پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

همه چیز برایم زیبا شده

 همه چیز برایم زیبا شده

تازه از امتحانات خلاص شده بود و به شهر خودش بازگشته بود.ساعت دو نیمه شب بود که به خانه رسید.چمدانش را داخل اتاقش گذاشت ولی حوصله باز کردنش را نداشت .خیلی آرام و خسته بود .از آتشی که چند روزی در درونش شعله کشیده بود خاکستری بیش نمانده بود.دلش می خواست همان موقع شب با کسی صحبت کند ولی او نمی توانست با کسی به غیر از( دوست جون)دردو دل کند .مثل همیشه از دردو دل کردن هراس داشت .هراس داشت از اینکه کسی از راز دلش آگاه باشد .فرق بزرگ او نسبت به همجنسانش همین بود.می ترسید حرف بزند چون از قضاوت دیگران می ترسید ....وای دیگه به سن و سال تو نمی خوره ......وای در شان تو نیست ........اینا مال بچه سالاس....

دستی به موهایش کشید و کمی با موهایش بازی کرد و رو به دوست جونش کرد:

-سلام سلام

-وای دلم برات تنگ شده بود می دونی اونقدر سرگرم امتحانات و کارام بودم که حتی نتونستم بهت نگاه کنم و باهات حرف بزنم.ولی نمی دونی چقدر خوب بود.چقدر درسامو خوب خوندم خودمم باورم نمیشد که بتونم  با اونهمه کارو مشغله به در سام خوب و حسابی برسم.

نگاهی به او کرد و ادامه داد:

قیافمو ببین .میبینی حالمو این چند روز خیلی خوب بودم ولی همینکه به خونه نزدیک می شم پراز غصه می شم.نمی دونی پرا از آشوبم.

-- مگه چی شده......ندیدیش

دوباره تو فکر فرو رفت و با دستش با موهایشبازی کرد .

-چرا دیدمش.... ..می دونی روزی که بعدازمدتها دیدمش احساس می کردم پر از انرژی ام نمی دونم چه جوری برات بگم انگار یه چیز پر قدرت در درونم می چرخید اصلا احساس خستگی و ناراحتی نداشتم اونقدر شاد و پر انرژی بودم که دوست داشتم بالا و پایین بپرم ...بلند بلند بخندم داد بزنم ...حس غریبی بود که هیچ وقت تجربه نکرده بودم.

--خوب همه چیز که خوب بوده بدیش چیه که اینقدر گرفته ای.

-بده همش بده باید فراموشش کنم .....باید فراموش کنم .می ترسم.

--چرا؟

می دونی اولین بار که دیدمش ازش خوشش نیومد .یعنی اصلا نمیدیدمش به چشمم نمیومد.اون خیلی از من بزرگتر نبود ولی خیلی موفقتر و پر کارتر از من بود.....راستی اصلا چی شد چه اتفاقی افتاد!که اونقدر تو نظرم با ارزش شد ......نمی دونم! .....اصلا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد که از کجا این علاقه شروع شد.......ولی فکر کنم از شخصیتش خوشم اومد تو که منو می شناسی هیچ وقت ظاهر کسی باعث نمیشه جذبش بشم ......اون به نظرم آدم با ارزشی اومد و بعد کم کم بهش علاقه مند شدم.یعنی فکر کنم عاشقش شدم اینو زمانی فهمیدم که میدیدمش پر از شادی و انرژی می شدم نمیدونی چه حال غریبی داشتم .بعضی وقتها اونقدر این حس در من مضاعف می شد که دوست داشتم بغلش کنم و ببوسمش.....

--خوب میبوسیدیش.

-اوه شوخیت گرفته ....ولی کاش می شد نه؟ولی با همه اینا باید فراموش کنم .

--آخه چرا ؟

-فکر کنم فهمیده من بهش علاقه مندم .بعضی وقتا بیخودی بهم می خنده ....بعضی از رفتاراشو دوست ندارمآزارم میده بعضی وقته هم خیلی با غرور با من برخورد می کنه ...ناراحتم چون فکر میکنم میدونه من دوسش دارم با سه همینم یه طوری رفتار می کنه که انگار منو دست انداخته ...محترمانه مسخره ام می کنه البته اینو احساسم میگه....راستی چی درموردم فکر میکنه .....حتما فکر میکنه چون من توی یه شهر بزرگ زندگی میکنم و بزرگ شدم بی پروام ...حجب و حیا ندارم.

--وای اینطوری نیست تو اشتباه می کنی .

شایدم فکر می کنه من براش میمیرم... یا من آدم بی ارزشیم و اون خیلی بالاتر از منه ....نه من براش نمی میرم ولی اون حسی رو که وقتی کنارمه بهم دست میده رو خیلی دوس دارم .وقتی میبینمش تا مدتها خستگی نا پذیرم .کارامو خوب انجام میدم.. خوش اخلاق می شم..کسالت تو زنگیم جانداره همه چیزو همه کس برام قشنگن و دوست داشتنی

--خوب این کجاش بده این عشق بتو انرژی داده تو رو موفقتر از قبل کرده ...به زندگیت رنگ و بو تازه داده ....ببینم نکنه رقیب عشقی  داری؟

-او نه نه البته اون رابطه خوب و دوستانه ای با خانمها داره ولی من حسادت نکردم ...از نظرم حسادت نابود کنندس دوست ندارم اون احساس خوبی که تو درونمه با حسادت خراب و نابودش کنم ....ولی باید فراموش کنم داره به شخصیتم لطمه میزنه ...در شان من نیست ..اگه یقیین پیدا کنه که چقدر برام قابل احترام و دوست داشتنی می دونی چقدر برام بد میشه...حتما یه عالمه فکر ناجور در موردم میکنه ......

--چرا فراموش کنی بزار این عشق پنهانی تو درونت باشه ..اون به تو یه قدرت جدید داده.. به زندگی پر از کارو گرفتاری و درس رنگ قشنگی داده ...از کسالت درت آورده .

-آره حق با توست بعداز مدتها دوباره دارم به خودم می رسم .حتی دوباره دارم ورزش می کنم..رمان می خونم..

--خوب خوبه حتی حسادتهای بیجا و بیخود هم نتونسته عشقتو آلوده کنه ...بزار بمونه حتی اگه فکر کنه که تو بی ارزش ترین آدم روی زمینی ..مهم نیست ..اصلا مهم نیست...این حس مقدسه.. از تو یه آدم جدید ساخته.. شادت کرده..این خیلی خوبه .. حفظش کن ..حیفه ...اصلا بزار یه عشق مجازی و خیالی برات بمونه ..مگه عشق شان رتبه سرش میشه ...سارا جان بزار تو زندگیت این عشق جریان داشته باشه ...توقضاوت نکن بزار زمان همه چیز رو برات حل کنه ....همین حالا چشات و ببند.. بغلش کن ..ببوسش ..دوباره حس عشق داغتو زنده کن ...این قیافه ماتم زدت رو هم دوروست کن.

سارا جلوی آینه کرمی به صورتش زد و یه رژ صورتی به لبانش زد. سرمه چشمانش را تازه کرد .چشمانش را بست و لبانش را روی آینه گذاشت و بوسید.و دوباره به آینه نگاه کرد همیشه باید تو آینه نگاه می کرد انگار آینه چهره دروونش رانمایش می داد و بااوحرف می زد و او آن چیزی که واقعیت ذهنش بود را در آینه می دید و آشوبهای درونش را حل می کرد.

 مادرش در اتاق را باز کرد

--- بیا یه چای بخورو بعد چمدونت رو باز کن ببنم سوغاتی چی آوردی ..تو هنوز مثل بچگیات عادت داری با خودت حرف بزنی دختر

-آره داشتم با دوست جونم حرف میزدم آخه به غیر آینه کی میتونه خوب راز داری کنه مامان جان ؟

---دیونه نمی دونم اون شاگردات از دست معلم خولو چلی مثل تو چه می کنن.

-هیچی روزی صد بار شکر میکنن که یه معلم شیطونتر از خودشون دارن راستی بزار چمدونمو باز کنم برات شیرینی خوشمزه آوردم.

---ول کن تو که الان حوصله نداری ....وای باز تو این آینه رو رژی کردی ..بابا جان درست پاک نمیشه چرا این آینه رو کثیف می کنی.

-ولش کن اصلا چرا پاکش می کنی همینطوری قشنگه

---راستی آب و هوا چطور بود؟

-خوب خیلی خوب همه چی اونجا خوب و قشنگه مامان جان.

---نه بابا نه به اون روزای اولی که روزی صد با راز هواشو آدماشو خطکشی خیابوناشو ..بقالشو ...بد می گفتی غر میزدی نه به حالا که همه چی اونجا قشنگ شده.نکنه اونجا چشت کسی و گرفته که یه دفعه همه چی تو اونجا قشنگ شده؟

سا را و مادرش خندیدند و سارا رو به مادرش گفت:

آره چه جورم ..الان حس مارپلیت گل کرده...نه با با اوایل سخت بود برام اونجا زندگی کنم حالا آدم شدم و سازگاریم بیشتر شده خوشم اومده

---باشه تو گفتی و منم باور کردم

چراغ را خاموش کرد و دوباره رو به آینه که تصویری مبهم ازاو نشان می داد انداخت ...شب بخیر دوست جون

ز-رستمی   داستان کوتاه

+   ز-رستمی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir