پرواز حافظه

یادداشتهای روزانه -داستانهای کوتاه

چرند و پرند

چرند و پرند

خسته شده بودم برای رسیدن به تهران لحظه شماری می کردم .این اولین باری بود که دلتنگ شهرشلوغم شده بودم.چقدر این چند روز به من سخت گذشت و چقدر تلاش کردم تا به خواسته ام برسم.فکر نشدن و خراب شدن برنامه هایم تمام روانم را به هم می ریخت .

می خواستم اشتباهم را جبران کنم...ولی چقدر سنگ جلوی پایم بود...کدام یک را باید از راه برمی داشتم. دوست داشتم سنگها را بر دارم ویکی یکی به پنجره بی انصافها بزنم بزنم...شیشه ها را بشکنم ...شیشه بی قانونی ها ..بی نظمی ها .....یک نفر شب بد خواب شده بود و صبح بخشنامه ای صادر کرده بود و همه را بیچاره کرده بود....افسوس

همه چیز دست به دست هم داده بود ند تا من نتوانم ...کمی سست شدم ...بی خیال اصلابر می گردم به جای اولم...روز اولی که جواب نه شنیدم یک ا زهم کلاسی هایم با من بود در راهرو دانشگاه تبریز بودم از ناراحتی نمی توانستم حرف بزنم پشت به دوستانم از پنجره به حیاط نگاه می کردم ودر فکر چاره بودم در دل با خدا حرف می زدم ...چرا؟...   تو که شاهدی چقدر تلاش کردم تا اشتباهم را جبران کنم...  خدایا من کم طاقت نیستم ولی وقتی می توانم اوضاع را تغییر دهم چرا تحمل کنم..چرا نکنم ؟...خدایا چرا حضورت را احساس نمی کنم صدای زنگ موبایلم مرا از فکر خارج کرد...سلام بابا.. با شنیدن صدای پدرم بغذم ترکیدگریه و مثل آدمهای در مانده گریه کردم ...بابا نشد اگر کارام درست نشه باید بر گردم اینقدر زحمت کشیدم ولی .....پدرم شروع کرد به شوخی کردن ...وای از دست توکه چقدر سمجی مگه چقدر از درست مونده ؟..این دانشگاه و اون دانشگاه نداره..اصلا من خوشحالم که نمی شه ..می دونی چقدر باید دردسر بکشی..می خوای منم بیام تبریز.. اصلا نهار خوردی؟....نه نخوردم...برو همون رستوران تبریز که باهم یه سری رفتیم ...دوستتم مهمون کن یه غذای اضافه ام بخورید به نیت من ..کمی خندیدم پدرم نارحت بود  سعی داشت مرا بخنداند ...گوشی را به مادرم داد صدایش را شنیدم..بیا فری ببین چشه داره گریه می کنه... بعد مادرم با من حرف زد ..الو مامان ...مامان دعا کن مجبور نشم که برگردم نمی خوام با اون دهاتیا یجا درس بخونم ...لحن حرفهای مادرم تند شد ..این چه حرفیه که تو می زنی همه بنده خدان اینقدر خود خواه  نباش فکر کردی تو این دانشگاه آدمه بد نیست هر جا که بری هم آدم خوب هست هم بد....کم طاقت نباش من تو رو مرد بار آوردم ...سعی کن ولی اگه نشد ولش کن....کلمه من تو رو (مرد بار آوردم) کلمه ایست که هر وقت کم طاقت می شوم مادرم به روحیه ام تزریق می کند در واقع هنداوانه ایست که مادرم به زیر بغالم می دهد..چشمک

چند روز در تبریز ماندم .تصمیم گرفتم در هر شرایطی در دانشگاه آنجا بمانم و مشکلاتش را قبول کنم در بین تصمیم گرفتنهایم  گاه یاد چیز هایی می افتادم که به آنها علاقه مندم و سست می شدم و تصمصیم به بازگشت می گرفتم ...پا رو ی احساساتم گذاشتم ..دراین مدت کوتاه جدا از مشکلات قانوی عجیب و غریب رفتار دیگران  برایم آزار دهنده تر بود...به دانشگاه قبلی باز گشتم نیاز به مدرکم داشتم تا بتوانم ثبت نام کنم و مجبور بودم به سراغ (مستر گلشن )بروم ...آدمی با شخصیتی عجیب و غریب..کسی می توانست در گفتگو با او موفق شود که بتواند از او به خوبی تعریف کند خوراک آدمهای چابلوس استخیال باطل ....آقای گلشن من مشکل دارم به مدرکم نیاز دارم...خوب باشه شما برو من خودم برات درست می کنم ..من خودم تو دانشگاه تبریز بودم..خانم فلانی که الان اونجا مدیره  فلانه صندلیشو مدیونه منه...فلانی برای من کار می کرد من صندلی بهش دادم....وای خدای من دوست داشتم یکبار به او بگویم :(آخه تو که اینقدر صندلی به این و اون دادی یکیشو برای خودت نگه می داشتینیشخند)مستر گلشن به تنهایی به اندازه هفت خوان بود..نه نه آنقدر هم بزرگ و سخت نبود فقط باید درمواجه با آن چند مغز اضافه داشته باشی تا حرفهایت را به او تفهیم کنیعصبانی...بلاخره از آن رد شدم ..به هر بهانه ای از خود تعریف می کند  خدا نصیب نکند بعد بیماریست......بعدازگلشن باید از خوان یک آدم لاغر مردنی رد می شدم که همیشه با کینه نگاه می کند ....چه اول وقت اداری به سراغش بروی چه آخر وقت فرقی نمی کند در هر صورت خسته است و درحال مردن ...((نمی شه خانم رستمی خارجه مقرراته حتی اگر رئیس دستور بدن ...قانون قانونه ..ما نمیتونیم ..من آدمه صبوریم و هر کی میاد با آرامش جواب می دم....شما از صبوری ما سئو استفاده می کنید))....اینها کلماتیست که (وقاری )در هر بار مراجعه به او تکرار می کند چه از چیزی سر در بیاورد چه نه حرف می زند و حر ف  خود را عین قانون می داند...آخه اگه من ریز نمره هامو نبرم نمی تونم ثبت نام کنم ...نه نمیشه باید این روال قانونی طی شه ..حوصله اش را نداشتم خسته شدم به تهران بازگشتم و چند روز بعد برای اتمام کارهایم عازم تبریز شدم. صبح خیلی زود رسیدم و در نماز خانه تر مینال کمی صبر کردم تا هوا روشن شود...نمی خواستم ان وقت صبح مزاحم اقوامم شوم ترجیح دادم در ترمینال بمانم. با یک خانم به قول خودش تبریزی دم خور شدم از وسایلش و از اینکه آن وقت صبح در ترمینال بود اطمینان داشتم تبریزی نیست و اهل حومه تبریز است.. ولی خوب مهم نبودابرو او دوست داشت من اورا تبریزی بدانم ...خوب تبریزی بود...در اتوبوس کنار یک توریست ژاپنی نشستم نقشه بازار تبریز دستش بود دوست اشتم جای او باشم ..... ریز نمره نداشتم روز قبل هم باز مسئولان دانشگاه قبلی چیزی حدود دوساعت مادرم را پشت خط تلفن نگه داشته بودند و بازهم جواب درستی نداده بودند مادرم حسابی ناراحت شده بود و به من می گفت :چرا اینا اینجورینسوال...باید خودم پیگیری می کردم ...چانه زدن با آدمهایی چون وقاری و گلشن وآدم چشم نا پاکی  چون ف... بیشتر خسته ام می کرد تا طی کردن راه بین تبریز و تهران...در دانشگاه متوجه شدممتفکر دیگر همکلاسیهایم که در شرایط من بودند براحتی مدارک و ریز نمرات خود را از وقاری و گلشن در یافت کرده بودندو این قضیه بیش از پیش مرا نارحت کرد ...از بی انصافیشان از اینکه می دانستند من در شرایط بدی هستم و از راه دوری می ایم اینقدر سر سختانه بامن رفتار کرده بودند...حرفهای احمقانه می زدم  چرند می فتم ..حرفهایی که خودم از زدنشان متنفرم...آهان چون من همشهریشون نبودم ...چون من یه دخترم و اونا پسر...من تهرانیم واونا تبریزی ...قانون برای قریبه هاست می خوان منواذیت کنن...چون من جوابشونو دادم ...توروشون وایسادم ...خواستن تلافی کنن....آهان چون من چابلوسی بلد نیستم....و زبونم کمی تلخه ...به دانشگاه تلفن زدم و آز وقاری دلیل کارش را پرسیدم و او منکر شد که برای هیچ کس این کار را نکرده و تازه طلب کار هم شد و فرصت را غنیمت شمرد تا از صبوریش تعریف کند .تازه گله مرد که نتیجه خوبی به من طلبکاری من از انهاست خدا بجای گوشت تن به او یک عالمه رو داده بود... خانم شما این دانشگاه رو که تمام کارهاتون توی یه اتاق انجام میشد رو ول کردید رفتید یه جایی که از یه ساختمونش به ساختمونه دیگش می خواید برید شب میشه...حالا ما چیکار کنیم که کارتون انجام نشده..وای تازه فهمیدم گناهم چیست اوه من به دانشگاه شهر شان با انصرافم توهین کرده بودم و خبر نداشتم ..خدا مراببخشد ...مستر گلشن هم فهیمتر از او بود..و پشت تلفن طلب کارانه گفت:شما حق ندارید با ما اینجوری صحبت کنید ما کاره شما  رو انجام دادیم  ...تاپ گوشی تلفن را کوبید ..دلم برای گوشی تلفن سوخت.. بعد فکر کردم که اصلا او نگذاشت که من حرف بزنم فکر کنم غیر از بیماریهای قبلیش به بیماری جدیدی مبتلا شده بود...حتی یک ذره شک و دودلی در بازگشت در وجودم نماند...خدا را شکر کردم حداقل از دست دو روانی خلاص شدم..به هر زحمتی بود کارهایم را انجام دادم..ظهر همان روزبعداز انجام کار هایم که همه در نهایت بی قانونی انجام شد به تهران بازگشتم در جاده به خیلی از مسائل فکر کردم به آنهایی که دوستشان د ارمقلب و شاید دیگر نبینمشان.. به آدمهای فروتنی که از کمکی به من دریغ نکردند ..وای که چقدر دوست داشتنی هستند... به این فکر می کردم که چرا بعضی ها تا این حد بی جنبه اند از هر فرصتی برای خود نمایی و آزار دیگران استفاده می کنند...و ای کی می خواهند آدمیت یاد بگیرند...فکر می کردم  که چرا دراین دو هفته اینقدر مشکلات برایم پیش آمد ...دنبال اشتباهم می گشتم ...به یاد آوردم که چقدر نگرانی وترس داشتم که مشکلی برایم پیش نیاید ..ترس.. ترس.. اشتباهم بود. ترس بیجایم همه این مسائل را درست کرده بود ..دوباره دلتنگ بودم ..دلم تنگ شده بودم ..اینبار هم از چیزی دیگر می ترسیدم...

 

+   ز-رستمی ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir