه را باخوشی بخورند.ناهید بچه ها را بیدار نکرد و روبه علی گفت:من یه سر می زنم اداره تو ام زنگ بزن مدرسه ..برای خودت مرخصی رد کن یه چند روز استراحت کن شاید حالت خوب شه ...علی فکر کنم آنفولانزا گرفتیا

-دکتر شدی اول صبحی نه ....نه عزیزم من سالهاست مریضم . 15 ساله که حالم بده ...وقتی تو داری ازم جدا می شی تب می کنم.

-لوس بازی در نیار یه ساعت دیگه بچه ها رو بیدار کن.خداحافظ من رفتم .

--مواظب خودت باش سر به هوا(با خنده)از خیابان رد میشی قشنگ نگاه کن بعد رد شو.راستی صبحانه رو کامل نکردی....

ناهید با عجله از خانه خارج شو ودوباره قیافه خندانش افسرده و گرفته شد به مدرسه نرفت یک راست به طرف  آزمایشگاه رفت مدتهابود که بد حالی علی نگرانش کرده بود خونریزی های بی موقع بینی ..سر درد ها ...مرتب دعا می کرد که چیز مهمی نباشد وقتی به جلوی آزمایشگاه رسید با ترس وارد شد .آزمایش را گرفت .ببخشید خانم آزمایش چی نشون داده؟ پرستار پرسید این آزمایش کیه ؟ماله شوهرمه .پرستار من من کرد و گفت :من نمیدونم باید دکترش ببینه.

در حال را ه رفتن درپیاده رو  خیابان ولی عصر  بود اصلا متوجه نبود که کجاست و چند ساعته که در حال قدم زدن است .به 15 سال پیش که علی را در نمایشگاه نقاشی دید فکر می کرد .مردی قد بلند و با پوستی تیره چقدر برای اولین بار به نظرش زیبا و جذاب بود .با او آشنا شد و در تمام نمایشگاه هایش او را دعوت می کرد. ناهید اصلا  زن زیبایی نبود ولی بسیار مهربان و خوش قلب چیزی که علی بارها می گفت که وقتی او را دید یک زیبای خاصی در او احساس کرد و حالا 15 سال است که با هم زندگی مکردند و هنوز عاشقانه .همیشه فکر می کرد که علی هرگز برایش عادی و تکراری نخواهد بود هنوز گاهی انتظار ورودش را به خانه می کشید .محبت علی جای محبت پدر نداشته را برای ناهید پر کرده بود و وابستگیش به علی را دو چندان کرده بود. به فامیلی فکر می کرد که همیشه علاقه و عشق او و علی زبانزدشان بود  و چقدر به آنها حسادت می کردند.ناهید گیج و منگ قدم می زد و به این فکر می کرد که مادر بیوه اش همیشه می ترسید تا یکی از چهار دخترش همانند او بیوه شوند و شاید ترس مادر  باید با سر نوشت  ناهید تمام می شود.حرفهای دکتر مرتب در ذهنش تکرار می شد :متاسفم شوهر شما دچار سرطان خون شده باید هرچه زودتر شیمی درمانی را شروع کنید.شب شده بود و ناهید هنوز گیج در خیابانها راه می رفت ناهید دنبال چاره بود تا علی هرگز از بیماریش خبر دار نشوددوست داشت هر چقدر از عمرش که مانده با خوبی و خوشی تمام شود دوست داشت با لذت صبحانه های آخر را بخورند .شش ماه تمام علی شیمی در مانی شد ولی هرگز نفهمید که چرا ؟نفهمید که رفتنی است محبتهای همیشگی ناهید جلوی شک و تردید ها را گرفته بود و ناهید از این خوشحال بود که همیشه برای او خوب بوده و همیشه به او محبت داشته نه فقط در لحظلات آخر عمر.علی بعداز شش ماه فوت کرد و ناهید یک سال تمام دچار افسردگی شدید شد .بلاخره دوباره به زندگی عادی باز گشت اما چگونه نمی دانم......

خلاصه ای از داستان صبحانه بایه بوس اضافه

 یادداشت:دوسال پیش همکاری داشتم که تقریبا هم سن و سال مادرم بود طراحی لباس درس می داد و اهل نقاشی بودو بسیار خوش لباس بود وقتی وارد دفتر مدرسه می شد اول به سراغ من و دوستم که از همه جوانتر بودیم می آمد و کمی با ما شوخی میکرد همکارها به او مگفتند(( مگه تو هم سن و سال اونایی که پیششون میشینی واو مگفت من با این قرتیا دوستم نه با شما پیر پاتالا)). او بسیار با شخصیت و زن محکمی بود  گاهی فکر می کردم واقعا او هم سن و سال من است من با او دم خور بودم و مرتب در حال گرفت مدل لبا س و..غیره بودم چند باری که من از مدرسه به شرکت می رفتم چون با من هم مسیر بود با ماشینم اورا به خانه اش می رساندم ویک بارکه حرف ازدواج کردن وزندگی با عشق و علاقه افتاده بود .. او برای من تعریف کرد که ده سال  است که همسرش فوت کرده و از عشق به همسرش برایم تعریف کرد از لحظات قشنگ زندگیشان برایم تعریف کرد. هرگز اشکهای او را در هنگام تعریف کردن رافراموش نمی کنم کلمه علی را جور خاصی ادا می کردطوری که برایم عجیب بود. من همیشه نق زدن همکارانم را دیده بودم و عاصی از دست مردان تا آن لحظه زنی را ندیده بودم که آنقدر با عشق از مردی حرف بزند چند باری که باهم هم مسیر بودیم او از جزییات زندگیش برایم صحبت کرد از پسرهایش از زندگی بدون علی .هرگز فکر نمی کردم که او یک بیوه باشد چون هرگز از چیزی نمی نالید هرگز از مشکلات و بد بختی حرف نمی زد بسیار با روحیه بود ولی غمی عجیب در چشمانش بود حتی در اوج شوخی ها و خنده ها.یک بار به او گفتم اگر من جای شما بودم و یک مردی را اینقدر دوست داشتم و از دستش می دادم شاید هرگز به زندگی عادی باز نمی گشتم و لی شما خیلی روحیه خوبی دارید و او به من حرف قشنگی زدکه برایم جالب بود :((ببین من 15 سال زندگی داشتم که پر از رفاقت عشق و محبت بود ونهایت لذت را از زندگیم بردم و باعث شدم مردی را که دوست د اشتم هم از زندگی لذت ببرد من لحظاتی داشتم که بیشتر زن ها و مردها حتی در تمام عمر خود به اندازه دقیقه ای مزه آن را نچشیده اند من زندگی خوبی کرده ام وقشنگی زندگی من زیاد بوده شایدبه اندازه قشنگی زندگی دها هزار نفر.من واقعا زندگی کرده ام حسرت چیزی را نمی خورم. و چیزی که هنوز آزارم می دهد دلتنگی برای علی است.

بعدها به حرفهایش فکر کردم و دیدم که واقعا اوزن خوشبتی بوده .....چون حداقل مزه زندگی واقعی را کشیده بود وآن گونه که خواسته بود زندگی کرده بود ولی ای کاش هرگز ترس از دست دادن ترس تنهایی وترس از اینکه به سرنوشت بد دچار شوددر وجودش رخنه نمی کرد................وشاید زندگی برایش جور دیگری رقم می خورد.

 

+   ز-رستمی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir