پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

برداشت دوم

از حال خودم می نویسم...خانم بزرگ

یک سری داستان  قبلا با عنوان برداشتها نوشته بودم که به ترتیب در وبلاگم بگذارم ولی امروز اتفاقی افتاد که ترجیح دادم برداشت دوم رو در مورد اتفاق امروز بنویسم .اتفاق امروز حسابی حالم رو گرفت و تمام تمرکز کاریم رو از بین برد و دوباره درد عصبی معده گرفتم..دیشب تازه از تبریز به تهران رسیدم و فقط سه ساعت خوابیدم .صبح سر کلاسم با کمی تاخیر حاضر شدم.خستگی باعث شده بود که کمی عصبانی و بی حوصله باشم.امروز بچه ها تحویل موقت پروژه کارورزیشون رو داشتند و من باید کارهاشون رو تصیح می کردم .اشکالات دو ماه پیششون  رو هنوزرفع نکرده بودند و این قضیه باعث شد که بیشتر عصبانی بشم .بچه ها تک تک سر میزم می اومدند تا کارهاشون رفع اشکال شه .یکی از شاگردای خوبم غایب بود .کمی بعد در کلاس به صدا در اومد و حمیده وارد شد کمی با عصبانیت تمام بهش نگاه کردم متوجه شدم که حسابی ترسیده اومد جلو و گفت :ببخشید اینم برگه ورود ...

برگه رو نگاه کردم ...از طرف مشاور بود  .کمی گذشت و متوجه شدم کاری انجام نمیده دوباره خیره بهش نگاه کردو....حمیده کارات کو بردار بیار سر میزم

اونم منو خیره نگاه کرد مضطرب بود چشاش باد کرده بود من عادت دارم و  به چهره بچه ها نگاه می کنم تا ببینم ئدر چه حالین...حمیده اومد و گوشه میزم ایستاد ولی چیزی همراش نبود.....

ر:کو کارات

ح:می گم خانم ....خیلی آروم گفت.....خانم بچه ها  بشینن می گم

کارای چند نفرو دیدم و اون همینطور ایستاده بود ..خیلی دوست داشتنی  و بسیار مادب و با شخصیته...و همیشه بسیار مرتب و منظمه هم توظاهرش و هم تو انجام تکالیفش .چنتا از بچه ها از جاشون بلند شدن تا بیان کاراشون رو نشون بدن و من گفتم فعلا بشینین............

ر:خوب حمیده بگو....

کاملا پشت به بچه ها ایستاد کمی خم شد و با خجالت تمام گفت:خانم تمام پوستیامون پاره شده.....

ر:چی .....به صندلیم تکیه دادم ..متوجه شدم اصلا حال خوبی نداره..کمی خودم رو آروم نشون دادم تا اون راحت حرفشو بزنه..و باخنده گفتم :با خواهرت دعوات شده....کی ورقاتو پاره کرده

ح:نه ....با اکراه تمام ادامه داد ....خانم مادرو پدر من از هم جدا شدن و من با پدرم زندگی می کنم اونم معتاده دیشب حالش خوب نبود.و...

دیگه چیزی نگفت من کمی بهش نگاه کردم متوجه شدم اصلا دوست نداره توضیح زیادی بده دو ساله که شاگردمه  و خوب می شناسمش اون دختری با عزت نفس بالاییه می دونم که برای قانع کردن من اسرارشو فاش کرد...

ح:خانم فقط چند روز به ما مهلت بدید همه کرامو از اول بکشم ...میشه من پروژمو عوض کنم ..من خیلی تو خونه کار دارم ..وقت کم میارم...باید به خواهرمم برسم...

سرمو انداختم پایین تا اون ترحم رو تو چشمام نبینه و با مدادم روی کاغذ یکی از بچه ها خط می کشیدم و خودم رو مشغول نشون دادم ...باشه برو کتابمو بیار و یکی رو خودت انتخاب کن ولی خیلی ساده نباشه...بهش نگاه نکردم تا بیشتر خجالت نکشه ...تمام تمرکزم از بین رفت تو تصیح کار بچه ها کلی اشتباه می کردم و بچه ها بهم اعتراض می کردن ...حالم بد بود ...زنگ که خورد تو دفتر داشتم صبحانه می خوردم همکارام متوجه شدن که من بد حالم..از مشاور پرسیدم ..حمیده اول زنگ پیش شما بود....بله خانم رستمی مشکلای این بچه مشکلای یه زن چهل سالس نه یه دختر شانزده ساله...مشاور شروع کرد تا برام توضیح بده که وضعیت حمیده چه جوری ولی من حرفش رو قطع کردم و خودم رو بی میل به شنیدن نشون دادم دوست نداشتم بیشتربدونم از اون چیزی که خودش تمایل داشت من بدونم..می ترسیدم همکارای دیگمم هم بشنوند و آبروش بره....تمام روز به حمیده فکر می کردم و مشکلاتش که حتی مادرسش نتونسته بود تحمل کنه ول کرده بوده رفته بود و اون رو با یک پدر بی کفایت  تنها گذاشته بود و اون حالا باید همه مشکلات رو تحمل می کرد...من که همیشه به پدرم وابسته هستم و همیشه مردای دیگرو بر اساس خصوصیات پدرم ارزیابی می کنم می فهمم که برای یه  دختر نداشتن پشتوتنه ای به نام پدر یعنی چه...می فهمم بد بودن پدر چقدر باعث سر شکستگی یه دختره...و نداشتن محبت پدر چقدر برای ا یه دختر جون خطر ناکه....و چقدر امروز براش نگران شدم نگران  ...به مسایلی که اون تحمل می کنه فکر می کردم و اینکه چقدر اون از من قویتره....به دیشب فکر می کردم که از خدا گله می کردم که چقدر مشکلاتم زیاده  و چرا من باید هر هفته رفت و آمدهای طولانی داشته باشم...و به کم طاقتی خودم...به خیلیا امروز فکر کردم به نادیا که چون  اوضاع بازار خراب شده وشوهر جواهر فروشش موقتا کمی دست و بالش تنگ شده داره دختر سه سالشو ول می کنه...  طلاق می گیره ...چون طاقت شوهر بی پول رو نداره طاقت پوشیدن پالتو پوسته ارزونو نداره...به لیلی که چون پدرکارگرش نمی تونست برای عروسی و رقص هندی اون ساری بخره مثلا خود کشی کرد تا همه رو بترسونه....امروز خجالت کشیدم و خدار و برای همه چیز شکر کردم حتی برای مشکلاتم بیشتر شکر کردم چون اصلا مشکل نیستن و به شاگردم افتخار کردم که تو اون همه دختر لوس ناز نازو اون چه خانمیه و چقدر خود ساخته و محکمه اون همه درد داره ولی دم نمی زنه امروز اسمشو می زارم خانم بزرگ.....خانم بزرگ

 

 

+   ز-رستمی ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir