پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

مکانی ساخته ام از نور

مکانی ساخته ام از نور

 

هر روز به آنجا می روم .خودم آنجا را  ساخته ام .

روزی در خانه می گشتم  مکانی را می جستم  که در آن حسی دیگر را تجربه کنم .مکانی برای لحظاتی خاص لحظاتی با احساسات خاص ....چیزی نیافتم.چشمانم را بستم و تجسم کردم آنجایی را که به دنبالش می گشتم .در آن لحظه پربودم  از عشق , آرزو ,امید.

معماری کردم هر چه را که دل می طلبید ساختم طرح زدم.آرامش می خاستم پس سادگی را طرح زدم.

مکعبی ساختم ساده, ساده, هیچ چیز در آن حتی پنجره نبود.سقف و دیواره هایش  پر بود از حفره های ریزو درشت و نور می تابید از آنها بر فرش آن و کف پر می شد از حفره هایی که سایه بودند.

چشمانم را می بندم قدم قدم آرام آرام می نشینم در فرش آن که سایه های نوری بیش نیستند.حوضی درست میکنم.و تک درختی هم سن و سال خودم در کنجی از مکعب می کارم نیمی از آن از حفره های سقف بیرون زده او در حصار فضای مکان ساختگی من قرار نگرفته .از سقف دو قلاب آویزان می کنم و تابی می بندم .می نشینم بر تاب و تاب می خورم تاب...............خلوتست و آرام و من به موسیقی سکوت و نجوای آب گوش می دهم .تاب می خورم بالا ........پایین... و هر بار نوری دیگر به صورتم می تابد .حفره های نور مثل آرزوهایم هستند همه روشن با نورهای زیاد و کم که هر یک به گونه ای دلم را روشن می کنند.

چشمانم را می بندم و تاب می خورم و به آرزوهایم می نگرم...........

پر از آرزوام ............اما آرزوهایم فقط آرزو نیستند ....روشنند در ذهنم, آنها واقعیتی مطلق در زندگیم هستند ........روزی لمسشان خواهم کرد.

پر از امیدم........اما امیدم ایمانی راسخ است به تحقق هر آرزو خواهم دید آنها را در واقعیت.

وای بر من ..........

چه کردم با مکانم... در کنجی از مکعبم هیچ حفره ای نداشتم. آنجا کنج غصه بود ووقتی دلی ازمن شکسته می شد ,مرا رنجانده بودند در کنج غصه ها زانو بغل می گرفتم. آنجا را وقتی غافل بودم ساخته بودم. و چه زود هوشیار شدم بزرگترین حفره را در سقف آن کنج گذاشتم و بیشترین نور به کنج چپ مکعبم می تابید و آنجا کنج عشق بود کنج شادی و شادابی از آن پس هر بار که پر بودم از عشق که پر نورترین و زیباترین احساس درونم بود در کنج عاشقی می نشستم نورش به همه جای مکعبم می تابید.

باز تاب می خورم و این بار با نور و بادی که از حفره ها وارد می شود و موسیقی جدید در مکان من نواخته می شود. باد دامنم را می رقصاند وای چه احساس خوبیست..... و گیسوانم با من تاب می خورند..نو رها تاب می خورند  واحساسی دیگر......احساس دوباره بچه بودن و دخترکی شیطان که عاشق تاب خوردن است. گه گاه در حال تاب خوردن فکر می کنم دخترکی دارم... واو را در آغوش می گیرم  لمسش می کنم می بوسمش واورا نیز تاب می دهم .آرام است و مثل مادرش شیطنت نمی کند . دستهایش را لمس می کنم واقعی است ....احساس نیست احساس نیست .این قشنگترین لحظه ایست که لمس می کنم .اصلا دوست ندارم چشمانم را باز کنم .

باز میکنم چشمانم را و با آرامشی که از فضای مکان نورانی خود کسب کرده ام به این می اندیشم که کی معماری خواهم شد و مکانی برای لحظات خاص خود خواهم ساخت تا  مکانم به من حس زیباترینها را بدهد.فضایی خاص.............................

 

 

 

 

 

 

 ز-رستمی      احساس شخصی

 

+   ز-رستمی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir