پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

توله سگ

توله سگ

 یک صبح دیگر .خدایا به امید تو.مدیر منتظرآژانس بود پانزده سالی هست که همیشه با علی آقا صبها به مدرسه می رفت .این روزها کمی پیر تر  به نظر می رسید دوماهی بود که زنش مرده بود.

صدای جیغ دختر ها کوچه مدرسه رابر داشت .بمیری ایشا اله با اون سگت.دختر ها فحش می دادند و پسرک موتور سوار باز هم زنجیرتوله سگش را محکم می گرفت و سگ را به طرف دختر ها پرت می کرد.ساناز رفت جلو ببین سامان من از سگ نمی ترسم خیلی تولت خوشگله میدیش بغلم ؟.سامان ایستاد و(( پتی)) را در بغل ساناز گذاشت دوستان ساناز عقبتر ایستادن .مواظبش باش بابام تازه از ایتالیا برام آورده فکر نکنی از این توله الکیاس نژادش تکه همین بچه محلا چند میلیونم خواستن ندادم .ساناز آرا م سگ را نوازش می کرد و سامان هم غرق قیافه گرفتن برای ساناز بود.یکدفعه ساناز گفت :سامان این موتورتو بکش بیار بغل جوب با هم حرف بزنیم.راست میگیه .خداییش تولت تکه .یکدفعه ساناز زنجره پتی را محکم در دست گرفت و توله را طوری روی صورت سامان پرت کرد که سامان از رو موتور افتاد داخل جوب .ساناز و دوستانش هم قهقهه زنان پا به فرار گذاشتند.(توله سگ... ولی سامان تواز تولت خوشگلتری ....راستی خیلی شبیه خودته داداشته؟).اینها رو گفتند و سریع پریدند داخل حیاط مدرسه.سامان فریاد کشان: (:معرفت این توله از تو بیشتره.. خدمتون میرسم.... از فردا جرات دارین از این کوچه رد بشین.   ساناز جلوی دفتر ایستاده بود تا مدیر را دید زد زیره گریه.سلام خانم .خانم ما امنیت نداریم یه پسره هست هر روز با سگش میاد......آنقدر ساناز گریه کرد که مدیر آنطور متوجه شد که هروز یک فاجعه اتفاق می افتد و جان دخترانه مظلومه مدرسه اش در خطر است .با کلانتری صحبت کرد خواست تا فقط به پسرک یک تذکری داده شود.

مددیر در دفترش نشسته بود علی آقا راننده آژانس گریه کنان وارد شد .((دست شما درد نکنه ما یک عمر در خدمت شما بودیم حال چرا با بچه من این کارو کردید چرا به خودم نگفتید .من هنوز دوماه نیست که زنم مرده این بچه تنها مونده از وقتی مادرش مرده کارای عجیب غریب می کنه تازه فهمیدم صبها سگ دوستشو می گرفته می اومده سره کوچه مدرسه دخترا رو میترسونده ولی به خدا اون روز زخمی زیلی اومده بود خونه تازه امروز تو کلانتری راستشو گفت که کاره دخترای شما بوده)).گریه مرد را امان نمیدا مدیر تازه فهمید که در دام حیله دختر ها افتاده .عیبی نداره خودم خراب کردم خودم درستش می کنم شاکی منم شکایت رو پس می گیرم.مدیر و مرد راهی شدند .کلانتری گفت فرستادیمش دادسرا دیروز روز دستگیری اراذل و اوباش بود. اونم دستگیر شده پروندش با اونا فرستاده شده .مدیر در دادسرا پسرک را دید که در کنار ه چند نفر خلافکار دستبند زده نشسته.رفت داخل اتاق قاضی. قضیه را تعریف کرد. قاضی فریاد کشید خانم هنوز پرونده مطالعه نشده شما هم بیخود کردید اومدید تو.. اینجا قاضی منم یا شما .کاری از پیش نرفت دوباره برگشتند کلانتری مدیر حسابی به رئیس کلانتری التماس کرد .ببین خانم پروندش رفته دادسرا یه چند روزی باید دادگاه باشه آخه من نمیدونم شما با امنیت کوچه و خیابون چیکار دارید که هی شکایت می کنید شما برین اون چهارصد تا گرگ مدرسه تون رو جمع کنید ما هم میدونیم با اراذل و اوباش چه کنیم .مدیر نا امید و شرمنده از کلانتری بیرون آمد و فقط به این فکر می کرد که اگر اون پسرک چند روز با اون خلافکارا تو بازداشت بمونه چه اتفاقی می افته  و دفعه بعد تو کوچه مدرسه چه اتفاقی می افته.علی آقا همچنان اشک می ریخت و به رئیس کلانتری التماس می کرد..........  

زهرا رستمی                                                                     

 

 

+   ز-رستمی ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir