پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

یه دروغ راست

یه دروغ راست

نزدیکی های خوابگاه دانشگاه یک در یاچه کوچک هست مخصوص زمان دلتنگی ها امروز کنار دریاچه تنها بودم .کمی دراز کشیدم و به آسمان خیره بودم حسابی دلتنگ بودم.به خاطر شرایط خاص  تحصیلی مجبور شده ام مدتت ۴ روز در هفته در یک شهر دیگه و3روز در شهر خودم زندگی کنم .به خاطر مشغله زیاد کاریم حتی در شهر خودم هم کمتر کنار خوانواده ام هستم واین باعث شده تا دوری از اونها خیلی برام سخت نباشه اما بعضی اوقات حسابی دلتنگ همشون می شم هر وقت که این احساس رو دارم چهره یکی از شاگردام مثل نوار ویدئو جلو چشمام میاد.نه نه من دلتنگ شاگردم نیستم ولی خاطره اون دراین لحظات برام زنده می شه .دلیلش رو خواهم گفت:

در سال تحصیلی که گذشت شاگردی داشتم به نام ناصری یک دختر سفید رو و با گونه وبینی که همیشه سرخ رنگ می شد چماهایی طوسی -صورتی پهن و تقریبا چاق با قدی متوسط -و دوست داشتنی -در کلاس دقیقا جلوی میز من می نشت و لبه میز نقشه کشیش چسبیده به میز من بود.اوایل سال تا آبان ماه مرتب در کلاس حضور داشت و شاگردی در حد متوسط خوب بود.ارتباط من با اون بیشتر بود چراکه مشرف به من بود و با من زیاد صحبت می کرد .یکبار به من گفت:خانم پدر من کار ساخت و ساز می کنه و این با رقراره خونه قدیمی خودمونو بکوبه و از نو بسازه .شما کار تهیه نقشه انجام میدید؟.و من راهنماییش کردم و گفتم اگه پدرت خواست من می تونم به یکی از شرکتهایی که با هاشون کار می کنم معرفیشون کنم .جلسه بعد تا من وارد کلاس شدم  یه شیت نقشه رو روی میز من پهن کرد .با معلومات کم خودش یه چیزایی کشیده بود  و بعد با ذوق شروع به تعریف کرد که دوست دارم آشپز خونش اینجوری باشه .....اتاق خوابش...........من کمی بهش کمک کردم و نخواستم تو ذوقش بزنم بلاخره پدرش متوجه می شد که اون نقشه به دردش نمی خوره .

تقریبا بعداز آبان ماه بود که ناصری یک خط در میون مدرسه می اومد و هر وقت که بعداز مدتها در کلاس حاضر می شد من با عصبانیت بهش میگفتم:( را ه گم کردید وقت کردید یه سر به مدرسه ام بزنید)و هر چقدر ازش می پرسیدم که چرا اینقدر غیبت می کنی فقط یه جواب می داد: خانم یه مشکلی داریم. و بعداز فرو کش کردن عصبانیت من میومد سر میزم و در مورد ساخت  خونشون با من صحبت می کرد.غیبتهای بیش از اندازه اون حسابی منو عصبانی و نگران کرده بود چون میدونستم حسابی از کلاس عقب افتاده .تا اینکه سه هفته به مدرسه نیومد ومن دیگه سر کلاس نپذیرفتمش به خیال خودم باید تنبیه می شد وبه  دفتر مدرسه رفتم و به خانم انصاری معاون مدرسه گفتم :خانم انصاری اگه ناصری آخر سال از درس من افتاد از من گله نکنید که وضعیت شاگردمو گزارش ندادم من هر جلسه یه مبحث جدید درس میدم ناصری کلی عقبه با خانوادش صحبت کنید .فکر کنم پدر و مادرش در گیرساخت و ساز خونه ان ولی  این دلیل نمیشه که و ضعیت تحصیلی   بچشونو فراموش کنن.خانم انصاری با لبخنی به حرفای من گوش داد و بعد گفت خانم رستمی جون این بچه نه مادر داره و نه پدر توی این مدت هم خواهر و برادراش خونه پدریشو فرو ختن و  سر سرپرتی این بچه با هم در گیرن هر روز خونه یکیشونه یه روز کرجه -یه روز ورامینه ....من به کی بگم که فکر اون باشن .وضعیت این بچه اینه که هست فشار آوردن و پیگیری ما هم هیچ فایده ای نداره خودتون ببینید چی کار میتونید بکنید .با تعجب گفتم راست می گید!.فقط خدا میدونه که توی اون لحظه چه حالی داشتم انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریخته بودن .به دفتر دبیران رفتم و روی صندلی خودم نشستم و فقط به کلمات و گفته های ناصری فکر می کردم مثل یک فیلم کلماتش توی ذهن من عقب و جلو می رفت .من معمولا دروغ بچه ها رو تشخیص میدم ولی کلمات اون دروغ نبود .یک رویا بود و اونقدر اون رویا براش زنده و شیرین بود که همه با ور می کردن .آرزوی اون بچه داشتن یک خونه با پدر و مادرش بود -یه خونه قدیمی که حالا پدر میخواد دوباره بسازتش شاید حالا که پدر نبود و نا مهربونیهای خواهر و برادراش رو میدید واقعا دلش می خواسته تا پدر و مادرش باشن و دوبا ره همه باهم توی یه خونه نوساز دور هم جمع شن .اونقدر رویاش براش زنده بود که هر هفته برای خونه جدید یه نقشه جدید طراحی می کردو با ذوق برای من که حسابی بهش غضب کرده بودم تعریف می کرد .دقیقا حس کردم توی وجود اون بچه چی میگزره و چقدر آرزویی کوچیکی داشت .اون چیزی رو می خواست که اکثر ما ازون بهره مندیم خوانواده ولی تا وقتی که داریمش قدرشو نمیدونیم .یکیش خوده من که فقط مشغول کارو درسم فقط گاهی دلم براشون تنگ میشه . به همین علته که وقتی احساس تنهایی میکنم و دوست دارم کنار خانوادم با شم چهره ناصری جلو چشممه انگار اونم کنارم نشسته و با من هم درد ی می کنه .

نزدیک امتحانات تقریبا کمی مرتبتر به مدرسه اومد و هر روز توی راهرو مدرسه در حال التماس کردن برای نمره گرفتن بود و من سعی می کردم به یه بهانه ای بهش نمره بدم بعداز امتحانات دیگه ندیدمش و خانم انصاری به من اطلاع داد که کار فروش اموال پدرش تموم شد و سر پرستی ناصری رو  یکی از برادراش به عهده گرفته و ما کارهای نقل و انتقالش به شهریار و انجام دادیم دیگه . به مدرسه ما نمیاد . یه رو ز برای گرفتن پروندش به مدرسه اومد و از من خداحافظی کرد و بابت غیبتهاش از من عذز خواهی کرد و به من گفت خانم ما میریم شهریار تا کار ساخت خونمون تموم بشه بر می گردیم و من با یه انشا الله ازش خداحافظی کردم و از ته دلم براش آرزو کردم که یه روزی خودش صاحب یه خانواده گرم و صمییمی بشه و با عشق و محبت خودش یه خونه سبز برای خودش بسازه .

 ز-رستمی       خاطرت شخصی

 

  

+   ز-رستمی ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir