پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

برای پارسای عزیز

 

برای پارسای عزیز

یادداشتهای روزانه

امشب برای همه اهل خانه یک شب خاصه. نگاه مادرو پدرم از سره شب معنی دار شده.یاده 32 سال پیش کردن تولد برادرم .((یادته چه برفی اومده بود حکومت نظامی بود بابات به هزار زحمت تونست یه آمبولانس پیدا کنه تا منو برسونه بیمارستان آمبولانس تا بیمارستان فره رفت هر کاریش کردیم تا بیمارستان اقبال نرفت .وای خدای من انگار هرچی زنه زائو بود آورده بودن اونجا )).اینها خاطرات مادرم از تولد پسر دومش بود.و پدرم میگفت که اون روز چه مصیبتی کشیده. مادرم خیلی خوشحاله نمیدونم احساس قلبیشون چیه همه فردا کارو زندگی رو تعطیل کردیم .زهره درس و امتحان دانشگاه رو ول کرده و امشب تو راهه تا به تهران برسه.احساس من چیه؟ .نمیدونم فکر می کنم یه اتفاق خیلی جالبه .تمام بچگی من با برادرشیطانم گذشت.همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شم می کشمش .ولی حالا تمام اون ناراحتی ها واذیت ها برامون خاطرات شیرین وخنده دارشده.حالا برادر شیطان من فردا پسر دار میشه.اسمش از همون ماه اول مشخص شد.حتی دوستانمون هم حالش رو با اسمش می پرسن.پارسا چطوره؟

پارسا ی عزیز

عمه جانم

میدونی خیلی همه از تولدت خوشحال هستیم. چه شکلی هستی ؟فردا چه صورتی از تو میبینم.

چشات آبی مثله مامانت .یا چشم و ابرو مشکی مثل بابات.حتما خیلی شیطون خواهی بود

هر شکلی هستی در جسم پاک تو روح خدا دمیده شده.عزیزم آرزو میکن ذات پاکت تا آخر 

 عمرت مثل زمان تولدت پاک و انسانی بمونه. و همیشه برای ما و همه موجودی دوست

داشتنی باشی .از فرداعقربه های ساعت زندگیت شروع به چرخیدن می کنن و لحظه ها

برات شروع میشن..پارسا امیدوارم مثل اسمت انسانی پارسا و شایسته باشی.

دوست دارم زودتر فردا برسه و تو رو صحیح و سالم توآغوش ماما ن و بابات ببینم.

راستی عمه جون هر وقت بابات زیادی نصیحتت کرد و خیلی بهت تذکر داد بهم بگو تا برات

تعریف کنم خودش چی بود. و جوابش رو بدی .

پارسای عزیز

 الان شب چهارشنبه و ساعت یک نیمه شبه .ومن مشغول تایپ یادداشتی برای تو هستم که

 تازه از فردا به جمع خانواده اضافه میشی .وبارون قشنگی  هم میباره .برکت همراه تو .

 

+   ز-رستمی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir