پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

تنور نانوایی

تنور نانوایی

چند روزی بود که سر حال نبودم .از دست همکارانم و کادر مدرسه دلخور بودم واز طرفی به خاطر روز بزرگداشت روز معلم به مراسم جشن مدرسه دعوت شده بودم. یک هفته ای بود که تصمیم گرفته بودم تا در مراسم شرکت نکنم تا حداقل دلخوریم را از نماینده دبیران مدرسه نشان دهم و برای همین روز جشن  راحت در رختخوابم دراز کشیدم و خوابیدم تا اینکه با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.دوستم ندا بود

-الو الو تو خوابیدی .خجالت نمی کشی .

--آره خوابم براچی خجالت بکشملبخند .

-تورو خدا پاشو بیا از صبح تا حالا از جواب دادن به همکارا خسته شدم شدی سوژه غیبتاشون تو یه دلخوری کوچیک داری و اینا دارن یک کلاغ صد کلاغ می کنن مشکل گزینشت که حل شددر ضمن مثل اینکه قضیه خواستگاری پسرشو به چنتا از همکارا گفته بوده حالا همه فکر می کنن عروس و مادر شوهر دعواشون شده(با خنده)نیشخند نماینده محترم  ازم خواسته بهت زنگ بزنم . ناراحته اگه نیای همه فکر می کنن حالا چی شده اون بیچاره ام آبروش پیش همکارا میره.

-به جهنم خوابم میاد ندا. ولم کن. اونا ادای با خدایی مومنی  دارن منکه ندارم پس بزار هر چقدر دوست دارن پشت سرم حرف بزنن و غیبت کنن بعدشم اول وقت نماز به کمرشون....در ظمن اون خانم با شعور می تونست خودش زنگ بزنه . اون خاله زنکا درست می گن پاپوشی که اون برام درست کرد هیچ بی ربط به جواب نه ایکه آقا پسرش شنید  نبوده اصلا به بجهنمم که ناراحته .

--اینقدر لجبازی نکن....تو داری قضیه رو کشش میدی شاید اونم از روی ناراحتی این کارو کرده حالا م پشیمونه پاشو بیا یه وقت دیدی عروسش شدی اونوقت پوستتو می کنهنیشخند ....حالا اینارو ولش کن .. می دونی سخنران مراسموشون کیه؟

-نه... حتما یه احمقی مثل خودشون.

--اه چقدراز خواب بیدار می شی بد اخلاقی تو.اتفاقا یکی از اون دیونه هایی که تو کتاباشو می خونی.

-کی؟

--آقای استاد ابراهیمی که یکی از کتابا شو تازه داشتی می خوندی .

-اونو از کجا پیداش کردن... با شه میام ولی فقط به خاطر حرفای اون...میام  ناهارم نمییمونم.

--خیله خوب نمون ...آفرین دختر خوب با اخم و تخم نیای ... صورتتو بشوریا...انقدرهمیشه سر حالی که وقتی یه ذره ناراحتی کل مدرسه از قیافه تابلوت می فههمن یه چیزیت هست .

-وای بسه دلقک میام میام ...

مانتوی آبی  و یک شلوار جین که پوشیدنش در مدرسه گناه کبیره بود به تن کردم .با اکراه به سمت مدرسه حرکت کردم یک ربع بعد در سالن مدرسه حاضر شد م نماینده دبیران جلوی در سالن دست گل رزی را به من دارد و تبریک گفت بغلم کرد و گفت :نمیدونستم اینقدر نازک دلی از هر چی ناراحتی به خاطر امروز فراموش کن خدا می دونه که چقدر دوست دارم ..درمورد اون قضیه هم اگه شد بازم فکر کن شاید نظرت عوض شد.منهم به او تبریک گفتم و اهمیتی به زبان بازیهایش که فقط  برای توجیه کارهای زشتش بو د ندادم .با همه همکارانم روبوسی کردم و واقعا وقتی رویشان را می بوسیدم کینه و ناراحتیم را دور کردم چون دوست نداشتم  دورویی کنم.در کنار ندا نشتم و ندا با خنده و شیطنت به من گفت :چشمکخوبه حالا از دستشون دلخور بودی دو ساعته ماچ و موچ را انداختی .منهم خندیدم احساس سبکی می کردم چون کینه را فراموش کردم .و دوباره حالم خوب بود.آقای ابراهیمی که کتابهای خوب آموزشی را تالیف کرده بود در مراسم حاضر شد و من از دیدن یک انسان فرهیخته بسیار خوشحال شدم .روز معلم را تبریک گفت و حرفهای بسیار زیبا از معلمی و عالم تدریس گفت که بسیار برایم شیرین بود و مرا بیش از پیش به حرفه خود علاقه مند کرد و بعد شروع به انتقاد از کارهای بعضی از معلمها کرد و بعد در مورد نسل جدید و مشکلاتش شروع به حرف زدن کرد و جلسه به جلسه پرسش و پاسخ تبدیل شد.یکی از همکاران که معلم تربیتی بود سوال کرد:سوالببخشید ما همه در برخورد با بعضی از مسایل مربوط به دانش آموزان به بن بست رسیده ایم و واقعا نمی دانیم که با ید چه کنیم یکی از مسایل بسیار مهم دین گریزی بچه هاست بارها در مراسمهای مذهبی بی تفاوتی بچه ها را دیده ام و بدتر از همه بی حرمتی های آنها به عقاید مذهبی جامعه رامتفکر. با رها با همکارانم حتی مشاوران بزرگ تربیتی جلسه گذاشته ایم و دنبال راهکار گشته ایم ولی تمام نتایج به دست آمده اثری موقتی داشته اند حتی ما نتوانسته ایم به وضعیت نماز بچه ها سرو سامان دهیم در یک مدرسه چهارصد نفری شاید فقط پنج نفر نماز بخوانند ما دوست داریم نظر شما را هم بدانیم.

جناب استاد سری تکان داد و گفت :همکارن عزیز خود کرده را تدبیر نیست ما باید به گذشته خود نگاهی بیاندازیم  مشکلی را که امروز در حل آن عاجزیم چیزی جز نتیجه عملکرد اشتباه  سه دهه ما نیست دین حاکم بر جامعه ما با خرافات و نادانیها درآمیخته.و ما خداشناسی را به بچه هایمان  درست آموزش نداده ایم وحال با مشکلات بزرگی مواجه شدهایم. برای شما داستانی تعریف می کنم تا حرف مرا بهتر بفهمید.استاد رو ی صندلی نشست و مثل یک قصه گو شروع به تعریف کرد:((روزی در دفتر کارم نشسته بودم و به خاطر حضور در یک سمینار تمامی قرار ملاقاتهای مشاوره رالغو کرده بودم تا بتوانم مطالب خود را جمع آور ی کنم و بنویسم تا اینکه خانمی با اصرار زیاد یک وقت مشاوره  گرفته بود ومنهم اورا پذیرفتم .زن بسیار ناراحت و گرفته بود تا شروع به حرف زدن کرد گریه امانش نداد گریهو بعد برایم اینگونه دردو دل کرد.:دخترکی دارم که در کلاس اول ابتدایی درس می خواند گاهی اوقات اورا به نانوای می فرستادم تا نان بخرد و با گریه به خانه باز می گشت و تا ساعتها اظهار می کرد که دل درد شدیدی دارد .اوایل به دل دردهایش اهمیتی ندادم  ولی بعداز مدتی گریه هایش حتی در خواب ادامه پیدا کرد او را  پیش چند متخصص بردم اوایل تشخیصهایی دادند و دخترم تحت در مان قرار گرفت ولی دل دردهایش خوب نشد تا اینکه چندی پیش او را نزد پزشکی دیگر بردم و تشخیص آخر او این بود که دختر من هیچ مشکل جسمی ندارد و علت دل دردهای او باید دلیلی روانی داشته باشد و آدرس دفتر شما را به من داد تا من پیش شما بیایم .بعدار حرفهای زن من پرسشهایی از او کردم ولی جوابهای او مرا به نتیجه ای نرساند .در چند جلسه من وقت مشاوره برای دخترک گذاشتم و در همان جلسه اول متوجه شدم که او بسیار نگران و مضطرب استنگران و وحشتی شدید در وجود او هست با مادرش صحبت کردم تا بدانم آیا او فرزندش را از چیزی ترسانده و یا تنبیه سختی روی آن انجام داده ولی جواب منفی بود .دخترک خیلی آرام بود و جز بچه هایی بود که به راحتی نمی توانستم به درونش راه پیدا کنم. بلاخره در جلسه سوم علت را یافتم من حدس زدم که مشکل باید در مدرسه آن باشد و از او خواستم تا از معلمش بگوید و او چیزی گفت که علت بیماری او بود:من خیلی خانوم معلم خوبی دارم .....باهاش شعر میخونیم....وقتی مشقامو خوب مینویسم بهم جایزه میده......بعضی وقتام خانممون از خدا میگه(بچه شروع به گریه کرد)یه وقتایی که کار بد میکنیم مثلا وقتی من پاکن نازی و بی اجازه بر می دارم یا وقتی با هم دعوا می کنیم ...خانوم معلممون میگه اگه کار بد کنیم میریم جهنم و خدا مارو میندازه تو آتیش اون میگه جهنم مثل نونواییه مارو می زارن رو اون ورق داغه بعد ما قل می خوری می ریم تو آتیش بعد اونقدر داغ می شیم که مثل خمیرا پخته می شیم.وقتی اون بچه حرف می زد تمام تنش می لرزید نگرانگریهبرای همین وقتی به نانوایی می رفت حرف معلم برایش تجسم پیدا می کرد و از شدت وحشت دل درد می گرفت .چیزی حدود سه ماه طول کشید تا من بتوانم با مشاوره تاثیر خدا شناسی خانم معلم دانا رو از ذهن پاک آن بچه پاک کنم .))همه ساکت بودن داستان استاد همه را متاثر کرد او کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:همکاران عزیز چیزی که ما به بچه هایمان یاد دادهایم نتیجه اش خدا ترسی و خدا گریزی بوده نه خدا دوستی .آنقدر که از خشم و غضب خداوند گفته ایم هرگز از مهربانی و رحمانیتش نگفته ایم .خشم - غضب و نارحتی ،آفریده خدا نیست آفریده ذهن و روان پلید ما انسانهاستشیطان. جهنم را ما آفریده ایم نه خدای رحمان و رحیم .ما با نفرتها  دورویها جنایتها حق خوریها جهنمی در درون خود آفریده ایم که ما را خواهد سوزاند.اگر ادای خدا شناسی داریم حداقل به قرآن توجه کنیم اگرخدا آیه ای از عذاب گفته بلا فاصله آیه ای آمده که (البته خدا رحمان و رحیم وبسیار بخشنده است).ما یاد نداه ایم که خداوند همانند پدر و مادرها مهربان است و مراقب آنهاست و همانند آنها بخشنده در برابر خطاهایشان. آن چیزی که آنها از خدا می دانند قبر- فشار قبر- عذاداری سیاه پوشی -جهنم و تنور نانوایی است آیا این خدا را می توان با تمام وجود دوست داشت و او را عاشقانه پرستید . همکاران عزیز نسل ما دچار دلدردی شده است که اگر ما تغییر کنیم سالها در مانش طول خواهد کشید و اگر همینگونه ادامه دهیم دل درل دردشان به دردهای دیگری بدل خواهد شد.))

از اینکه در مراسم شرکت کردم خوشحال بودم .من خود قربانی همکاران خداشناسم  بودم .من قبول نکرده بودم تا در طرح نماز خوانی بچه ها شرکت کنم. نماینده از معلمها خواسته بود تا برای دانش آموزانی که در نماز شرکت می کنن نمره ای در نظر گرفته شود و هر روز نوبت نماز چند کلاس بود و دبیران باید با شگردانشان شرکت می کردند و این قضیه در نمره ارزشیابی دبیران تاثیر زیادی داشت و همکارانم به هر زوری که بود بچه ها را مجبور می کردند تا در نماز شرکت کنند و خدا می داند که دخترها چه بهانه هایی برای نخواندن پیدا می کردند ولی روزی از آنها خواستم اگر دوست دارن برای نماز با من بیایند و برای من دعا کنن و چندنفری با میل خود با من همراه شدن ولی در کل من و دو تا از همکارانم بااین طرح مخالفت کردیم ولی نتیجه اش نمره صفر ارزشیای ما  شد. از نظر من و دوستانم این راه چیزی جزآموزش  ریا کار ی نبود و اصلا فایده ای نداشت و همین قضیه تا جایی کشانده شد که گزینش آموزش و پرورش من و دوستانم را  احضار کرد چون نماینده پاپوش بزرگی برایمان درست کرده بود ومن همیشه به این فکر می کردم که همکارانم با چه رویی نماز می خوانند چراکه خودم اگر خطایی کنم با خجالت و شرمندگی نماز می خوانم.

ما دیگر در هیچ مراسمی جناب استاد را در مدرسه  ندیدیم چون شورای دبیران از او انتقاد کرد ند ومن فهمیدم  جناب استاد در جشن روز معلم آینه داری میکرد در محله کوران و کران.

بر اساس خاطرات شخصی

+   ز-رستمی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir