پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

 

رنگ و بوی مهر

نمیدونم امسال مهر برام چه بویی داره .شاید بعداز هفت سال از رنگ و بو افتاده .ولی نه پیش بینی همکارام درست از آب در نیومد.تو سالهای اول با وجود اینکه هنوز رسمی نبودم وحقوق خیلی کمی هم دریافت می کردم ولی  تقریبا تمام ساعاتی که تو مدرسه بودم  در حال سره کله زدن با بچه ها بودم.تمامی پستر ها بر گذاری جشن های مدرسه و..به عهده من و شاگردام بود.و نظر همکارانم این بود که من اینطور نمی یمونم و آموزش و پرورش من را هم از ذوق می ندازه.قبول دارم مثل قبل نیستم ولی هنوز عشق تدریس و مدرسه حتی یک  کم هم در دلم کم رنگ نشده .

باز یه مهر دیگه بخور بخواب تابستان تمام شد البته اول مهره و من هنوز در مسافرت هستم آخرین روزهایی که در تبریز بودم .خیلی دلتنگ  شدم. رفت و آمد های هفتگی عذاب آور بود ولی شیرین .آخرین گشت  هام رو به همراه مادرم تو تبریززدم و با ناراحتی از شهری که  پر بود از خاطرات خوش  خداحافظی کردم .امسال مهر با خداحافظی از تبریز شروع شد.با پایان یک تجربه .

شنبه تازه برام اول مهر بود ..دوباره از کمد لبا سهام ما نتو های گلو گشادم را وارسی کردم ویکی رو انتخاب کردم .با یه شلوار تیره ست کردم می خواستم یه کتانی سفید پام کنم ولی از ترس اینکه یه وقت نیان تو برد دفتر مدرسه مثل موقعی که شلوار لی پام کردم بزنن ((لطفا از پا کردن کتانی سفید خود داری شود))هنوز نفهمیدم چرا هر چی تیره است در شان معلمه.جلوی آینه حساب صورتم را برانداز کردم تا آثاری از آرایش تو صورتم نباشه.

مادرم هم هنوز از ذوق نیافتاده و من رو مثل دوران محصلیم بدرقه کرد چادرم را سر کردم و راهی شدم. و توی راه خوشحال بودم .و باز ذوق مدرسه داشتم. دوباره شلوغی تهران. تجربه زندگی موقت تویه شهر دیگه به من فهموند که ما تهرانیها خیلی بچاره ایم وتو وضعیت بعدی زندگی می کنیم ولی اینقدر به این زندگی نا آروم و پر استرس عادت کردیم که اصلا بدیش رو نمی بنیم.

.راهرو مدرسه حسابی شلوغ بود هنوز برنامه روزام مشخص نبود و مدیر دلگیر از اینکه  چرا درتابستان سراغ مدرسه را نگرفتم  تا ببینم برنامم چیه حالا بگذریم که مهر شروع شده ولی باز برنامه  من و همکارام معلوم نیست.شلوغی راهرو مدرسه غیر عادی بود تازه فهمیدم که بله دوباره از دختر ها  استقبال گرم کردند مخصوصا سال دومی ها که تازه وارد هنرستان شدن .ناظم داشت گربه رو دم حجله می کشت .بچه ها صف کشیده بودند تا به خونه هاشون زنگ بزنن  و بیچاره والدین بیان مدرسه ببینن چرا دخترشون ابروشه برداشته.فکر کنم نصف مدرسه تو راهرو  جلو دفتر بودن .بعض هام والدینشون اومده بود و ناظم با رفتار خیلی زنند ه باهاشون صحبت می کرد .بیچاره ها خبر نداشتند  طبق قانون و بخشنانه های آموزش و پرورش مدارس حق برخورد در مورد صورت بچه ها ندارن. جالبه در سالهای پیش دبیران حق نداشتند برای وضعیت نا مناسب تحصیلی دانش آموزان را به دفتر مدرسه بفرستند و یا اونها رو اخراج کنند ولی برای ابرو... چرا حتما . به هر حال همه دست به دست هم داده بودند تا خاطره ای خوش در اول مهر برای بچه ها به جاببمونه. و باز مثل همشه جز امید و آرزو چیزه دیگهای ندارم .امید به اینکه همیشه مهر پراز رنگ و بو ی تازه برای بچه ها و معلمها باشه .امید به اینکه روزی مدرسه واقعا مدرسه باشه .ومن مثل همیشه بدون دیدن   کم و کاستی  ها به این فکر میکنم تا اونجایی که کاری به من مربوطه درست انجامش بدم.

 

+   ز-رستمی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir